تا بخواهیم بنویسیم تا بخواهیم از پشت پرده ها سخن بگوییم بر ما می تازند . ما را متهم می کنند ! متهم می کنند به کفر گویی ! متهم می گنند به اینکه چرا در بین مردم نا امیدی ترویج می دهید ؟ اما چه کسانی نا امیدی را در وجود ما انداختند ؟ نا امیدی در مقابل بی هدفی ؟ که این یعنی اوج تنزلی یک جوان ایرانی ! جوان ایرانی که نمی داند در این مملکت چه هدفی را برای خود ترسیم کند ؟ نمی داند بعد از آن همه درس خواندن می تواند کار پیدا کند یا خیر ؟ یا اینکه مثل بقیه به دنبال یک پارتی باشد که شاید بتواند کاری پیدا بکند و با حقوق اندکش بسازد . این است حکایت یک جوان ایرانی ! که در این گرداب گیر افتاده اند . آیا با این اوضاع می توان به سمت شادی ها رفت . آیا می توان خود را فریب داد ؟
وقتی گزارش هایی از فقر در شهرستان ها در جنوب کرمان یا در همین شهر تهران به گوش می رسد دیگر چه اهمیتی دارد که انرژی هسته ای ما در چه مرحله ای قرار گرفته است؟! وقتی امکانات اولیه را از مردم ما دریغ کردند ! دیگر چه اهمیتی دارد که خبر های خوش هسته ای دولتمردان تکیه کنیم ! اوضاع اقتصادی مملکت روز به روز بدتر می شود . تورم بیش از بیش افزایش می باید قیمت اجناس و خوراکی ها هم روز به روز گران تر می شود . دولت نهم در مقابل این غول اقتصادی ناتوان نشان داده است . در شعارهای اولیه خود باز مانده است . وقتی در یک خانوار ایرانی با سطح مالی ضعیف نمی تواند حتی امکانات اولیه را تهیه کند چه باید بکند؟ آیا این تلخ نیست ؟ آیا با این نوع گرانی های سرسام آور یک کارمند می تواند دوام بیاورد؟ چگونه جوانان ما جرئت این را دارند که حرف از متاهل شدن بزند .
آری زندگی سخت است . و این زندگی سخت تبدیل به زندگی تلخ می شود و وقتی تلخ می شود و دیگر امیدی نیست . آری ما ناامیدی و تلخ زندگی کردن را ترویج نمی دهیم . بلکه این اوضاع جامعه است که ما را وادار به تلخ نوشتن می کند . مگر ما بدمان می آید از زندگی لذت بردن را تجربه کنیم ؟ اما لذت زندگی در این جامعه را در کجا می شود جستجو کرد ؟! اگر نوشته هایم به غیر از طعم حاشیه طعم تلخ دارد. بدانید که زندگی و اوضاع جامعه را به کاممان تلخ کردند ! اما باید زندگی کرد ! باید ساخت ! باید نوشت و دیگران را آگاه کرد . به قول سهراب سپهری که قشنگ می گوید : هم چنان خواهم خواند / هم چنان خواهم راند .