دوم : امروز به دانشگاه رفتم . زود هم از خواب بیدار شدم و تا زودتر خودم را مترو برسانم که مبادا در روز اولی ٬ دیر برسم . متاسفانه از دانشگاه بی نظمی بر خورداریم . در هیچ جا هم اعلام نمی کنند که کلاسهای این ساعت ما در کدام کلاس برگزار می شود . به خاطر همین مجبوریم از هزار نفر سوال بکنیم تا بعد از هزار تا صلوات فرستادن ٬ کلاس مورد نظر را پیدا کنیم . در کلاس هم تعداد خانم ها خیلی بیشتر از آقایان بود . خدا عاقبت ما را بخیر کند .
سوم : دیروز پرسپولیس و استقلال در مقابل هم صف آرایی کردند . انصافا بعد از مدتها دربی خوبی را شاهد بودیم و هر دو تیم بازی قشنگی را ارائه دادند . اما چیزی که جالب بود ؛ اینکه مردم روز قبل از بازی در خارج از استادیوم می خوابند تا به بازی برسند . دعواهای مردم سر بازی و خون ریزی و کتک کاری های که دوربین های صدا و سیما نشان می داد . همه ی اینها جالب بود و اینکه مردم چقدر به فوتبال عشق می ورزند . اما نمی دانم این مردم در زندگی خودشان مشکلی ندارند که همه ی غم و غصه شان شده فوتبال این دو تیم؟ حتما ندارند که هر بلایی رو به جان می خرند . ای کاش ما هم مثل این دوستان بودیم . ای کاش...
چهارم : من برای رفتن به دانشگاه باید برای صرفه جویی هزینه راه از اتوبوس های تندرو استفاده کنم تا برسم به مترو خیابان .... با اینکه تعداد اتوبوس های تندرو بسیار زیاد شده است اما باز می بینیم که خیلی کم است . امروز ( شنبه سیزدهم مهر )تراکم جمعیت در داخل اتوبوس ( چه رفت ٬ چه برگشت ) به طرز فجیعی زیاد بود که آدم در آن احساس خفگی می کرد . اینجا سوال پیش می آید که آیا تعداد اتوبوس ها کم شده که می گویند به ظرفیت آن اضافه کردیم و گسترش دادیم . یا اینکه جمعیت تهران روز به روز بیشتر می شود ؟ کدامش ؟
پنجم : ماه رمضان تمام شد ... دلمان برایش تنگ شده...
یکم : این عکس را می بینید ؟ عکسی از یک اتاق خواب که نمی دانم ماله کدام خر پولیه ( ببخشید بعضی وقتها این کلمات خود به خود به کار آدم می آید ) هست ؟ که این چنین لذت بخشه. تصور کن در چنین جایی بخوابی ؟ حتما بهترین خواب دنیا را می بینی .
دوم : مثل همیشه سخنرانی های دکتر احمدی نژاد جنجال ساز شد و رسانه های زیادی بر روی آن حساسیت نشان دادند . البته این سخنرانی برای هر کسی که منفعت داشت ٬ برای ما نداشت . چون کسی حرف دل ما رو نزد . هیچ خبرنگاری نبود ٬ سوال های ما رو بپرسد . البته اگر هم کسی می پرسید ٬ بعیده از جناب دکتر جواب درستی دریافت کنی . خبرنگار صدای آمریکا با توضیح اینکه قدرت در دست شماست یا در دست رهبر ( خامنه ای ) از دکتر سوال کرده بود قدرت در دست کیه ؟ دکتر احمدی نژاد با زیرکی از جواب دادن فرار کرد و با یک جواب فرافکنی گفت : قدرت در دست مردمه !!!
سوم : به یک بازی توسط خودم دعوت شدم که یک خاطره از اول مهر یا مدرسه بنویسیم و ۵ نفر ( چقدر کم ؟) هم دعوت کنیم برای چنین بازی . روز اولی که رفتم مدرسه . بسیار ذوق و شوق داشتم . به طوری که مادرم را کلافه کردم . برعکس خیلی ها که از مدرسه رفتن ترس داشتند ٬ من دوق خیلی زیادی داشتم . و هر چقدر فکر می کنم چه دلیلی باعث این ذوق و شوق شده هیچ چیزی یادم نمیاد . خلاصه با مادرم وارد مدرسه شدیم من با لبخند فراوون و خوشحالی بسیار اما بقیه کلاس اولی ها چنان گریه ای می کردند آتیش می زدند به جون من !!! مادرشان هم دلداری می دادند که نترس مدرسه خیلی خوبه . دیگه عاشقش می شی . اما فایده ای نداشت . همه گریه می کردند غیر از من . اما من هم دیگه داشت گریه ام می گرفت . دیگه منم همرنگ جماعت شدم و به گریه افتادم . مادرم که تعجب کرده بود ٬ پرسید : تو که ذوق و شوق مدرسه رو داشتی چرا گریه می کنی ؟ منم با همان لحن بچگانه ام جواب دادم : به خاطر این گریه نمی کنم که ٬ از گریه ی اینا گریه ام گرفته . مادرم و چند مادر دیگه به خنده افتادند . ما هم وارد کلاس شدیم و روز شکوفه ها را گذروندیم . معلم کلاس اولی خوبی داشتم که اسمش خانم محمدی بود . اگر ببینمش دستش را می بوسم .
خب من پنج نفر را دعوت می کنم : فریناز / یاسی ( حصار سکوت ) / جوجو/ مهدی ( گنبد نیلی ) / پدرام علیزاده / طوری دوستانم را دعوت کردم که می دانم این دوستان حتما آن دوستان دیگر من را هم دعوت می کنند که همه وارد این بازی شوند . امیدوارم که شرکت کنید .
چهارم : در حال نوشتن یه دفاعیه از سریال بزنگاه و عطاران هستم . اگر این سریال را پیگیری کردید ٬ حتما این مطلب را که فردا یا پس فردا در وبلاگ گذاشته می شود را بخوانید .
دوم :این برای اولین بار نیست که توسط کارمند چه دولتی چه غیر دولتی معطل می شویم و از کار و زندگی مان می افتیم . از دوستان کارمندم پوزش می خواهم اما واقعا کارمندان دولتی و غیر دولتی وجدانی ندارند . ما هر جا کارمان به کارمندی بیخ خورد باید حتما یا پارتی داشته باشی یا یه چیزی در مایه های شیرینی !!! بدهی تا کارت زودتر راه بیافتد . متاسفانه اکثرا همین طورند . وقتی کارمند مملکت ما اینگونه است چه توقعی از بالایی ها می توانیم داشته باشیم ؟ من یکبار در یک جای دیگر علیه کارمندان نوشته بودم که بعضی کارمندان بهشان برخورد و حسابی فحش هم نوش جان ما کردند . اما متاسفانه باید بگم ما بیشتر فحش نوش جانت می کنیم . آن دنیا هم منتظر می مانیم که چه جوابی می توانند داشته باشند ؟
سوم : از دختر خاله مهندسم ( س.ا) و همسرش (م.ا) ممنونم که امروز من را همراهی کردند و من را شرمنده خودشان کردند . هر چند که بعید می دانم ٬ اینجا را بخوانند !
چهارم : شب های قدر هم تمام شد . من فقط یک شب را توانستم احیا بگیرم که بعد از سالها بدک نیست !
پنجم : برای مادر یک دوست که ناخوش احوال است دعا کنید . دعا کنید که بی قراری و بی تابی این دوست ما به پایان برسد که به زندگی خودش هم برسد .
ششم : این پست را به این دلیل نوشتم که پست دیشب را رد کنم که فقط به حال و هوای دیشب بر می گردد ! وگرنه حوصله به روز کردن و نوشتن نداشتم .
هفتم : دوست وبلاگ نویسم خودم من را به یک بازی دعوت کرده است . یک خاطره از اول مهر . انشالله وقتی دیگر من خاطره ام را تعریف می کنم . ممنون دوست عزیز.
خیلی وقت بود به خاطر یک مراسم مذهبی به مسجد نرفته بودم . هر چقدر به دنبال دلیلش می گشتم چرا نمی رفتم ٬ چیزی پیدا نمی کردم و به در خاکی بر می خوردم . بالاخره شب بیست یک رمضان و دومین شب قدر را تصمیم گرفتم که از این بی دلیلی رها شوم و با دلیل به مسجد بروم و خودم را سبک کنم . از چیزی که بر دوشم هم هست آزاد شوم و بتوانم از سنگینی که دارم خلاص شوم و زندگی ام را به خاطر این سنگین بودن ها تلخ نکنم. دلم هم از یکسری اتفاقات گرفته بود. همه اینها باعث شد که بدون تردید بعد از سالها به یک مراسم مذهبی بروم . رفتم و پشیمان هم نیستم . حسابی خودم را خالی کردم . بی قراری ام را با کلمات عربی که نوحه خون برای تکرار آن توسط مردم زمزمه می کرد ٬ تمام کردم . کسی را هم با خودم همراه نکردم که تنهایی در جمع غریبه ها بنشینم و دلم را بزنم به دریا . تا به حال به این اندازه حالم خوب نیست . به این اندازه نسبت به مشکلات بی خیال نیستم . به این اندازه پوزخند نمی زنم به آدمهای کثیف که در اطرافم زیاد شدند . نمی دانم شما در این چند روزه فرصت کردید به احیا بروید یا نه ؟ اما اگر جواب منفی ست . بیا از این پز روشنفکری ات خارج شو و برای یکبار برو مسجد در جمع غریبه ها بشین . به خدا ضرر نمی کنی . ما که ضرر نکردیم . نگذار زمانی که بلا از آسمان بر سرت خراب شود و آن زمان عاشق خدا شوی . در اوج سختی ها و گرفتاری ها ٬ عاشق خدا شدن هنر نیست !
مرد عدالت این روزهای ما کیست ؟
اما چه اشکالی دارد که طوری باشیم طرف دیگری هم دوست دارد . یعنی وقتی طرف مقابلمون سیاستمدار است سعی کنیم از اطلاعات سیاسی استفاده کنیم برای صحبت کردن با او . اگر فلانی رمانتیک است سعی کنیم رفتار رمانتیک را چاشنی خودمان بکنیم . و اگر های دیگر که بتواند یه روابط متقابل را برای دو دوست فراهم بیاورد . در زندگی شخصی ام کمتر کسی را دیدم که واقعا بشود به راحتی با آن فرد حرف زد . یعنی واقعا برایم دغدغه ای شده که نمی شود با هر کسی سخن گفت و با هر کسی هم راحت بود و از همه مهمتر این حس برایت به وجود بیاید که طرفت چقدر برایم قابل احترام است و او چقدر برایت احترام می گذارد و با دقت حرفهای شما را گوش می کند و او هم با دقت حرفهایش را می زند و در آخر یا به یک تعامل می رسیم یا نمی رسیم . اما دوستی پا پرجا می ماند .
به تازگی دوستی را پیدا کردم که واقعا حس کردم که چه خوب صحبت کردن با طرفش را وارد است . چه خوب با طرف مقابلش بحث می کند و بحثی که در آخر باعث جنجالی یا یه چیزی در این مایه ها نباشد . این دوست کسی نیست جز فریناز عزیز که در حال حاضر در سوئد زندگی می کند . چیزی که بیش از همه در شخصیت فریناز جلوه گر است خونگرمی و صمیمی ات و صداقتش در جمله ها و حرفهایش بارز است . اینکه آنقدر حرف زدن با او برایت راحت است که هر حرفی را بزنی هیچ وقت برداشت بدی از آن نمی کند . به خاطر همین هم بدترین نوع بحث ها را که حتی اگر طرفت جنس مخالف باشد می توانی با او در میان بگذاری و او هم به راحتی باهات حرف می زند . به طوری که احساس شرمندگی نکنی . اما در طی این سالهایی که از پروردگارم عمر گرفته ام تا به حال کسی نبوده که از حرف ها و بحث ها برداشت بدی نکند و بدترین اتهام ها را به آدم نزند . شاید یکی از دلایلش این است که فریناز در خارج از ایران بزرگ شده ٬ اما مایی که ادعای خونگرمی داریم چه شده است که تاب حرفهای همدیگر را نداریم و هزار جور برداشت هایی می کنیم که از گفتنش عاجز هستم .
صحبت کردن با فریناز این حسن را دارد که آدم یاد غم هایش نمی افتد . به طوری که آدم فراموش می کند که غمی هم دارد . گرفتاری هم دارد که فردا صبح باید باهاش بجنگد . اما فریناز بر خلاف بقیه از غم نمی گوید . از بدبختی سخن نمی گوید . حتی یک روزی یادم می آید که او خسته بود و مشخص بود که خسته شده اما وقتی وارد صحبت کردن با شما شده آن را فراموش می کند و سخنی از آن نمی گوید . و آدم هم دلش نمی خواد از غم هایی که دارد بگوید . و وقتی هم از غم هایت برایش می گویی او آتش غم هایت را شعله ور تر نمی کند . و این چنین حسن هایی خیلی کم است در وجود آدمیان .
ختم کلام می خواهم اشاره کنم که از آشنایی با فریناز بسیار خوشحالم و تا به حال دوستی با این همه ویژگی های خوب ندیدم که بشود با آن راحت بود . و خیلی جالب است که بدانید من خیلی کم پیش میاد در مدح کسی بنویسم و حتی اگر دفترچه رازهای ناگفته هایم را بعد از مرگم دیگران بخوانند تا به حال به غیر از برادرم و گل یاس که از اعضای زندگی ام به شمار می آمدند سخنی نگفتم . این چنین شده که در مدح کسی همچون فریناز می نویسم و از نوشتن در باب او خوشحالم . فریناز عزیز قدر وجودت را بدان و ما هم سعی می کنیم قدر این رفاقت را بیشتر بدانیم و برای این دوستی حرمت بگذاریم . انشالله سالهای سال در کنار همسرت خوش و خرم باشی و وجود نازنین ات را بر ما دریغ نکنی .
دلم برایش تنگ شده بود . خیلی وقت بود بهش دست نزده بودم . درست شش ماه بی خیال گذاشتم خاک بخوره .هر وقت که به سمتش می رفتم آرامش می گرفتم . بعضی وقتها ناخود آگاه ساعتها در کنارش قرار می گرفتم و با آن کیف می کردم . زمان هم همین طور برای خودش می رفت . هر چند که با زبان بی زبانی بهم اشاره می کرد که تو بی عرضه ای . تو اصلا شلوارتو نمی تونی بکشی بالا . آن وقت می خواهی دست به من بزنی و صدای منو در بیاری ؟ بهش می گفتم که ولی من دوستت دارم . تو از معدود کسانی هستی که حالمو عوض می کنی ! بهم آرامش می دی . منو دیوانه ی خودت کردی . تو بعضی وقتها همدمم می شی . چه خوبه که آدمهایی همانند من یکی مثل تو را دارند که باهاش راحت باشند. یکی مثل تو را دارند که تنهایی شونو پر کنند . تو که تمام زندگیمو پر کرده بودی . نزدیکش رفتم . خواستم دستم را دراز کنم اما نتونستم . بی اراده شده بودم . انگار بدنم بی حس شده و نای تکان خوردن ندارد. اما جلوی خودم را گرفتم . رفتم جلو . دستم را جلو بردم و انگشتهامو مالیدم به اعضای بدنش . اوه ... چقدر خاکی شدی تو ؟ می دونم . حق با توئه . خیلی وقته بهت دست نزدم . هر کسی یا هر چیزی احتیاج به یه نوازش کوچولو داره . یه مقدار توجه نیاز داره . منو ببخش . قول می دم جبران کنم . قول می دم هر شب باهات باشم . هر شب صداتو در بیارم . قول می دم دیگه بی عرضه بازی در نیارم . می دونم که تو هم خوشحالی که دوباره به سراغت آمدم . می دونی تو این شش ماه چی شده ؟ توی این شش ماه کلی اتفاقات جور وا جور برایم افتاده و هنوز هم برایم می افتد . چقدر دارم حرف می زنم . حالا وقت عمل است . می خواهم شروع کنم . بگذار دفترچه موسیقی را باز کنم . آهنگ الهه ناز را پیدا می کنم که اول صفحه با زبان خودش می گوید : لا / لا سل سی / لا سل لا..... دستهایم را کنترل می کنم . انگشتهایم را سرجایشان می گذارم و شروع می کنم .
باز
ای الهه ناز
با دل من بساز
كين غم جان گداز
برود ز برم
گر دل من نياسود
از گناه تو بود
بيا تا ز سر
گنهت گذرم
باز مي كنم دست ياري
به سويت دراز
بيا تا غم خود را
با راز و نياز
ز خاطر ببرم
گر نكند تير خشمت
دلم را هدف
به خدا همچو مرغي
پر شور و شعف
به سويت بپرم
آن كه به غمت دل بندد چون من كيست ؟
ناز تو بيش از اين بهر چيست ؟
تو الهه نازي در بزمم بنشين
من تو را وفا دارم بيا كه جز اين
نباشد هنرم
اين همه بي وفايي ندارد ثمر
به خدا اگر از من نگيري خبر
نيابي اثرم
از خفتگی بیرون آمد .
پاک کابوس های دیوانه وار
پاک یقه گیری های شبانه
پاک زندگی بی آرام و قرار
سر گرفت .
دوباره
غنچه مو بستی
تفکرم ته گرفت
دوباره
بی قهوه شدم
چای آمد به سراغم
گل یاس رهایم کن .
سیلی بزن گل یاس
سیلی بزن
تا وجدانم به خوابش برسد
تا کابوس هایم به خط پایان برسد
سیلی بزن
تا بنویسم .
ای کاش
وجدانم راضی می شد
توقعی نداشت
بی خیال بود
مثل همه ی این آدمها !
گل یاس داشتن
سخت است
نگه داشتنش سخت تر
روزگارم را سیاه کرده
اما تو که گل یاسی
روزگارت چگونه ست ؟!
دلم را به چه چیزایی خوش کردم ؟!
ــ به پدر و مادرم .
ــ به دفترچه خاطراتم که رازهای ناگفته نام دارد .
ــ به وبلاگم که دیگران معیار نوشته هایم را مشخص می کنند .
ــ به سیگاری که ترکش کردم .
ــ به فیلم ها و کتابها و موسیقی که می بینم و می خوانم و گوش می دهم .
ــ به سازم .
ــ به رفیق های قابل اعتمادی که ندارم .
ــ به خنده های مادرم و آرام بودن او .
ــ به سوپ جویی که داغ بودنش مرا به هیجان می آورد .
ــ به نوشته های امیر قادری که خودمانی می نویسد .
_ به نوشته های محمد آقازاده که خواندن نوشته هایش مرهمی بر زخمم شده است .
_ به مارکز که راه او را در پیش گرفتم .
_ به.....
**************
تو به چی دلت را خوش کردی ؟!
اضافه کاری : گل یاس فردا روز..... پس تولدت مبارک !
حتي تلخ تر از چايي سرد....
بی مزه تر از قهوه ی ترک....
زندگي ام مثل بادي است .....
که نسيمش خانه هارا ويران مي کند !
سخنم را چه کسي مي شنود ؟!
از زندگي من چه کسي عبرت مي گيرد ؟!
شدم مثل يک آينه ي بي روح !
آينه اي که با آدمها قهر است ...
چه کسي ساز صدايم را مي شنود ؟!
چه کسي ساز بي کلامم را مي شنود ؟!
سازی دارم یا ندارم ؟!
به بودنم شک دارم !
به سرورم بیشتر....
سرورم من را نمی بیند...
تا کجا امتحان ؟!
امتحان به چی ؟
به کی ؟!
کي می داند که من از کدوم ديارم ؟!
از کدوم ديار طلوع کرده ام ؟!
که حالا بايد غروب کنم ....
يک غروب تلخ بي صدا ....
از لطف دوستانم که این چند روز در پیامهای خودشان پیگیری حال پدرم را می کردند تشکر می کنم . انشالله روزی باشد که جبران این محبت ها را بکنم . اوضاع روحی من طوری نیست که بخواهم مطالب زیبا و لذت آور شما دوستان را در وبلاگتان بخوانم یا برایتان در وبلاگ وسوسه کننده تان کامنتی بگذارم . انشالله که این روزهای خسته کننده بگذرد و ذهنم آرام بگیرد تا بتوانم باز هم در بین دوستان مجازی و وبلاگ نویسم پرسه بزنم . فقط کمی آرامش می خواهم . آرامشی که هیچ وقت نداشتم ....
پدرم در بخش سی سی یو بستری شده ... ازتان می خواهم برایش دعا کنید ! ای خدا به من رحم کن ! به مادرم که بی تابی می کنه .... ای خدا... ای خدا... ای خدا...
ما انسانهای پیچیده ای هستیم که البته این پیچیدگی را خودمان درست کردیم . قرار بود بعد از مدتها امشب دست به قلم ببرم و در باب یک سوژه سیاسی مطلبی را به نگارش در بیاورم که با یک خبر همه این تحلیل ها و سیستم ها و برنامه ریزی ها به هم خورد . پاک یک نفر از دنیا رفت و ما هم اهل تفکر شدیم و می خواهیم در باب آن مرحوم بنویسیم و هفته ها ذکر و خیرش را بکنیم ! (( اضافه می کنم که علاوه بر پیچیده بودن آدمهای عجیبی هستیم )) و (( باز هم اضافه می کنم که ما ایرانی ها همیشه اشک آور خوبی هستیم . یکبار زمانی که زنده هستیم ؛ گریه طرف را در می آوریم . یکبار هم زمانی که از دنیا می رویم )) از این قصه ی تکراری بگذریم !
این خویشاوند دور ما که عمرش را به من و شما هدیه داده است !!! زنی بود ۵۰ ساله . تنها و بی کس ! حتی فرزندی هم نداشت . به قول مادرم این زن را غریبانه به خاک سپردند ! گرچه که اعتقاد دارم که این مصیبت را خودش فراهم کرده بود . کارهایی انجام داد که خودش از آن متضرر شد !
این زن ۵۰ ساله ظاهر زیبایی داشت . در زمان جوانی اش در بین دخترهای فامیل خوشگل تر بود و چهره نازی داشت . اما همان جوان تصمیم به یک اشتباه گرفت . اشتباهی که خیلی از دخترهای امروزی انجام می دهند که مبادا به یک عشقی نرسند ! اما این زن عاشق کسی شده بود که خودش زن و بچه داشت ! که ظاهرا آن مرد که بیماری اعتیاد داشت در اوایل آشنایی زن و بچه اش را از آن زن پنهان می کند و ارتباط ادامه داشت . روز به روز عاشق تر می شدند . زمانی که زن متوجه بچه داشتن مرد مورد علاقه می شود چشمانش را می بندد و مخالفتی نمی کند . به طوری که عشق او را کور کرده بود .
مدام با اقوام سر و کله می زد و هی می گفت (( این مرد فرق می کند ! او حق منو می دهد ! نمی گذارد بین من و زن اولش بی عدالتی حاکم شود ! من دوستش دارم و با او..... )) و از این قبیل حرفهای عاشقانه که این روزها بیش از قبل بین دختر و پسرای امروزی رد و بدل می شود ! سرانجام زن با مرد مورد علاقه اش که بیماری اعتیاد داشت ازدواج می کند . بعد ها مشخص شد که این مرد علاوه بر اعتیاد همجنس باز و زن باز هم بوده و این زن را هم اسیر خودش کرده بود . زن مدتی را با او سپری می کند اما دیگر طاقتش طاق شده بود و مرد هم بد اخلاق تر از همیشه ! مثل دوران آشنایی اش نبود که ناز زن را بکشد ! انگار مرد خسته شده بود و بی رحمانه بگویم که هوای تازه می خواست ! آدم تازه....!
اما زن همچنان به او علاقمند بود . اما دیگر در خانه مرد نتوانست دوام بیاورد . چون با زن اول هم ناسازگاری داشت . زنی که فکر می کرد زن اولش مزاحم عشق بازی هایش با مرد مورد علاقه اش نمی شود ! اما همه آنها رویاها پوچ و تو خالی بود . آن زن از شوهرش هم متنفر شده بود . چون حقش را نمی داد .البته تنفر عاشقانه !! از آن خانه بیرون آمد . در خانه های فامیل می رفت . هر چند روزی را در یکی از خانه های اقوامش سپری می کرد . حتی به خانه ی ما هم می آمد . ناگفته نماند که آن زن در زمان بیماری برادرم تا دم مرگ برادرم کنار مادرم بود و به مادرم کمک می کرد !
با همه اینها او نتوانست از مرد مورد علاقه اش طلاق بگیرد . چون او را دوست داشت . گمان می کرد دوباره مرد بر می گردد و دوباره همان عاشق همیشگی اش می شود که زهی خیالی باطلی بیش نبود ! مرد هم بی خیال بود . از آن مردی که اسیر اعتیاد بود و قماش بازی هایش را رها نمی کرد چه انتظاری می توان داشت ؟!
مرد زن دومش را رها کرده بود و انگار آن زن وجود نداشت . اما زن همچنان دوستش داشت . سرانجام این بلاتکلیفی ؛ این سردرگمی ؛ این علافی و سپری کردن در خانه های فامیل کار دستش داد . مریض شد . مریضی سختی گرفته بود . زن ۴۷ ساله که سیگار هم می کشید شده بود مثل یک زن ۷۰ ساله ! تمام خوشگلی اش از بین رفت . هیچ آثار جذابی در او نماند . مرد هرزه هم که هنوز اسم زن دومش در شناسنامه اش بود وقتی زنش را اینطوری دید ترجیح داد او را به خانه سالمندان بفرستد و بعد از گذاشتن او در این خانه کهریزک دیگر زنش را ندید و بهش سر نزد . تا زمانی که همین امروز به بهانه خاکسپاری عاقبت و سرانجام زن دومش را دید !
می گویند غریبانه به خاک سپرده شد. چون کسی گریه نکرد . چون کسی حسرت نخورد ! چون کسی شوکه نشده بود . فرزندی هم نداشت که ندای مادر سر بدهد . برادر و خواهری نداشت که اشک بریزند و پدر و مادری نداشت که غم حسرت فرزندشان را بخورند ! مراسم طوری بود که انگار او سالهای پیش مرده بود و در مراسم سالگردش شرکت کرده بودند ! آن مرد هم ......
حالا آدمهایی که تا دیروز بهانه می آوردند که نمی توانند از آن زن مریض نگهداری کنند؛ شدند کاسه داغ تر از آش ! همه می خواهند انتقام این زن را از آن مرد هوس باز بگیرند که نمی دانم چرا در زمان زنده بوده آن مرحوم کسی صدایش بلند نشده بود ؟ زن رفت و حالا نوبت او شد که در موردش صحبت کنند . مرده ها هم طبق معمول عزیز تر هستند ! اما این مرده با همه رفتگان فرق می کند چون اشتباهات زیادی داشت . چون که دیگران می خواهند انتقام بگیرند . ما هم نشستیم در موردش می نویسیم و تیتر را هم انتخاب می کنیم : عاشق مرد زن دار که غریبانه به خاک سپرده شد ! تیتره خوبیه برای این روزهایی که بالایی ها برای راحت تر !! زندگی کردن خود لایحه ای به نام حمایت خانواده را تصویب می کنند و زمینه ازدواج مجدد را برای خودشان فراهم می کنند ! راستی یادم رفت بگویم خدا بیامرزش !!!
اضافه کاری : این دوست وبلاگ نویس ما ( فرزانه ) در پست آخرش زیبا می نویسد که من از خواندنش لذت بردم . از شما دعوت می کنم پست آخرش را بخوانید : بگو به آن که " دل از بار غم گران دارد
کلوخ انداز : چته ؟ همش تو خودتی ؟ اتفاقی افتاده ؟
ولی زاده : نه بابا ! مثل همیشه ام !
کلوخ انداز : اینطور که نشون نمی دی !
آسفالت : من فکر می کنم عذاب وجدان گرفته !
سروش : عذاب وجدانه چی ؟!
آسفالت : عذاب وجدانی که علیه دولت اغتشاش کرده و دیده که به اشتباه از دولت مهروز و خدمتکار نهم انتقاد کرده ! ولی جان همیشه جا برای توبه هست !
سروش : برای منم جا هست ؟!
آسفالت : تو که اصلا ! همین طبقه آخر جهنم برات رزرو شده ! اما ولی جان ! تو ده تا مقاله در مورد فتح المبین های احمدی نژاد بنویسی و چند تا مطلب هم در مورد ویژگی های برجسته سخنگوی دولت بنویسی که حتما تیتر یکی از آن مطالبت باید این باشه : (( مرد چند شغله ای که حقوق نمی گیرد ! )) چند تا دیگه هم از گرانی بنویس و بیانداز تقصیر دولت های قبل ! و همچنین در مورد مافیا بنویس ! اینطوری دیگه توبه می کنی و گناهات پاک می شه !!
ولی زاده : این مزخرفات چیه ؟ اصلا بحث این حرفها نیست !
ختم : من می دانم چشه ! وقتی شنیده خاتمی نمیاد ؛ دچار افسردگی شده !
ولی زاده : بابا چی می گی ؟ نیامدن و آمدن او چه دخلی به زندگی ما دارد ؟
کلوخ انداز : پس چته ؟!
ولی زاده : هیچی بابا چیزی نشده !
کلوخ انداز : عاشق که نشدی ؟ چون می دانم اصلا به گروه خونی تو نمی خوره !! از تنهایی و بی کسی اینطوری شدی ؟!
ولی زاده : شاید ....
سروش : پس دوای دردت پیش منه ! بیا با این پیکان سوسکی من یه چرخ توی خیابون های جردن بزنیم و چند تا جوجه مخ بزنیم !
ولی زاده : جوجه چیه ؟!
سروش : جوجه نمی دونی چیه ؟ بچه تهرونو باش ! جماعت مونث را می گم !
ولی زاده : بابا این چیزا چیه که می گی ؟ جوجه و مخ زدن زشته بابا ! یه دفعه این خانم ها میان در این وبلاگو به گل می گیرن ها !
سروش : ای بابا ! اصلا یه کاری بیا با ماشین من بریم شمال !
ختم : آره راست می گه ! اینطوری حال و هوای ولی جان عوض می شه !
آسفالت : منم به شرطی میام که توی ماشین آهنگ های غیر مجاز و اندی و این حرفها نذارید ! فقط آهنگ مجاز !
سروش : باشه بابا ! اصلا برات کویتی پور می ذاریم که گریه کنی !
کلوخ انداز : من هم به جای تریاک یه چیزه دیگه می یارم که تو شمال بیشتر توی فضا باشیم !
ولی زاده : ولی من کار دارم !
سروش : ای بابا باز تو گند زدی به برنامه ریزی ما !
ولی زاده : اما مرسی که این همه به فکر من هستید . راستش دلم گرفته بود که شما ها حالمو عوض کردید ! دوساله که شما لبخند به روی لب های من می یارید !
سروش : اوه چه لفظ قلم !
کلوخ انداز : این حرفها چیه ! درسته که ما تو را آدم حساب نمی کنیم . اما رسم رفاقتو بلدیم .
ولی زاده : قربونه رفیقای بامرام !
تهیه و تدوین توسط دوستان میزگرد شبانه
اضافه کاری : این پست را در عصر دلگیر جمعه نوشتم !
همیشه مادرش به دنبالش می آمد و همین موضوع باعث شد که بچه ها او را به باد مسخره بگیرند . آدم وسواسی بود . وقتی پنجره کلاس را باز می گذاشتیم می گفت پنجره را ببند من سرما می خورم . در حالی که هوا خوب بود . وقتی که بچه ها گوش نمی کردند می دیدیم فرداش با حال مریض آمده بود کلاس یا اصلا نمی آمد . به قول معروف دست پاچلفتی بود . طوری راه می رفت که در حیاط مدرسه بچه های بزرگتر او را مسخره می کردند و دورش می کردند و هر چه که می خواستند به او می گفتند . با بچه ها رابطه خوبی نداشت چون اکثر بچه ها او را به باد مضحک می گرفتند و به طوری که سام در اکثر موقع ها به حیاط مدرسه نمی آمد و در کلاس می ماند .
اما وقتی بچه ها در درسی اشکال داشتند به سمت او می رفتند و از او کمک می گرفتند . اما بچه ها که قدرشناس نبودند ! درست همان رفتاری را با او انجام می دادند که قبلا می کردند . در بین بچه ها کسی دوست سام نبود . اما من ترجیح دادم طلسم شکنی کنم دوستش باشم . یه جورایی برایم جالب بود که با چنین شخصیتی دوست بشوم . همین طور هم شد و من و سام در یک نیمکت در کنار هم نشستیم . با اینکه بچه ها تعجب کردند چرا من در کنار سام نشستم !! اتفاقا من و سام هر دو شاگرد اول کلاس بودیم . البته اول او بعد من !! از سام خیلی چیزها یاد گرفتم . البته چیزهایی که یاد گرفتم فقط مربوط به درس بود چون او غیر از درس چیز دیگری نمی دانست . او تمام وقتش را به درس خواندن می گذراند . حتی زنگ های ورزش به جای ورزش کردن درس می خواند و اینم یه بهانه دیگر برای بازیچه شدن در بین بچه ها بود ! به طوری که کلمه به کلمه کتاب را حفظ می کرد . بعضی وقتها که از درس خواندن زیاد قاطی می کرد نمی توانست نمرات خوبی بگیرد . البته نمره پایین او ۱۸ بود . یک بار ۱۸ گرفت و زد زیر گریه و معلم و بچه ها تعجب کرده بودند و این بهانه ای شد که بچه ها بیشتر او را مسخره کنند . البته ناگفته نماند که من هم بعضی وقتها از سام سوی استفاده کردم و از او تقلب می کردم . البته تقلب های کوچک . اگر تقلب نمی کردم نمره ام می شد ۱۷ یا ۱۸ بعضی وقتها تا ۱۴ ۱۵ می شدم ! اما وقتی تقلب می کردم نمره ام می شد یک بیست ناقابل !
سام آدم جالبی بود . اطلاعات بالایی در مورد علم داشت اما در مورد هنر و ورزش و بازی و چیزایی که اکثر بچه ها دنبالش بودند هیچی نمی دانست . حرف زدنش هم جالب بود . هر وقت حرف می زد سرش را صد بار تکان می داد تا حرفش را بزند . اما سال سوم رفت . نمی دانم کجا رفت ؟ اما می دانم به جایی رفت که حقش آنجا بود . به جایی رفت که بیشتر درس بخواند . جایی که بچه های دیگر مثل خودش باشند . بچه هایی که فقط به درس فکر کنند . با اینکه بچه های کلاس او را جدی نگرفتند اما من برخلاف بچه ها آینده خیلی خوبی را در زمینه علم برایش تصور می کردم . حالا ۶ سال از آن روز گذشت و من از سام و مادرش و خواهرش که همیشه به دنبال سام می آمدند خبری ندارم . فقط می دانم که دلم برایش یک ذره شده و دلم می خواهد دوباره او را ببینم و بدانم که الان هم همین طوری هست که قبلا بود یا الان بهتر شده و غیر از درس خواندن چیزای دیگری هم یاد گرفته؟ شاید الان او برای خودش نابغه ای شده باشد !