چند ماه پیش که رضا عطاران مهمان برنامه دو قدم مانده به صبح بود و به جیرانی درباره بزنگاه گفت که : قصد دارد با اعتیاد شوخی کند . از همان جا حس کردم که رضا عطاران این بار می خواهد متفاوت کار کند . همین هم شد و این کار سر و صداهای زیادی هم کرد . سر و صداهایی که بیشتر به جای حاشیه و جنجال طعم هراس و ترس به خود گرفته بود . هراس از چه چیزی ؟ در جامعه چه خبر است ؟ چه چیزی موجب آشفتگی ما شده است که با دیدن یکسری تصاویر صدایمان در می آید ؟ خیلی زیاد در باب بد آموزی در سینما و تلوزیون و همه ی هنرها شنیدیم . حتی بد آموزی را به خالقان آثار هنری همچون نقاشی نسبت دادند که چرا پسرک نوجوان را برهنه نشان دادند ؟ و از این قبیل چیزها ...
اما بد آموزی بزنگاه با تمام بد آموزی ها دیگر متفاوت است . این بار بد آموزی به نوجوان بر نمی گردد . اگر تا بیش از این خرده می گرفتیم که چرا نوجوان ما از این تیکه کلامهای برره ای مهران مدیری استفاده می کنند . این بار رضا عطاران تیکه کلامی ندارد . در بین این بد آموزی ها سوالهایی وجود دارد که بزنگاه چه چیزی را نشان می داد ؟ آیا زندگی خیالی را مجسم می کرد ؟ آیا زندگی کشورهای اجنبی را به تصویر می کشید ؟ آیا این نوع زندگی ها در اروپا رواج دارد ؟ طبیعتا پاسخ ها منفی ست . بد آموزی عطاران به رئالیستی یا واقعی بودن آن در همین سرزمین ربط دارد . واقعی بودن ٬ حقیقی بودن ٬ اینها واژه های آشنا اما خیلی غریبه در زندگی ما ها هست .
به این دلیل غریبه هستیم که با نقاب زندگی می کنیم . به این دلیل غریبه هستیم که حقیقت ما حقیقت خوبی نیست . به قول یکی که نمی دانم کی بود و چیکاره بود : ماها عادت داریم حقیقتمان را در چیزهای خوب ببینیم نه در چیزهای دیگر . این دقیقا همین حکایت ما و بزنگاه ست . بزنگاه می خواهد ما را نشان بدهد . هی می خواهد با ما شوخی بکند . اما لج مان می گیرد . می رویم بدش را می گوییم . در عین حال به خودمان ( به بزنگاه ) می خندیم . بهانه های جالبی برای آن می آوریم . فرزندمان را بهانه می کنیم . می گوییم بد است که فرزندانمان ٬ جیگر گوشه های ما از حالا این چیزها را ببینند .
اما خبر نداریم که کودک ٬ نوجوان و حتی جوان ما خیلی وقت است که در معرض خطر بد آموزی قرار گرفته است . ای کاش فرزندمان را با دیگری فاکتور نمی گرفتیم . از دیگری جدا نمی کردیم و هی پشت سر هم ازاین جمله ی تکراری استفاده نمی کردیم : (( من به بچه ام اطمینان دارم )) . خبر نداریم در مدارس دولتی در همه مقاطع چه ها می شود . در مدارس غیر انتفاعی چه ها می کنند . دوست نداریم باخبر شویم . به خاطر همین بزنگاه که ما را از موضوعات دیگری باخبر می کند ٬ ازش بیزار می شویم .
دیدن دعواهای مالی ما با دیدن دوست و آشنا ٬ دیدن پرسیدن ماه و تولد و طالع بینی جنس مخالف ما ٬ دیدن اعتیاد پنهان ما ٬ دیدن دیالوگ هایی که روز به روز در جامعه بیشتر می شود و دیدن خیلی چیزهای دیگر بر ما واجب است . واجب است که بدانیم چه می کنیم . واجب است که یکی ما را مسخره کند٬ شاید حساب کار دستمان بیاید . حساب کار دستمان آمد ؟ نه تنها به خود نیامدیم بلکه طلبکار هم شدیم .آقاجان دوست نداریم ما را نشان بدهی ٬ زوره ؟ دوست نداریم با خانواده هامون بشینیم اخلاق سگم را که به تصویر می کشند را ببینیم . دوست نداریم کثافت کاری هایمان را مرور کنیم . مگر زوره ؟نه زور نیست . همه در ندیدن شریکیم ٬ اما می بینیم ٬ می خندیم ٬ خجالت هم نمی کشیم !!
آنقدر حواسمان به سمت این حاشیه ها پرت شد که یادمان رفت از نوع کارگردانی منحصر به فرد عطاران بنویسیم . آنقدر حواسمان به سمت نکات حاشیه ای و خاله زنگی پرت شد که یادمان رفت سکانس های دیدنی عطاران را مرور کنیم که حتی با مرورش هم لذت ببریم . آن صحنه را به یاد بیاورید . صحنه ای که نادر بینی درسا را می گیرد و از درسا می خواهد خالی کند و دخترک ۵ ساله به نحو احسن کارش را انجام می دهد . ما هم می خندیدم به چنین صحنه ای ٬ به چنین سکانس شاهکاری و در دل هم عطاران را بابت خلق چنین صحنه های طبیعی ( نه نمایشی ) تحسین می کنیم . از این نوع صحنه ها ٬ سکانس ها زیاد بود . حیف که حواسمان جای دیگری بود . حیف....
انتخاب محسن افشانی با آن ظاهر و هیکل و آن نوع اداهای نوجوانانه اش که هنوز رگه هایی از شیطنت های از نوع بچگانه در او وجود دارد و این شیطنت های بچگانه فقط دل کودکان و نوجوانان را به دست می آورد و آن لب های بچگانه اش که موقع حرف زدن طوری به هم می چسباند که انگار با یک بچه ۱۰ ساله یا کمتر از آن روبرو شده ای . نمی دانم تهیه کننده یا کارگردان برنامه ماه محبوب آیا تستی از او گرفتند که چگونه موقع ادای حرفهایش صورت و میمیک او به حرکت در می آید ؟؟!! شاید هم تصور کردند که مخاطب بزرگسال و جوان هم صورت و میمیک نوجوانانه او را می پذیرد ؟
البته در اینجا هیچ ایرادی بر جوان ۱۹ ساله و با استعدادی همچون محسن افشانی وارد نیست که با هوش سرشار خود توانسته به یک موفقیت نسبی در اجرای گروه کودک و نوجوان برسد . هر کسی هم جای او بود . وسوسه برنامه قبل از افطار او را رها نمی کرد . برنامه ای که سالها پیش برعهده دو مجری محبوب و موفقی مثل علیخانی و فرزاد حسنی بود . در اینجاست که باید بگوییم که دیگران هم نباید استعدادهایی مثل افشانی را خراب کنند .
خدا را شکر احسان علیخانی با آن اجرای خوب و دلنشین اما تصنعی اش بازگشت . هر چند که بنده یکی از آن منتقدان و اولین کسی بودم که بعد از دو ساعت از پایان اجرای آن برنامه معروف که علیخانی اشکش به زور در آمده بود . مطلبی را علیه او نوشتم و تیتر زدم که او بازیگر خوبی نیست . امیدوارم امسال دیگر آرتیست بازی در نیاورد . هر چند که او ما را حلال نکرد اما ما او را حلال می کنیم . آقا احسان خوش آمدی و حلالت کردیم برادر .
محمد قوچانی که در سنین جوانی توانسته بود سردبیری روزنامه بزرگی مثل شرق را به عهده بگیرد و بسیاری شگفت زده شدند که شرق چگونه توانسته با چنین سردبیر جوانی به یک موفقیت بزرگ دست پیدا کند و روزنامه خصوصی اش را تبدیل به یکی از پر مخاطب ترین رسانه های مطبوعاتی بکتد . محمد قوچانی به همراه خود یک تیم بسیار قوی دارد که به نظر از وفاداران محمد قوچانی به شمار می آیند و الحق و انصاف به هر جایی که سرک کشیدند توانستند تاثیر به سزایی در محافل سیاسی و مطبوعاتی به جای بگذارند . محمد قوچانی که بعد از توقیف شرق و هم میهن به همراه دوستان وفادارش مجله با کیفیتی همچون شهروند امروز انتشار کردند که در این مجله هم قوچانی و یارانش کارشان را به نحو احسن انجام دادند و می دهند .
زمانی که خبر رسید که محمد قوچانی سردبیر اعتماد ملی شده است .خبر ها و حرف های ضد و نقیض و بحث برانگیز زیادی شنیده و زده شد . در هر حال کروبی در فاصله یکسال مانده به انتخابات ریاست جمهوری تصمیم داشت با محمد قوچانی و تیم قوی اش بازی مطبوعاتی را به سمت خود پیش ببرد که خوشبختانه این امر محقق نشد . هر چند که محمد قوچانی یکی از اعضای اعتماد ملی به شمار می آید اما در روزنامه این حزب فعالیتی ندارد .
کار کردن با محمد قوچانی وسوسه کننده است. هر صاحب امتیازی و یا هر مدیر مسئولی کار کردن با او را غنیمت می شمارد که کروبی هم در جهت اهداف خود خواستار چنین امری شده بود . قوچانی که می توانست با سردبیری در روزنامه اعتماد ملی آینده کاری و حتی مالی خود را تامین کند . اما راضی به این کار نشد . در هر صورت کار کردن در روزنامه اعتماد ملی باتوجه به حضور مهدی کروبی برای هر خبرنگاری خوش یمن خواهد بود . روزنامه ای که هیچ وقت مورد تهدید و توقیف قرار نمی گیرد .
با تمام احترامی که برای کارکنان و خبرنگاران اعتماد ملی قائل هستم . از اینکه محمد قوچانی راهش را کج نکرده و از چنین فرصتی صرف نظر کرده ٬ بسیار خرسندیم . و اینجاست که به محمد قوچانی باید بگویم احسنت .
این روزها خانه ی هر وبلاگی را باز می کنم پست های غمگین و نا امید کننده می بینم . خیلی وقته که کسی نتوانسته با پست هایش لحظات شادی را برایم رقم بزند . دوستانی که روزگاری با پر از امید و انگیزه می نوشتند دیگر نیستند و حتی خانه ی وبلاگشان را بسته اند . دوستانی که حرفهاشون لحظات خوشی را برایمان رقم می زد . تا فراموش کنیم خودمان را و مشکلاتمان را . می بینیم که پست هایشان یاد آور تلخی ها و مشکلات خودمان شده است .
از توکای مقدس پست های شادتر نیاز داریم . از محمد آقازاه فکر های تازه تر می خواهیم . به داستانک های یاسر نیازمندیم . به شفاف سازی خاطره وطن خواه محتاجیم ! و به خیلی از پست های متفاوت و نگرش های متفاوت نیاز داریم که بفهمیم . تا زندگی کنیم با این پست ها . نظر بدهیم . نظر بگیریم . زندگی تلخ است و وبلاگ نویسان را تلخ کردند . وبلاگ نویسان تلخ شدند و ما هم تلخ تر . روزگار غریبی شده نازنین
اضافه کاری : مادر یک دوستی عملی را در پیش دارد . برای مادرش دعا کنید !
مثل همیشه در بین آدمها ؛ دخترها بیشتر دیده می شوند. رنگ و لعابی که به چهره شان مالیدند . مانتوهای رنگارنگ و تنگی که پوشیدند ! روسری شل و وارفته ای که سرشان کردند که نصف موهایشان عیان است . باید هم دیده شوند ! امشب شب دیده شدن است ! شاید خدا قسمت کند ....! چه جیغی می کشند . پسرها هم جیغ می کشند ! انگار رقابت شده ! رقابت بین پسرها و دخترها ! اما نمی شود از رقابت فراتر رفت ! چون دختر و پسر همسایه هستند ! صورت خوشی ندارد .... اگر همسایه نبودند شاید می شد....!
صدای دست و کف زدن می آید ! چه خبر شده ؟ آهنگ گذاشتند.... به قول بچه های بالا شهر سیستم ردیفی روشن کردند ! عجب آّهنگی ! عجب تکنویی ! بساط پارتی همه چیزش جور شده ... پسرهای خوشگل که هستند . دخترهای ناز هم که هستند . بساط ارکستر ضبط شده هم که فراهم است ... فقط آب شنگولی نیست ... ملالی نیست می شه ساخت ! به خاطر امام زمان امشب بی خیال آب شنگولی می شویم !! با همینش هم می سازیم .
ببین چه خبر شده ؟! همه آمدند وسط ! خودشان را قر می دهند . دخترها قشنگ تر می رقصند ! روسری بعضی هاشون از سرشان می افتد . هر پسری هم دختری را صاحب شده و باهاش می رقصد ! ( اگر به فمینیست ها بر می خورد می توانم برعکسش را بگویم ! دخترها صاحب پسرها ! )
چند قدم آن طرف تر مامور نیروی انتظامی دیده می شود . نیشش باز است . او هم با جماعت همراه شده ! کارش درسته ! چقدر از این مامورهایی که باجنبه هستند و هوای آدم را دارند ؛ انسان های دوست داشتنی هستند !! عجب چیزی ! مامور آمده وسط ! چه می کنه این..... ! تشکر مامور باجنبه روزگار ما ! نمی فهمم تشکر برای چی ؟ خب امشب شب ولادت امام زمانه ! همه باید شادی کنند برای ظهورش ! خدای نکرده و زبونم لال شبه تولده محمد رضا پهلوی یا کوروش کبیر که نیست !
چی شده ؟ مثل اینکه خبری شده ! یکی دست ما را گرفته و داره کشون کشون می کشد . بابا چیکار داری ! خدا مرگم بده ... تو دیگه کی هستی ؟ تو دختر آقای برهانی نیستی ؟ تو مگه با چادر نبودی ؟ چادرت کو ؟! امشب همه دارند رسوا می شوند ... نه نه ! اینطوری خیلی بی رحمانه است . اصلا اوج جنایته ! امشب همه دارند شادی می کنند ! شادی برای ظهور امام زمان ! همه اینها بهانه است بهانه ! با این اوضاع ؛ با این آدمها حیف است که امام زمان ظهور نکند حیف ....!
اضافه کاری : کتاب کافه پیانو به قلم فرهاد جعفری را شروع به خواندن کردم . تا اینجا فهمیدم که او هم مثل خودمان است !
اضافه کاری دو : در این پست دوست وبلاگ نویس ما ( نیلوفر ) از عالم بچگی می گوید . جالب است . دوست داشتید بخوانید : تلخ...اما دوست داشتنی!
دوم : حکایت حزب اعتماد ملی هم خنده دار است و کاملا مشخصه که جناب کروبی غیر از خودش شخص دیگری را قبول ندارد . دم از ائتلاف با اصلاح طلبان می زند اما می گوید که ما نامزد حزبی خودمان را داریم . خیلی جالبه . ظاهرا اینم یه جور دیگه از ائتلافه !! از همین حالا کروبی را یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری بدانید . البته متاسفانه !!
سوم : بالاخره فیلم سینمایی همیشه پای یک زن در میان است هم اکران شد . بعد از فیلم دایره زنگی و به همین سادگی فیلم خوبی دیگری امسال اکران نشده بود که بالاخره طلسم شکسته شد و فیلم خوبی دیگری خواهیم دید . من به چهار دلیل این فیلم را می خواهم ببینم . دلیل اول کارگردانی به نام کمال تبریزی که اسمش وسوسه خوبی است که بخواهی به خاطرش فیلم ببینی ! دلیل دوم حضور مهران مدیری با چهره متفاوت که تازگی ها مهران مدیری هم نشان داده است هنر پیشه خوبی در سینما هست ! دلیل سوم بازی حبیب رضایی که دلم برای دیدنش تنگ شده و هر وقت حبیب رضایی را به عنوان بازیگر دیدم به خوبی از عهده اش بر آمده و من با تمام نقش هایش زندگی و باور کردم ! دلیل آخر هم انتخاب این فیلم به عنوان بهترین فیلم از نگاه مردم در جشنواره فجر که وسوسه خوبی است و رسیدن به پاسخ این سوال که : چرا دیگران این فیلم را انتخاب کردند ؟! پس از شما هم دعوت می کنم در این اوضاع گرانی دو هزار تومان از جیب مبارکتان خرج کنید و به دیدن این فیلم بروید . از دستش ندهید !
چهارم : هفته پیش چند ساعتی را در تحریریه روزنامه دنیای فوتبال بودم . بچه هایی که در آنجا بودند اکثرا جوان بودند که نشان می دادند خیلی باهم صمیمی هستند . اما من بهانه دور بودن مسیر قید بودن در این روزنامه را زدم و اصلا من کجا و روزنامه فوتبالی کجا ؟!! اما چیزی که در تحریریه این روزنامه جلب توجه می کرد . اخلاق بسیار خوب دبیر تحریریه روزنامه شخصی به نام آرش راهبر بود که جو صمیمی و خوبی را در بین بچه های تحریریه و نسبتا جوان ایجاد کرده است . اگر روزنامه دنیای فوتبال سال قبل به عنوان بهترین روزنامه ورزشی انتخاب شد . فقط پژمان راهبر ( سردبیر ) سهم نداشت . به زعم من سهم آرش راهبر از خود برادرش هم بیشتره چون خودم دیدم که چه جو خوب و دوستانه ای ایجاد کرده است .
پنجم : چند صباحی است که می خواهم از حسین نوروزی و وبلاگش بنویسم . اما هیچ وقت فرصتش پیش نیامد . حسین نوروزی قلم شاعرانه ای دارد که با خواندن متن هایش آرامش خاصی می گیرم . کمتر پیش می آید که با هر نوشته ای آرامش بگیرم . اما حسین نوروزی استعداد خاصی در انتقال آرامش به مخاطبانش دارد . متن زیبا ـ وبلاگی با قالب زیبا ـ مقدمه ای دلنشین و پر از غرور در گوشه ی وبلاگش ـ متفاوت بودن حسین نوروزی و از همه مهم تر موسیقی خاصی وبلاگ گاوخونی و بانو می تواند لحظات خوشی را برای مخاطب به ارمغان بیاورد ! تنها انتقادی که به حسین نوروزی وارد است ؛ ارزش قائل نشدن برای نظریات مخاطب هست که شاید همین دلیل موجب متفاوت بودن او با بقیه وبلاگ نویس ها باشد .
ششم : این روزها ؛ روزهای خوش من است . انگار آن روزهای سخت که تا هفته های پیش سایه به سایه در کنارم بود گذشته و روزهای پر از آرامش و خوب من هم فرا رسیده است . حالا کی این روزهای خوب جایش را به روزهای بد می دهد ؛ خدا می داند !
اضافه کاری : عیدتان هم مبارک !
هامون ؟ چه فیلم ماندگاری ! چند بار هامون را دیدم ؟ چند بار با دیالوگ های حمید هامون که خسرو شکیبایی عهده دار این نقش بود زندگی کردم ؟ چه فایده ای دارد که این حرفها را می زنم ؟ او هم رفت و مثل خیلی از رفتگان با واژ ه های کلیشه ای روبرو شد : او به خاطره ها پیوست !!! چه جمله خنده داری ؟ این عبارت کلیشه ای برای هر کسی که صدق می کند برای خسرو شکیبایی ؛ برای حمید هامون صدق نمی کند ! او هنوز هم هست و هنوز با او زندگی می کنیم و باورش داریم !
چقدر دلم هوای خواهران غریب را کرده ! چقدر دلم هوای خانه سبز را کرده ! خصوصا قسمتی که با حبیب رضایی به بام تهران می رود ! چه شاهکاری بود ؟ آیا او به بام سینما رسید ؟ چه سوال خنده داری کردم ؟ سه تا سیمرغ جشنواره فجر و دپیلم افتخارش و جوایز دیگر برای رسیدن به بام سینما بس نبود ؟ برای او کافی بود ! اما برای ما دیدن شاهکارهاش کم بود ! خیلی کم !
دلم می خواهد چشمهایم را ببندم و وقتی باز کردم ؛ دوست وبلاگ نویسم (( خودم )) در کامنتش خبر دیگری می داد . اما وقتی چشمهایم را باز می کنم با یک حقیقتی روبرو می شوم که دوست ندارم آن را ببینم . مثل بعضی سکانس های فیلم های تلخ که از دیدنش عارم می آید . درست مثل سکانس آخر زندگی شکیبایی که در بیمارستان پارسیان با یک سکته قلبی تمام شد !!
صدای آیفون به صدا در آمد . انگار همه چیز بر سحر خراب شده . نمی دانست چیکار بکند . دوباره صدای زنگ آیفون.... اما آهسته آهسته به سمت آیفون رفت و در را باز کرد . در خانه را هم به روی همسرش گشود و همسرش را با چهره خندان دید . جمشید سلام می گوید و بر لب های همسرش بوسه می زند و سحر همین طور مات و مبهوت زده می ایستد . جمشید می گوید :(( ببخشید که امشب دیر شد ؛ جلسه داشتیم . )) به سمت اتاق رفت ... سحر چیزی نمی گفت ... جمشید از اتاق بیرون می آید و گفت : (( گفتند که اول شام بخوریم بعد در مورد طرح ها حرف بزنیم . )) این بار به سمت دستشویی رفت و باز سحر چیزی نمی گفت... جمشید از دستشویی بیرون آمد و سحر را دید که هنوز دم در ایستاده :(( سحر چی شده ؟ چراخشکت زده ؟ واسه چی درو نمی بندی ؟ )) سحر که تازه متوجه حالش شده بود گفت :(( چیزی نشده . )) جمشید به طرف سحر می رود و دستش را می گیرد :(( بگو دیگه ! چیزی شده ؟)) سحر جواب داد :(( نه یه کم سرم گیج می ره .))
جمشید نگاهی به چمشهای سحر کرد :(( چرا چشمات قرمزه ؟ بیا بریم تو اتاق بخوابیم ! )) هر دو در کنار هم به سمت اتاق رفتند . سحر خودش را از جمشید جدا کرد . و تند رفت روی تخت و پتو را به روی خودش کشید . و رویش را به سمتی برد که جمشید او را نبیند . جمشید که تعجب کرده بود گفت :(( نه ! حتما یه چیزی شده ! )) سحر با همان حالت گفت : (( چرا اینطور فکر می کنی ؟)) جمشید خودش را روی تخت انداخت و صورتش به صورت سحر نزدیک کرد :(( آخه تو شبا اینجوری نمی خوابیدی . همیشه.... )) سحر حرفش را قطع کرد :(( جمشید امشب حوصله شو ندارم .)) جمشید بی درنگ جواب داد :(( ولی من خیلی حوصله شو دارم . ))دست برد به زیر بلیز سحر که او خشمگین شد و فریاد زد :(( دست نزن .)) جمشید مات زده گفت :(( چرا اینطوری می کنی ؟ تو که اینجوری نبودی ؟! )) سحر باز فریاد می زند :(( بس کن جمشید بس کن . ))
سحر به گریه افتاد اما دوباره با همان صدای بلند گفت :(( چی رو می خوای ببینی ؟ می خوای لختم کنی که چی بشه ؟ سحر هراسان بلیزش را در آورد :(( اینو می خواستی ببینی ؟! ))جمشید مات و مبهوت زده شد . لنکت زبان گرفته بود نمی توانست چیزی بگوید اما بالاخره گفت : (( چه بلایی سر خودت آوردی ؟ )) دوباره سحر فریادش را تکرار کرد : (( من سر خودم نیاوردم . سرم آوردند ! بدبختم کردند . هلاکم کردند .)) این بار نوبت جمشید بود که صدایش را بالا ببرد :(( کی ؟)) سحر جوابی نداد . بغض کرده بود ! اشک هایش پشت سر هم سرازیر می شد . بار دیگر جمشید گفت :(( کی ؟ صاحب کارت نه ؟ خوشدل ؟)) سحر سرش را آرام به نشانه تایید تکان می دهد . جمشید چشمهایش خون شده بود . با صدای بلند گفت :(( کثافت کثافت کثافت... ))
سریع شلوارلی اش را پوشید و به سحر گفت : (( همین جا باش بر می گردم . )) و از اتاق بیرون رفت . سحر به دنبال جمشید رفت و دستش را گرفت : (( کجا می خوای بری ؟ )) جمشید با عصبانیت گفت : ((خفه شو !)) جمشید دستش را از دستان سحر جدا کرد و از خانه خارج شد و در را هم قفل کرد . سحر گریه کنان به روی زمین افتاد . یک لحظه آرام قرار نداشت . حالش دست خودش نبود . به لحظه ای که صاحب کارش با کارد در اوج عصبانیت به او حمله کرد فکر می کرد . چه صحنه وحشتناکی ! اما باید اجازه می داد او هر کاری می خواست بکند ؟! او مقاومت کرد اما شکست خورد . خردش کردند .
دو ساعت بعد زنگ تلفن به صدا در می آید . سحر هراسان به دنبال تلفن می گردد . پیدایش نمی کند . به خودش لعنت فرستاد که تلفنش را پیدا نمی کند . بالاخره گشت و در اتاق پیدا کرد و جواب داد : (( بله ؟! بله خودم هستم... ! چی شده... ؟ اتفاقی افتاده... ؟ قتل... ؟ شوهر من...)) ؟ تلفن از دستانش رها می شود و با صدای بلند و فریادی از ته دل خدایش را صدا می زند اما صدا و فریادش جوابی نداشت !
تازگی ها اقدامات صداو سیمای جمهوری اسلامی ایران چندان قابل توجیه نیست . با رفتار غیرقابل توجیه خود صدای هنرمندان و کارگردانان را در آورده است . به نظرم مقدمه این مطلب بیشتر از همه چیز برای صداو سیمایی ها صدق می کند که بدون برنامه و اهداف مشخصی پیگیر تصمیمات استثنایی خود هستند . واقعا آقای ضرغامی قضیه را روشن کند که آیا صدا و سیما اساسنامه ای برای سانسور فیلم ها در جهت اهداف خودشان دارند ؟!اگر چنین است که بدا به حال خودمان که رسانه ملی ما رسانه ای است که حتی به خودش هم دروغ می گوید!
ظاهرا صدا و سیمایی ها علاقه ی مبرمی برای بردن گوی سبقت از وزارت ارشادی ها در زمینه عجیب بودن دارند . رویه ای که صداو سیما دارد این است که نباید همه چیز را به مردم نشان داد و کاملا رویه صحیحی است . اما همه چیز از نگاه صداو سیما به چه معناست ؟! حذف کردن صحنه های پیش پا افتاده و توخالی چه خدشه ای می تواند بر ذهن مخاطبان وارد کند ؟! طوری این مسائل پیش پا افتاده را در فیلم ها سانسور می کنند که کل ریتم فیلم از دست می رود و ناگهان می بینی که فیلم شروع نشده به پایان رسیده است ! با چنین رویکردی می توان نسبت به این مسائل سکوت کرد ؟ در چنین مواقعی سخت است که فقط رهگذر باشیم !
شنیدید که می گویند هر کاری حدی دارد . این مثل هم در باب صداو سیمایی ها صدق می کند که واقعا سانسور هم حدی دارد . صداو سیما این حد و مرز را شکست ! آخرین اعتراض به صدا و سیما توسط شهرام اسدی به سانسور فیلم ۲۶ دقیقه ای فیلمش بود که در آخر فیلم سینمایی تبدیل به یک سریال یک قسمتی شد ! نگارنده آن را ندیده و طبیعتا در مورد آن هم اظهار نظری نمی کند . اما دو هفته پیش در عصر جمعه شبکه یک ساعت ۱۶ فیلمی به نام مزد عشق به کارگردانی محمود مقامی را پخش کرد . سانسور های این فیلم واقعا عجیب بود و سانسور های غیر قابل باور که چه دلیلی برای حذف آن داشته است ؟ این فیلم در نسخه اصلی دارای ریتم منظمی هست اما صدا و سیما ریتم فیلم را به هم می زند و کلا فیلم را نابود می کند . سانسور های خیلی عجیبی که نه طعم سیاسی داشت نه ضد فرهنگی که آقایون دنبال آن هستند . خواندن سانسور های فیلم (( مزد عشق )) خالی از لطف نیست .
در یک جایی از این فیلم پسر به دختر به طور معمولی ابراز عاشقانه می کند و صدا و سیما به سبک ناپلئونی با دو جمله کادر را بست و به سراغ سکانس بعدی رفت . خدا را شکر که دیالوگ اضافه نکردند که تاسف ما بیشتر می شد . در یک جایی پسر از خواب بیدار می شود و رو به همسرش می گوید : صبح بخیر غزاله عزیزم . در تلوزیون یک دفعه صورت خواب آلوده پسر را بدون هیچ کلامی نشان می دهد و دختر هم می خندد !! در اینجاست که مخاطب با خودش درگیر می شود که این آقا پسر کی از خواب بیدار شده ؟ اصلا دختر به چی خندید ؟! در یک جایی دیگر دوست آن دختر همدیگر را به طور اتفاقی می بینند . و دوست آن دختر می گوید که امشب تولد اینه بیا باهم باشیم که صداو سیما فقط سلام علیک و احوالپرسی آن زن و دوستش را نشان می دهد و حتما مخاطب هم بار دیگر ذهنش فعال می شود و به خودش می گوید : این صحنه احوالپرسی را نشان نمی داد اتفاقی می افتاد ؟ سانسور های عجیب دیگری هم وجود داشت که واقعا تکراری و تاسف بار است . آیا همین چند موردی را که ذکر کردم نکته بد آموزی خاصی داشت ؟ حجاب زن ها هم که از خود صدا وسیمایی ها هم کامل تر بود !!
تاسف بار است که با مدیران رسانه ای مواجه هستیم که با مفهوم سانسور آشنا نیستند . اگر هم آشنا هستند ؛ سلیقه خودشان را به مخاطب فراوان خود تحمیل می کنند ! در عقل هیچ موجودی نمی گنجد که چرا گفتن یک کلمه (( عزیزم )) اینطور دوستان را بر آشفته کرده که آن را حذف می کنند . از آقای ضرغامی سوال دارم که آیا گفتن کلمه (( عزیزم )) اشکال شرعی دارد ؟! آیا با گفتن کلمه عزیزم با فتوای روحانیان روبرو می شدید ؟! چه بد آموزی در این کلمه دیدند؟! شایدم دوستان ما در خانه مخصوص خودشان چنین حرفهایی بد آموزی دارد که ما از آن بی خبریم !!
وقتی در مسائل پیش پا افتاده گیر می کنیم نباید بلند پروازی کنیم . نباید از رسانه ملی ای که از گذاشتن اسم ملی در کنار رسانه برای این سازمان عارم می آید توقع خاصی داشت . تصور کنید که این سانسور ها را در حق فیلم های ایرانی با مجوز ارشاد انجام می دهند . آن وقت چه بر سر فیلم های خارجی می آورند خدا می داند ؟! حالا شما هی دکمه های گوشی ات را فشار بده و پیامک بزن به جشنواره های تابستانی فیلم سینمایی !! که فلان فیلم را پخش کنید و شما هم کیف کنید با کلی فیلم های توخالی !!
حرف دوم : در هر حال با این خشکی قلم دیشب در برنامه زیبای دو قدم مانده به صبح با اجرای زیبای صالح علاء و اجرای سینمایی فریدون جیرانی و مهمان خوش صحبتش جمشید مشایخی حرفهای جالبی زده است که اگر دیده اید که واقعا خوشا به حالتان و اگر ندیده اید بدانید یه چیزی خیلی مهمی در زندگی از دست داده اید البته اگر علاقه مند به دنیای هنر و سینما باشید ! در این برنامه فریدون جیرانی خواستار این بود که بازخوانی سینمای تاریخ ایران را با جمشید مشایخی انجام بدهد . در این بازخوانی جمشید مشایخی بی پرده سخن گفت . در رسانه جمهوری اسلامی ایران از بهروز وثوقی و فردین با زبان خاص خودش تجلیل کرد و آنها را بزرگترین هنر پیشه های سینمای ایران دانست . هر چند که فریدون جیرانی با زیرک خاص خودش خواست که بحث را زود عوض کند اما جمشید مشایخی بارها بارها اسم این دو عزیز را آورد و آنها را مورد تمجید قرار داد . در یک بخش دیگر جمشید مشایخی در باب ممنوع فعالیت های جریان بعد انقلاب سخن می گفت . ایشان اعلام کردند : افرادی مثل فردین و وثوقی ممنوع الفعالیت شدند اما افراد دیگری که به همین دلایل باید ممنوع الفعالیت می شدند بر سر کار ماندند چرا ؟ چون پارتی داشتند . جیرانی سعی داشت خودش را به یک چهار راه دیگر وصل کند و برنامه را به طور دیگری اداره کند که جمشید مشایخی بار دیگر با لهجه شیرین خاص خودش گفت : لطفا ماست مالی نکنید . به هر حال باید به جمشید مشایخی درود فرستاد که با حرفهایش بار دیگر خودش را اثبات کرد که می شود همیشه حقیقت را گفت .
اضافه کاری : وبلاگ اندیشه هایم حذف شد و دیگر به او دسترسی ندارم . اما گل یاس چقدر بگویم اشتباه کردم و ......