تبليغاتX
نوشته هایی با طعم حاشیه
باز هم دخترها ؛ آقا پسرها را شکست دادند . وقتی خبر برتری قاطع دختر ها بر پسرها را در نتیجه کنکور سراسری به دوستان گفتم . دادشان به هوا رفت !

سروش : خاک بر سرت کنم احسان ! نتونستی روی این دختر ها را کم کنی ؟

ولی زاده : فقط من یکی که نبودم ؟ خیلی های دیگه هم بودند .

آسفالت : خوب شد دولت طرح سهمیه بندی جنسیتی کنکور را راه انداخت وگرنه در آینده کل امور کشور هم به دست خانم ها سپرده می شود .

ختم : چه اشکالی ندارد ؟ مردها و زن ها باید برابر باشند . این شعار اصلاحاته !

آسفالت : بشین سرجات ! تو هم هی وقت گیر می یاری تبلیغ حزب خودتان را می کنید ! طبق فرمایشات رئیس جمهور زنان باید بیشتر در خانه باشند . باید بچه داری کنند . ما این طرح کم کردن کار خانم ها را واسه چی دادیم ؟ دادیم که خانم ها پایشان را از خانه بیرون نگذارند .

ختم : این خلاف برابر حقوق زن و مرد است . خیلی وقته که این مسائل در دنیا حل شده !

کلوخ انداز : چیه ما حل شده که این حل بشه ؟!

آسفالت : ببینید من حالم از این حرفهای روشنفکرانه به هم می خوره . همین حرفها را می زنید که جوونای پاک و انقلابی ما را بی ایمان می کنید . دیگه با این طرح دشمنان نمی توانند سوی استفاده کنند !

سروش : چرا مزخرف می گی ؟ به دشمنان چه ربطی داره؟!

آسفالت : بچه احترام به بزرگترت را نگه دار !

سروش : خب داری یه چیزی می گی که با عقل جور در نمیاد !

آسفالت : خیلی پرو شدی ها ؟ من نمی دانم شما نسل سومی ها کی می خواهید آدم شوید ؟!

سروش : وقتی که شما ها با منطق جواب بدهید !

آسفالت : ببین تو را خدا کی دم از منطق می زنه . اونم یه جوون روغن نباتی !

سروش : ببین....

ولی زاده : بس کن دیگه سروش ! 

سروش : ای بابا . وقتی دوست دختر بازی می کنیم اونطوری گیر می دید . حالا هم که بحث سیاسی می کنیم باز گیر می دید . اصلا من دیگه لال می شم .

آسفالت : آره بابا لال شو ! همه سیاستمدار ها همینو می خواین ! که بقیه لال شوند !

کلوخ انداز : حالا ولی جان تو قبول شدی ؟!

ولی زاده : متاسفانه فقط دانشگاه پیام نور مجاز به انتخاب رشته شدم !

سروش : خاک تو سرت ! ما فکر می کردیم تو می تونی سراسری روزانه یا شبانه قبول شی !

ختم : تو قرار بود لال شی !

سروش : نمی تونم !

آسفالت : ولی من می دانستم ولی جان قبول نمی شه !

سروش : از کجا می دونستی ؟ ای کلک تو هم پشت پرده ای ؟ فلانی که از لپ لپ اومد بیرون ! تو از کجا ؟ حتما تو از تخم مرغ  شانسی بیرون آمدی ؟!

آسفالت : متاسفم برات ! من می دانستم قبول نمی شه چون که احسان کودنه !

ولی زاده : دست شما درد نکند . چقدر به من لطف دارید !

آسفالت : خواهش می کنم !

کلوخ انداز : بچه دانشگاه پیام نور هم بد نیست . همین که احسان مجاز به انتخاب رشته شده کلیه !

آسفالت : احسان جان به فامیل ها و خویشاوندانت نگو که مجاز به انتخاب رشته پیام نور شدی ! فقط بگو مجاز به انتخاب رشته شدی !

سروش : آره اینطوری کلاسش بالاتره !

ولی زاده : بابا ول کنید این حرفهای خاله زنکی رو !

سروش : از ما گفتن بود ! ولی یه وقت خام نشی بری پیام نور ! برو آزاد ! کلاس بری بهتره !

ولی زاده : آره پیام نور غیر حضوریه ! درس خواندن هم سخت تره !

سروش : بابا درس خواندنو نمی گم ! داشتن هم کلاسی مونث را می گم . آخ چه حالی می ده که باهاشون کل کل کنید !

آسفالت : تو آخر آدم نمی شی؟ تو را باید با آن ۲۹ نفر اعدام می کردند !

سروش : نترس ! آخر یه قانونی هم می ذارند که کل مردم اعدام شوند !

                                                                           تهیه و تدوین توسط دوستان میزگرد شبانه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 19:4  توسط احسان ولی زاده   | 

کمیسیون حقوق بشر در ادامه سلسله نشست های قلمی میزگردی را تحت عنوان ارزیابی نقش توسعه اقتصادی  در تحولات حقوق بشر در منطقه خاورمیانه با حضور استادان دانشگاه و مختصصان برگزار کرد . و به یک نتیجه رسیدند که وقتی فقر نباشد احترام به حقوق بشر هم نخواهد بود .

 

کلوخ انداز : چه بیکار ؟ خب از همان اول می آمدند پیش من ! خودم همین اول نتیجه گیری می کردم .

 

ختم :  نه آقای کلوخ انداز ! این بحث های نیاز به کالبد شکافی دارد که این دوستان هم لطف کردند که کالبد شکافی کردند !!

 

آسفالت  :پاک این حرف روشنفکرانه زد . بابا جمع کن بساطت را ! اتفاقا مافیا هم از همین میزگردها شروع می شود !

 

ختم : بیا اینم اسیر توهم شد !

 

آسفالت : برو خودتو سیاه کن  ! حال کردی آخرش سرپرستی وزارت اقتصاد با حکم حکومتی تمدید شد ؟ چشم حسود کور شود !!

 

ولی زاده : آقای آسفالت این حرفهای چیه ؟ زشته !

 

آسفالت : زشته ؟ ببینم اینا که شایعه می سازند که در یک بهزیستی کودک آزادی شده زشت نیست ؟!

 

ولی زاده : اما این شایعه نیست که ؟

 

آسفالت : بیا تو هم را هم فریب دادند .

 

ولی زاده : حالا بگذریم از این حرفها ! بحث اصلی را پی بگیرید !

 

سروش :  خب احسان حرف اول کلوخ جون رو گوش کن دیگه ! آدم وقتی گرسنه باشد حقوق بشر به چه دردش می خورد ؟ آزادی بیان می خواهد چه کار ؟ اصلا گور پدر آزدی بیان و حقوق بشر ! همین آزادی جنسی بدهند برای ما کافیه !

 

آسفالت :  پاک این حرفهای فساد برانگیز زد !

 

ولی زاده : راست می گه ! سروش گندشو در آوردی دیگه !

 

کلوخ انداز : به نظر من کاری که حکومت می کند خیلی عالیه !

 

ولی زاده : برای چی ؟

 

کلوخ انداز : برای اینکه وقتی شکم مردم گرسنه باشد . فکر و ذکرشان اصلا به حقوق بشر و آزادی بیان نمی رسد !

 

آسفالت :   شماها دارید اغتشاش ایجاد می کنید !

 

سروش :  نه آسفالت ! اتفاقا کلوخ جون راست می گه ! اصلا نگاه کن الان مردم فکر ذکرشان چیه ؟!

 

آسفالت :  به دست آوردهای دولت نهم فکر می کنند ؟

 

سروش :   برو بابا !  تو هم دلت خوشه ها ؟

 

ختم :   اینکه خاتمی بیاید یا نیاید ؟!

 

سروش :   تو که کلا از دنیا پرتی !

 

کلوخ انداز : به این خبر مرد متجاوز به زنان خانه دار و مجرد ؟!

 

سروش :  این چیزا که دیگه عادی شده توی این مملکت ما !

 

ولی زاده : خب پس چی ؟

 

سروش :  به برق که مسئله مهم زندگی ما شده ! الان مردم در هرکجا می روند به قطعی برق گیر می دهند و سر این بحث می کنند .  دیگه از بس سرشون گرمه دیگه کی وقت می کنند که دم از حقوق بشر و این حرفها بزنند !

 

ولی زاده : خب دیگه وارد حرفهای خطرناک نشو سروش ! من …

 

سروش :  خب باشه می دونم ! من و زن بچه دارم و این حرفها ! تو که فقط بدی زن و بچه نداشته ات را به رخ بکشی ! راستی احسان میز گرد ما بهتره یا این میزگرد های این روشنفکران و استادان ؟

 

ولی زاده : نمی دانم ولی می دانم که آنها مثل ماها با شلوارک نیستند ! یا بساط قلیان و تریاک و چایی و نبات ندارند !

 

کلوخ انداز : دیگه دستی دستی آبروی مارو بردی دیگه ! اگر دلت می خواد بگو زیر شلوارک هم چی می پوشیم ؟

 

سروش : می خوای من بگم ؟

 

                                                                 تهیه و تدوین توسط دوستان میزگردشبانه

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:34  توسط احسان ولی زاده   | 
یکم : دوستانی که به مراسم تشییع و خاکسپاری خسرو شکیبایی رفتند از بی نظمی این مراسم که توسط مردم به وجود آمده بود ؛ سخن می گفتند . خبر رسیده است که مردم مراعات نمی کردند و شتابان به دنبال هنر پیشه های مورد علاقه خود می رفتند و از آنها طلب امضا و عکس یادگاری می کردند . البته همچنین عکسها نشان می دهد که مردم به جای اینکه تابوت را بگیرند گوشی های خود را روشن کرده و فیلم برداری می کردند که واقعا جای تاسف دارد که مردم در چنین زمانی هم مراعات نمی کنند . آنقدر این روند ادامه داشته که مراسم تحت شعاع این حرکات مردم قرار گرفته بود . فقط مانده بود که دست خسرو شکیبایی را از تابوت بیرون بکشند که از او هم امضا بگیرند !!

دوم : شنیدیم که ایران و آمریکا مذاکراتی را انجام دادند و ظاهرا نتایج این مذاکرات مثبت بوده است و خلاصه صلح در راه است . اما بسیاری خوشحال هستند که ایران بعد از ۳۰ سال با آمریکا مذاکره کرده است . اما باید خاطر نشان کنم که هنوز هیچ چیزی مشخص نیست . ما همچنان شعار مرگ بر آمریکای خودمان را داریم  !!!

سوم : مشایی گفته بود که با ملت اسرائیل دوست هستیم که همین مسئله باعث شد که دوستان ما در مطبوعات صحبت های مشایی را بیش از حد بزرگ کنند . اما اصلا مسئله بزرگی نیست . اگر به یاد داشته باشید در یکی از شبکه های خارجی آقای احمدی نژاد گفت که ما با ملت اسرائیل و آمریکا مشکلی نداریم بلکه با دولتشان مشکل داریم . خصوصا بر ملت اسرائیل تاکید بیشتری کردند . باتوجه به بزرگ کردن این موضوع توسط مطبوعات مشایی هم ترسید که مبادا خدشه ای به پست و مقامش برسد . این صحبت ها را از کل تکذیب کرد . دیگر بی سوژه گی هم روزگار مطبوعات را به کجا می کشاند ؟!!

چهارم : سریال ترانه مادری فیلم بدی نیست . اما این سریال نقطه ضعف های زیادی دارد که اشاره به آن ها وقت زیادی را می گیرد و ارزش آن را هم ندارد که در مورد آن چیزی بنویسیم . اما چیزی که بسیار جلب توجه می کند . بازی محسن افشانی که نقش پویا را به عهده دارد . محسن افشانی در این سریال بسیار عالی بازی کرده است و نشان داد که استعداد خوبی هم در زمینه بازیگری دارد . او قبل از این فیلم مجری یک برنامه نوجوانانه بود که بسیاری از نوجوانان به خصوص دخترهای نوجوان از طرفداران پرو پاقرص او هستند . افشانی اگر خودش را گم نکند و اسیر غرور نشود . می تواند آینده خوبی را برای خودش بسازد !

پنجم : این روزها روزهای عجیبی به نظر می رسد . در هر خیابان و کوچه ای که قدم می گذاری اعلامیه هایی می بینیم که خبر از مرگ یک انسان را می دهد . آن هم در سن های جوان ! بعد از مرگ شکیبایی و یکی از خویشاوندان ما این روزها بیشتر به مرگ فکر می کنم . امروز به همراه یار دبستانی در خیابان و کوچه قدم می زدیم که در حال گذر از خیابان و کوچه شاهد پر از اعلامیه های گوناگون بودیم . وقتی قدم به کوچه منزل یار دبستانی گذاشتیم صدایی از حیاط خانه همسایه می آمد . صدایی پر از ناله و گریه و جیغ به گوش می رسید . دیدیم که جوان های این خانه که یک عزیزی را از دست داده بودند چه بی قراری می کردند . ما غریبه ها هم که با دیدن این صحنه ها بیش از اینکه دلمان به حال آنها بسوزد . بیشتر به حال خودمان فرو می رویم که آخر دنیای ما هم همین است . به نظر شما نوبت ما کی می رسد ؟

اضافه کاری : ما هم روزمره نویس شدیم !!!

اضافه کاری دو : این پست را بخوانید : جملات قصار مسئولان در سالی که گذشت ( خورجین )

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 19:47  توسط احسان ولی زاده   | 
جدیدترین خبری که در باب پرونده هسته ای ایران به گوش رسیده این است که سوریه واسطه شده که مسئله هسته ای ایران را حل کند . ببینید کار ما به کجا رسیده که سوریه میانجیگری می کند و با غربی ها مذاکره کرده که به ایران حمله نظامی نکند و....

سروش : خاک بر سر ما که سوریه واسطه می شود !!

آسفالت : پاک این جوان روغن نباتی حرف زد !

کلوخ انداز : بابا هر کی می خواد واسطه بشه مهم اینه که این آخر عمری جنگی پیش نیاد ! حالا هر ننه قمری می خواد باشه ! چه شارون باشه ! چه بشار اسد !

آسفالت : اسم شارون را نیار که بدبخت الان افتاده تو گوشه بیمارستان و کسی هم ازش خبر نداره ! بعدشم تو که اسم شارون را می آوری مگر خدای نکرده اسرائیل را به رسمیت می شناسی ؟!

کلوخ انداز : نه والا ! مگه از جونم سیر شدم ؟ می خوای به سبک ورزشکاران من هم کنار بکشم ؟!

آسفالت : مسخره می کنی ؟ از شما بعیده ! شما سن و سالی ازتان گذشته !

سروش : ببین احسان جون من چی می گم ! اینا چی می گن !

آسفالت : تو که از اول حرف مفت می زنی و مشخصه که تحت تاثیر غربی ها قرار گرفتی !

سروش : خب اگر معکوس این را بگویم ؟چی ؟ حتما می شوم یک جوان مسلمان ایرانی واقعی؟

آسفالت : ببین ! باتوجه به اینکه تو تحت تاثیر افراد بی هویت قرار گرفتی . نمی توانی این مسائل را درک کنی !

کلوخ انداز : به قول وبلاگ نویس ناراضی باید درک انقلابی داشته باشی !

آسفالت : دقیقا ! تو اگر درک انقلابی داشتی می فهمیدی که سوریه چون فهمیده انرژی هسته ای ایران صلح آمیزه داره واسطه می شه !

کلوخ انداز : اگه درک انقلابی داشتی می فهمیدی که موشک های ایران همشون راسته و به هیچ عنوان الکی نیست !

آسفالت : اگه درک انقلابی داشتی می فهمیدی تورم و گرانی محصول کارهای دولت قبلیه !

کلوخ انداز : تو اگه درک انقلابی داشتی می فهمیدی تغییر مدیران و وزیران به قول سخنگوی دولت اهمیتی ندارد .

آسفالت : تو اگه درک انقلابی داشتی می دیدی که معیشت مردم بهتره شده . چون کور هستی مثل سایر اصلاح طلبان و منتقدان نمی بینی ! حیف که عقلتان به اندازه اون فرمانده اشغالگر آمریکایی نمی رسه که با احمدی نژاد  عکس یادگاری گرفته . از او یاد بگیرید !

سروش : بابا ایول شما دو تا چقدر باهم امشب هماهنگ شدین ؟ می گم برید توی تیم فوتبال سایپا تو سمت راست بازی کنید تا علی دایی شما دو تا را هم برای تیم ملی دعوت کند !

آسفالت : بیا ! تا داریم باهاش جدی حرف می زنیم از این مزخرفات می گه ! الحق که تو شایسته همون آفتابه سردار رادانی !

کلوخ انداز : راستی بچه ها ختم کجاست ؟!

ولی زاده : والا جلسه ای در باب انتخابات ریاست جمهوری سال آینده داشت نتونست بیاد اینجا!

آسفالت : از طرف من بهش بگو که مگه ندیدی دیشب احمدی نژاد چی گفت ؟ برای دور دوم هم برنامه دارند ! پس لازم نیست که خودشان را به زحمت بیاندازند !!

                                                                                    تهیه و تدوین توسط دوستان میزگرد شبانه

بدون شرح : رئیس کمیسیون انرژی مجلس هفتم گفتند که ۸۰۰ میلیارد دلار پس از انقلاب نفت فروختیم .

اضافه کاری : رشد جمعیت کشور از ۶۱/۱ درصد به دو درصد رسید . مبارک باشه ...! داریم به ارتش ۱۲۰ میلیونی نزدیک می شویم !

اضافه کاری دو : این داستان زیبا را بخوانید و لذت ببرید : سلام جنگ من فرزند توام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:30  توسط احسان ولی زاده   | 
یک جوان از اقوام نزدیک اما دور از ما ۱۵ سالی هست که با اعتیاد زندگی می کند . ۱۵ سالی هست که کشیده ! و در عالم خودش زندگی کرده است . اما حالا باید تاوان آن ۱۵ سال را بدهد ! ۱۵ سالی که در اوج جوانی بود ! در اوج لذت بردن ! به قول بعضی ها در اوج عشق و محبت و حالا او ۳۵ سالش شده و دستی دستی زندگی اش در حال نابودی است . او می خواست بعد از ۱۵ سال ترک کند و به زندگی سالمش برگردد . اما ۱۵ سال کشیدن آن مواد کثیف او را دیگر نمی تواند نجات بدهد .

وقتی تصمیم به ترک گرفت ؛ پدر و مادر سالخورده اش که آنها را شدید‌ا دوست می دارم و از آدمهای سالم روزگار کثیف هستند ؛ فرزندشان را به بیمارستان می برند که ترک کند . اما فرزندشان در بیمارستان حالش به هم می خورد و نمی تواند ترک کند . اگر هم بخواهد ترک کند زندگی اش مجال و فرصت نمی دهد . چون دکترها او را جواب کردند . به همین راحتی ! او بی هوش در گوشه ی بیمارستان افتاده و همه در انتظار یه معجزه هستند . معجزه بازگشت به زندگی !

سخت است که بشود در مورد این چیزها با منطق و فلسفه بنویسیم . مگر بی آبرویی ؛ بی نزاکتی ؛ و از دست دادن با عقل و منطق جور در می آید ؟! این جوان هم مثل خیلی از جوان های دیگر اسیر بی صلاحیت یکسری از آدمهایی شدند که در صندلی گران قیمتشان نشسته اند و معشوقه هایشان آنها را خنک می کنند!! هرازگاهی از هوسشان بیرون می آیند و برای آینده من و تو و تمام جوان های ایرانی تصمیم می گیرند !

تصمیم می گیرند چه کسی را بدبخت کنند ! تصمیم می گیرند کدام یک از ما را به هلاکت برسانند ! چه آسان با زندگی جوان هایمان بازی می کنند . چه آسان او را به جایی می رسانند که برنگردد ! چه آسان ثروت دغدغه آنها می شود و برای دست یابی به آن جوان ما را به سمت کثافت کاری پیش می برند ؟! برای خودشان ستاد تشکیل می دهند که ما بدانیم آنها اهل خدمت هستند . بدانیم که آنها (( بد )) ما را نمی خواهند !! اما آنها هستند که مرگ من و تو را تعیین می کنند که مبادا خدشه ای به قدرت و ثروت و به صندلی شان وارد شود .

چه آدمهای پستی....! چه آدمهای کثیفی...! آدمهای کثیفی که مهر نمازشان را طوری به پیشانی شان می زنند که آنها را با خدا بنامیم . ای کاش مهر نمازشان خالصانه بود که اگر بود می فهمیدند که پدر و مادر این همه جوان که قربانی تصمیمات آنها شدند چه می کشند ؟! می فهمیدند که جوان از دست دادن چه دردی دارد ! چه صبر و تحملی می طلبد ؟!!  اگر می فهمیدند...

اما آنها نمی فهمند ؛ اگر هم می فهمند خودشان را به کوری می زنند . خودشان و وجدانشان را طوری قاضی می کننند ..... وجدان ؟! نه ! آنها با این واژه هم آشنا نیستند . برای آنها این واژه بیگانه است . اگر وجدانی داشتند که... به یاد حرف مادرم می افتم که در عین سادگی چه خوش سخن می گوید : خدا لعنت کنه اونی که باعث بانیشه !

اضافه کاری :چرا اینقدر زندگی تلخه ؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:10  توسط احسان ولی زاده   | 
امروز روز خوبی است . بعد از مدتها با دوستان میز گرد شبانه مشغول حال و صفا کردن شدیم . امروز تولد آقای کلوخ انداز بود . همه در حال شادی کردن بودند . البته دوستان مرتکب یکسری از کارها شدند که ما از آن صرف نظر می کنیم . مثل  خیلی ااز مواقع خودمان را به کوری می زنیم . اصلا خیلی وقت ها بهتر است کور باشیم . هیچی نگوییم . اینطوری نه داد کسی در می آيد نه صدای شلیکی شنیده می شود . بی خیال می شینیم سر زندگی مان و به فکر حقوق سر برجرمان باشیم . ای بابا در روز شاد و تولد کلوخ انداز هم این بدبختی آدمو رها نمی کند .

ختم : چت شده ولی جان ؟!

ولی زاده : هیچی بابا تو حساب کتاب خرج مرج موندم. نمی دانم چه کار کنم ؟ هر جنسی می خوای بخری گرون شده ! گرونی ها اجازه نمی دهد دست از پا خطا کنیم .

آسفالت: خجالت بکش ! چرا می خواهی شایعه درست کنی ؟ گرونی کجا بود ؟ جرا نمی گذاری مردم زندگیشان را بکنند . تا کی می خواهی اغتشاش ایجاد کنی ؟!

ختم : شما چرا می خواهید با این کلی سازی ها مردم را فریب دهید ؟

آسفالت : درست صحبت کن وگرنه به دوستانم دستور می دهم که حکم جلب شما را هم بگیرند !

ولی زاده : آقایون تو را به خدا از منافع سیاسی بگذرید ! هر چه قدر این بحث های سیاسی پیش بیاید این مردم هستند که ضرر می کنند ! اصلا مردم آنقدر مشکلات و بدبختی دارند که فکر و ذکرشان به جناح های سیاسی نیست .

آسفالت : قربون آدم چیز فهم ! ما که از اول هم با شعار سیاسی نیامدیم . اینها هستند که شعار سیاسی می دهند . هی شعار آزادی سر می دهند . ای تف به این آزادی که جوونای ما را بی ایمان می کند . لعنت بر شیطان !!

کلوخ انداز : ای بابا یه روز خواستیم که یه روز به دور از بحث های سیاسی حال کنیما ! آخه این چه تولدیه ؟ این از کادوهایتان که مثل بسته هسته ای عربی ها کادوپیچ کردین ! واقعا که ... ! عرضه نداشتید که مثل یه آدم تولد می گرفتین ؟ چی می شد یه پارتی می گرفتین ؟!

سروش : آخی... نازی ... پارتی می خواستی ؟! می گفتی با برو بچ هماهنگ می کردم که یه پارتی خفن می گرفتیم ! الان هم دیر نشده با یه تلفن همه بچه ها رو اعم از مذکر و مونث را جمع می کنم !

آسفالت : استغفرالله .. سروش اینقدر کفر نگو ! آقای کلوخ انداز از شما بعیده ! نا سلامتی شما ۸۳ ساله شدین .

کلوخ انداز : چون سنم زیاده دیگر ما آدم نیستیم ؟ دیگر دل نداریم ؟! آدم وقتی این بلوتوث های سروش را می بینه دلش می خواهد یه پارتی بگیره . سروش برو گوشی ات را بیار پارتی ... را نشون بده اینها هم مشتری می شن !

آسفالت : سروش تو مثل اینکه با آفتابه سردار رادان هم آدم نمی شی ؟! این مزخرفات چیه نشون مردم می دی ؟!

سروش : ولمان کن بابا ! تو خودت تو جوونی حال و صفاتو کردی آن وقت به ما رسیده می گی نکن ! تازه می خوام یه چیز مشت به کلوخ جان نشان بدهم !

آسفالت : مثل اینکه غیر از آفتابه باید به فکر یه شی دیگر باشیم !

سروش : بچه ها احسانو ببینید . مثل افسرده ها داره می نویسه . چته داداش ؟نگران خرج مرجی ؟

ولی زاده‌ : آره !

سروش : نگران نباش . دوای دردت پیش منه ! برو دوست دختر پولدار پیدا کن !

ولی زاده : ما را باش کی رو جدی گرفتیم ؟ !!

سروش : جدی می گم . منو می بینی بابام کارمنده . ننه ام خانه دار درجه سوم . می رم با دخترهای بالاشهر و مایه دار و درجه یک رفیق می شم . ادکلن کادو می دم . تراول ۵۰ هزار تومانی کادو می دهند !! مثل فلان بانک که بهره می دهد منم اینطوری بهره می گیرم .

آسفالت : جلل خالق !!!!!

                                                                                    تهیه و تدوین توسط دوستان میزگرد شبانه

اضافه کاری : امیدوارم اعتماد ملی توقیف نشود .

اضافه کاری دو : پاسخ کامنت های پست قبلی داده شد و همچنین این پست هم داده می شود !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:47  توسط احسان ولی زاده   | 
 هفته پیش در ساعات غمگین یک بعدظهر جمعه در ماشین پدرم بودیم . مادرم جلو و من هم در صندلی عقب نشسته بودیم و مسیرمان هم به سمت خیابان دلاوران بود . با توجه به مسیرمان باید از خیابان های میدان های نارمک عبور می کردیم که نمی دانم در کدام خیابان بود . مادر و پدر در حال صحبت کردن بودند که یک پژوی ۲۰۶ به سرعت تمام و غیر قابل تصور از کنار ماشین ما رد شد و تا حدودی ما را شوکه کرد و  مادرم با لحن زنانه اش آن مرد را نفرین کرد  که خیلی زود این نفرین جواب داد اما ای کاش جواب نمی داد چون دیگری متضرر شد . پژوی ۲۰۶ که به چهار راه خیابان رسیده بود بدون توجه به اطراف خودش با سرعت تمام در حال تردد بود که یک پراید از خیابان دیگر بیرون آمد و آنقدر سرعت پژو ۲۰۶ زیاد بود محکم به آن پراید زد و ماشین سه بار دور خودش چرخید و یه طرف ماشین به سمت چاله سقوط کرد .

خیلی صحنه وحشتناکی بود . حتی وقتی به یاد آن صحنه می افتم تمام بدنم می لرزد که چرا اینگونه شد . با اینکه هیچ کدام از آدمهای آن ماشین صدمه ای ندیدند اما جیغ های آن پیر زن در ماشین خیلی دلخراش بود . ما که چند متر دور تر از این صحنه بودیم شوکه شدیم چه برسد به این پیر زن که در جلوی ماشین نشسته بود . نمی دانم جیغ های آن زن ادامه پیدا کرده یا نه اما می دانم در شوک بدی فرو رفته بود و امیدوارم این شوک زیاد به آن پیر زن اثر نکرده و ادامه نداشته باشد .

متاسفانه رانندگان تهرانی همیشه با سرعت تمام رانندگی می کنند . خصوصا رانندگان تاکسی ها و مسافر کش ها به طرز وحشتناکی رانندگی می کنند . این وحشتناک رانندگی کردن به دو دلیل بر می گردد یکی اینکه ... دارند و علاقه دارند به دستشویی برسند. یکی اینکه دلشان واقعا خوشه که عشق گاز و سرعت دارند . فقط می توانم بگویم متاسفم و ابراز امیدواری کنم که در هر جای این سرزمین و کره زمین قرار دارید گذرتان به راننده های تهرانی خصوصا تاکسی سواران نخورد که وگرنه تا به حال باید زیر قبرهای بهشت زهرا فرو رفته باشید و اینکه من چگونه هنوز زنده ام خدا می داند !!

اضافه کاری : خواستم تیتر را به طور واضح بنویسم اما ترسیدیم که مبادا با واژه های دل انگیزی از جانب شما روبرو شویم و اینکه یه جورایی مثلا خواستیم ظاهرگری کنیم که ما هم فرهنگی هستیم و فارسی را پاس می داریم !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 22:37  توسط احسان ولی زاده   |