پدرم در بخش سی سی یو بستری شده ... ازتان می خواهم برایش دعا کنید ! ای خدا به من رحم کن ! به مادرم که بی تابی می کنه .... ای خدا... ای خدا... ای خدا...
این مدال برنز که خبر خوشحال کننده ای برای مردمی که در انتظار یک مدال بودند هست اما این خبر بیشتر برای مدیران سازمان خوشحال کننده تر است . به طوری که آنها این روزها بسیار روزهای سختی را گذرونده بودند . یک لحظه از انتقاد های سرسام آور از سوی جراید آرامش نداشتند . به طوری مجلس هم علی آبادی رئیس سازمان تربیت بدنی را احضار کرده بود و خواستار توضیح شده بود . حتی زمزمه ها مبنی بر برکناری علی آبادی شنیده می شد . به هر حال ما ایرانی ها همیشه یاد گرفتیم فراموش کاره خوبی باشیم . به هر حال فعلا که ذوق زده این اولین مدال برنز هستیم و چیزی خاصی هم نمی توانیم بگوییم . باید منتظر مدال های دیگر از سوی رشته کشتی باشیم . رشته ای که همیشه برای مدیران سازمان تربیت بدنی خوش یمن بوده است !!
مثل همیشه در بین آدمها ؛ دخترها بیشتر دیده می شوند. رنگ و لعابی که به چهره شان مالیدند . مانتوهای رنگارنگ و تنگی که پوشیدند ! روسری شل و وارفته ای که سرشان کردند که نصف موهایشان عیان است . باید هم دیده شوند ! امشب شب دیده شدن است ! شاید خدا قسمت کند ....! چه جیغی می کشند . پسرها هم جیغ می کشند ! انگار رقابت شده ! رقابت بین پسرها و دخترها ! اما نمی شود از رقابت فراتر رفت ! چون دختر و پسر همسایه هستند ! صورت خوشی ندارد .... اگر همسایه نبودند شاید می شد....!
صدای دست و کف زدن می آید ! چه خبر شده ؟ آهنگ گذاشتند.... به قول بچه های بالا شهر سیستم ردیفی روشن کردند ! عجب آّهنگی ! عجب تکنویی ! بساط پارتی همه چیزش جور شده ... پسرهای خوشگل که هستند . دخترهای ناز هم که هستند . بساط ارکستر ضبط شده هم که فراهم است ... فقط آب شنگولی نیست ... ملالی نیست می شه ساخت ! به خاطر امام زمان امشب بی خیال آب شنگولی می شویم !! با همینش هم می سازیم .
ببین چه خبر شده ؟! همه آمدند وسط ! خودشان را قر می دهند . دخترها قشنگ تر می رقصند ! روسری بعضی هاشون از سرشان می افتد . هر پسری هم دختری را صاحب شده و باهاش می رقصد ! ( اگر به فمینیست ها بر می خورد می توانم برعکسش را بگویم ! دخترها صاحب پسرها ! )
چند قدم آن طرف تر مامور نیروی انتظامی دیده می شود . نیشش باز است . او هم با جماعت همراه شده ! کارش درسته ! چقدر از این مامورهایی که باجنبه هستند و هوای آدم را دارند ؛ انسان های دوست داشتنی هستند !! عجب چیزی ! مامور آمده وسط ! چه می کنه این..... ! تشکر مامور باجنبه روزگار ما ! نمی فهمم تشکر برای چی ؟ خب امشب شب ولادت امام زمانه ! همه باید شادی کنند برای ظهورش ! خدای نکرده و زبونم لال شبه تولده محمد رضا پهلوی یا کوروش کبیر که نیست !
چی شده ؟ مثل اینکه خبری شده ! یکی دست ما را گرفته و داره کشون کشون می کشد . بابا چیکار داری ! خدا مرگم بده ... تو دیگه کی هستی ؟ تو دختر آقای برهانی نیستی ؟ تو مگه با چادر نبودی ؟ چادرت کو ؟! امشب همه دارند رسوا می شوند ... نه نه ! اینطوری خیلی بی رحمانه است . اصلا اوج جنایته ! امشب همه دارند شادی می کنند ! شادی برای ظهور امام زمان ! همه اینها بهانه است بهانه ! با این اوضاع ؛ با این آدمها حیف است که امام زمان ظهور نکند حیف ....!
اضافه کاری : کتاب کافه پیانو به قلم فرهاد جعفری را شروع به خواندن کردم . تا اینجا فهمیدم که او هم مثل خودمان است !
اضافه کاری دو : در این پست دوست وبلاگ نویس ما ( نیلوفر ) از عالم بچگی می گوید . جالب است . دوست داشتید بخوانید : تلخ...اما دوست داشتنی!
ما انسانهای پیچیده ای هستیم که البته این پیچیدگی را خودمان درست کردیم . قرار بود بعد از مدتها امشب دست به قلم ببرم و در باب یک سوژه سیاسی مطلبی را به نگارش در بیاورم که با یک خبر همه این تحلیل ها و سیستم ها و برنامه ریزی ها به هم خورد . پاک یک نفر از دنیا رفت و ما هم اهل تفکر شدیم و می خواهیم در باب آن مرحوم بنویسیم و هفته ها ذکر و خیرش را بکنیم ! (( اضافه می کنم که علاوه بر پیچیده بودن آدمهای عجیبی هستیم )) و (( باز هم اضافه می کنم که ما ایرانی ها همیشه اشک آور خوبی هستیم . یکبار زمانی که زنده هستیم ؛ گریه طرف را در می آوریم . یکبار هم زمانی که از دنیا می رویم )) از این قصه ی تکراری بگذریم !
این خویشاوند دور ما که عمرش را به من و شما هدیه داده است !!! زنی بود ۵۰ ساله . تنها و بی کس ! حتی فرزندی هم نداشت . به قول مادرم این زن را غریبانه به خاک سپردند ! گرچه که اعتقاد دارم که این مصیبت را خودش فراهم کرده بود . کارهایی انجام داد که خودش از آن متضرر شد !
این زن ۵۰ ساله ظاهر زیبایی داشت . در زمان جوانی اش در بین دخترهای فامیل خوشگل تر بود و چهره نازی داشت . اما همان جوان تصمیم به یک اشتباه گرفت . اشتباهی که خیلی از دخترهای امروزی انجام می دهند که مبادا به یک عشقی نرسند ! اما این زن عاشق کسی شده بود که خودش زن و بچه داشت ! که ظاهرا آن مرد که بیماری اعتیاد داشت در اوایل آشنایی زن و بچه اش را از آن زن پنهان می کند و ارتباط ادامه داشت . روز به روز عاشق تر می شدند . زمانی که زن متوجه بچه داشتن مرد مورد علاقه می شود چشمانش را می بندد و مخالفتی نمی کند . به طوری که عشق او را کور کرده بود .
مدام با اقوام سر و کله می زد و هی می گفت (( این مرد فرق می کند ! او حق منو می دهد ! نمی گذارد بین من و زن اولش بی عدالتی حاکم شود ! من دوستش دارم و با او..... )) و از این قبیل حرفهای عاشقانه که این روزها بیش از قبل بین دختر و پسرای امروزی رد و بدل می شود ! سرانجام زن با مرد مورد علاقه اش که بیماری اعتیاد داشت ازدواج می کند . بعد ها مشخص شد که این مرد علاوه بر اعتیاد همجنس باز و زن باز هم بوده و این زن را هم اسیر خودش کرده بود . زن مدتی را با او سپری می کند اما دیگر طاقتش طاق شده بود و مرد هم بد اخلاق تر از همیشه ! مثل دوران آشنایی اش نبود که ناز زن را بکشد ! انگار مرد خسته شده بود و بی رحمانه بگویم که هوای تازه می خواست ! آدم تازه....!
اما زن همچنان به او علاقمند بود . اما دیگر در خانه مرد نتوانست دوام بیاورد . چون با زن اول هم ناسازگاری داشت . زنی که فکر می کرد زن اولش مزاحم عشق بازی هایش با مرد مورد علاقه اش نمی شود ! اما همه آنها رویاها پوچ و تو خالی بود . آن زن از شوهرش هم متنفر شده بود . چون حقش را نمی داد .البته تنفر عاشقانه !! از آن خانه بیرون آمد . در خانه های فامیل می رفت . هر چند روزی را در یکی از خانه های اقوامش سپری می کرد . حتی به خانه ی ما هم می آمد . ناگفته نماند که آن زن در زمان بیماری برادرم تا دم مرگ برادرم کنار مادرم بود و به مادرم کمک می کرد !
با همه اینها او نتوانست از مرد مورد علاقه اش طلاق بگیرد . چون او را دوست داشت . گمان می کرد دوباره مرد بر می گردد و دوباره همان عاشق همیشگی اش می شود که زهی خیالی باطلی بیش نبود ! مرد هم بی خیال بود . از آن مردی که اسیر اعتیاد بود و قماش بازی هایش را رها نمی کرد چه انتظاری می توان داشت ؟!
مرد زن دومش را رها کرده بود و انگار آن زن وجود نداشت . اما زن همچنان دوستش داشت . سرانجام این بلاتکلیفی ؛ این سردرگمی ؛ این علافی و سپری کردن در خانه های فامیل کار دستش داد . مریض شد . مریضی سختی گرفته بود . زن ۴۷ ساله که سیگار هم می کشید شده بود مثل یک زن ۷۰ ساله ! تمام خوشگلی اش از بین رفت . هیچ آثار جذابی در او نماند . مرد هرزه هم که هنوز اسم زن دومش در شناسنامه اش بود وقتی زنش را اینطوری دید ترجیح داد او را به خانه سالمندان بفرستد و بعد از گذاشتن او در این خانه کهریزک دیگر زنش را ندید و بهش سر نزد . تا زمانی که همین امروز به بهانه خاکسپاری عاقبت و سرانجام زن دومش را دید !
می گویند غریبانه به خاک سپرده شد. چون کسی گریه نکرد . چون کسی حسرت نخورد ! چون کسی شوکه نشده بود . فرزندی هم نداشت که ندای مادر سر بدهد . برادر و خواهری نداشت که اشک بریزند و پدر و مادری نداشت که غم حسرت فرزندشان را بخورند ! مراسم طوری بود که انگار او سالهای پیش مرده بود و در مراسم سالگردش شرکت کرده بودند ! آن مرد هم ......
حالا آدمهایی که تا دیروز بهانه می آوردند که نمی توانند از آن زن مریض نگهداری کنند؛ شدند کاسه داغ تر از آش ! همه می خواهند انتقام این زن را از آن مرد هوس باز بگیرند که نمی دانم چرا در زمان زنده بوده آن مرحوم کسی صدایش بلند نشده بود ؟ زن رفت و حالا نوبت او شد که در موردش صحبت کنند . مرده ها هم طبق معمول عزیز تر هستند ! اما این مرده با همه رفتگان فرق می کند چون اشتباهات زیادی داشت . چون که دیگران می خواهند انتقام بگیرند . ما هم نشستیم در موردش می نویسیم و تیتر را هم انتخاب می کنیم : عاشق مرد زن دار که غریبانه به خاک سپرده شد ! تیتره خوبیه برای این روزهایی که بالایی ها برای راحت تر !! زندگی کردن خود لایحه ای به نام حمایت خانواده را تصویب می کنند و زمینه ازدواج مجدد را برای خودشان فراهم می کنند ! راستی یادم رفت بگویم خدا بیامرزش !!!
اضافه کاری : این دوست وبلاگ نویس ما ( فرزانه ) در پست آخرش زیبا می نویسد که من از خواندنش لذت بردم . از شما دعوت می کنم پست آخرش را بخوانید : بگو به آن که " دل از بار غم گران دارد
بالاخره وزیر اقتصاد هم در کنار دو وزیر دیگر رای اعتماد گرفتند که قصه ی رأی اعتماد گرفتن این دوستان هم قصه درازی دارد که برای تکرار از آن دوری می کنیم و دیگر خسته شدیم از این قصه های تکراری که پایان قمر در عقرب دارد . به خیال خودمان ؛ گمان می کنیم که با معرفی وزیر اقتصاد زندگی مان روبراه می شود . وزیری که با نقل قول غیر واقعی از سوی رهبر انقلاب رأی اعتماد می گیرد . به طوری که صدای دفتر مقام معظم رهبری در آمده است .
خسته شدیم از بس سخنان بیراه شنیدیم . سخنانی که شک دارم با فکر و منطق بیرون آمده باشد . نمی دانیم به جستجوی کدام سخن بیراه دولت نهمی ها برویم ؟ از غلامحسین الهامی که انگار جراید را به باد مضحک گرفته است و به جای جوابگویی نیشخند تحویل می دهد که فردای آن روز نوبت ماست که می خندیم . نوبت ماست که او را سوژه ی خنده خود می کنیم . اما چه فایده ای دارد ؟ چه دردی از ما کم می شود ؟ زخم های نا حق ما را چه کسی پاک می کند ؟!
خسته شدیم از این سخنگوی دولت که به راه کج می رود . دم از کاهش سی درصدی قیمت مسکن می زند . اما از گفتن مکانش سر پیچی می کند . کجای این سرزمین را پیدا می کنید که قیمت مسکنش سر به فلک نزده باشد ؟! به کدام مشاوران احمدی نژاد دلخوش باشیم ؟ مشاورانی که با غرور خاص خود از عملکرد خیالی خود سخن می گویند . از آقای جوانفکر چه بگوییم ؟! اویی که می ترسم که دلیل منطقش کشته ها بدهد !!! اویی که منطق معیشت بهتر مردم را سفر رفتن می داند . از دیگران چه بگویم دیگرانی که بارها اسمشان را آوردیم و دیگران را خسته کردیم با این اسم های سیاسی !!
چنان اقتصاد را دوستان بزرگوار !! ساده گرفتند که چنین بر سر اقتصاد ناخوش ما آمده است . چنان بادی به خودشان می زنند و غبطه می خورند که به نامه های هفت میلیون رسیدگی کردند و پولهای دستی دادند . انگار با این پولهای دستی تمام مشکلات حل می شود که اگر اینطور بود این وام های عجیب و غریب با بهره تا به حال ما را خوشبخت کرده است . پولهای دستی تنها فایده ای که دارد این است که می شود چند تایی رأی خرید و به آن امیدوار بود که دیگران را شکست داد !!
اقتصادی که صدای هر دوست و آشنایی را در آورده است . آخرین اعتراض به لاریجانی شخص هم جناح جناب احمدی نژاد بر می گردد که ایشان هم اقتصاد دولت را اقتصاد کمیته امدادی خواندند !! آری اقتصاد صدقه ای و کمیته امدادی دردی را دوا نمی کند که اگر اینگونه بود ؛ اوضاع و احوال ما این نبود که به نان شبمان محتاج باشیم !!
حکایت این یارانه ها هم سرگرمی خوبی است که در فاصله یکسال مانده به انتخابات می تواند راهگشای مشکلات سیاستمداران دولت نهم باشد . یارانه هایی که تفاوتی با اقتصاد صدقه ای ندارد و فقط سر و شکل آن عوض شده است . این یارانه نه تنها مشکلی را حل نمی کند . بلکه آتش اقتصاد بد حال ما را شعله ور می کند و تورم را آشفته تر !! و در بین این طرح ها این مردم هستند که می سوزند . چیزی که ۱۰۰ سال است که دیده نمی شود !
چند ثانیه ای سکوت بین ما حکمفرما شد . دوباره بی قراری و بی تابی ام شروع شد . سیگاری روشن کردم ؛ یک پک زدم و دودش را داخل سینه ام نگه داشتم و مقداری آرام تر شدم . پک دوم را دودشو بیرون دادم و حالمو بهتر کرد . عمو که یه جوری به من نگاه می کرد بهش گفتم : (( چیه عمو ؟ )) بهم گفت که تو هم سیگار می کشی ؟ بهش گفتم سیگار آرومم می کنه ! تنها چیزیه که حالمو به جا می یاره و بعضی وقتها آرامم می کنه !! عمو که انگار از چیزی ناراحت شده بود گفت : (( اما من ناراحت می شم که یک جوون مثل تو سیگار می کشه !)) بهش می گویم که فقط جلوی تو می تونم سیگار بکشم . همیشه در خلوت خودم سیگار می کشم که بهم گفت : (( پس بهت زیادی رو دادم ؟! )) می خندم و همچنان جلوی عمو به سیگار کشیدنم ادامه می دهم که عمو بهم اشاره کرد که دیگه سیگار نکشم و سیگار را انداختم زمین و زیر پایم له کردم .
پس از چند ثانیه عمو با حالت مهربانانه اش گفت : (( حالا که سیگار کشیدنت را تمام کردی بگو چی شده ؟ چرا حاله جوان من ؛ حال آقا احسان خوش نیست ؟ )) کمی با کلمات در ذهنم بازی می کنم و کلمات نامرتب را در کنار هم قرار می دهم و آن را مرتب می کنم و می گویم : (( یعقوب مهر نهاد اعدام شد ! )) می گوید : (( فقط همین ؟! )) فورا می گویم : (( خبر مهمی نیست ؟؟!! چه چیزی بدتر از این ظلم و ستم ؟! )) بهم اشاره می کنه که آروم صحبت کنم : (( آره خیلی مهمه ! اما برای اولین بار نیست و آخرین بار هم نخواهد بود ! )) درست می گوید . این قصه ادامه دارد . و یکسری آدم با تفاوت اسمی زیر پا له می شوند : (( می دونی عمو ! حالم داره از این مردم به هم می خوره ! از این مردمی که همیشه خوابند . مردمی که مثل بادند ! عمو مگه قرار نوبد اینا مثل طوفان باشند ؟ ))
لبخند می زند و باز هم اشاره می کند که آرام باشم : (( آره جوون...مردم مثل بادند . مثل باد سرگرم می شند ! مثل باد فریب می خورند و به مسیر های بی جهت خود ادامه می دهند . )) این بار نوبت من بود که حرف بزنم : (( عمو خسته شدم ! خسته شدم از اینکه خوندمو نوشتم . با اینکه من هیچی نیستم اما همینم منو خسته کرده ! حالم داره از سیاست آزادی خواه بودن به هم می خوره !دلم یه فریاد می خواد ! عمو تو این آرامشو از کجا می یاری ؟! این خونسردی را خدا چی جوری بهت داده ؟ )) لبخند می زند و دوباره به آرام شدن من اشاره می کند . و می گوید : (( می دونی فرق من و تو چیه ؟ من پیرم و تو جوون ! من با تجربه ام تو بی تجربه ! تجربه دارم که فریادم را در سینه ام نگه می دارم . ناراحتی ام رو پنهان می کنم . تو جوونی و بی تجربه ای فریاد می زنی مثل دیوانه ها ! بدون هیچ توجهی به اطراف خودت ! اما جوانی هایم شبیه توئه ! دغدغه های تو را داشتم اما دلم به حال شماها می سوزه ! زمان جوانی من مردم تا به این حد خواب نبودند . دلم به حال شماها می سوزه که زحمت هایتان را این مردم خراب می کنند ! طوری به خواب رفتند که بیدار کردنشان محاله ! بهت حق می دم داد بزنی ؛ آرام نباشی ! ))
چقدر حرفهایش آرام بخش بود . دلم را آرام کرد . بی تابی ام را کمتر کرد و آشفتگی هایم را رفع! بهش می گم که حرفهایت خیلی بهم آرامش می ده . بهش می گم که وقتی بر حرفهایم تاکید می کنی لذت می برم . او فقط می خندد . بعد از چند ثانیه بهم اشاره می کند که دیرم نشود که راست می گفت دیرم شده بود و باید برم خونه ! از عمو تشکر کردم که مثل همیشه بهم آرامش داد و یک یا علی گفتمو شنیدم و راه خانه را در پیش گرفتم . سیگاری روشن کردم و با اولین دودی که بیرون دادم چهره ی نازنین عمو در ذهنم مجسم شد . سیگار را انداختم زمین و در زیر پاهایم له کردم !
دوم : حکایت حزب اعتماد ملی هم خنده دار است و کاملا مشخصه که جناب کروبی غیر از خودش شخص دیگری را قبول ندارد . دم از ائتلاف با اصلاح طلبان می زند اما می گوید که ما نامزد حزبی خودمان را داریم . خیلی جالبه . ظاهرا اینم یه جور دیگه از ائتلافه !! از همین حالا کروبی را یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری بدانید . البته متاسفانه !!
سوم : بالاخره فیلم سینمایی همیشه پای یک زن در میان است هم اکران شد . بعد از فیلم دایره زنگی و به همین سادگی فیلم خوبی دیگری امسال اکران نشده بود که بالاخره طلسم شکسته شد و فیلم خوبی دیگری خواهیم دید . من به چهار دلیل این فیلم را می خواهم ببینم . دلیل اول کارگردانی به نام کمال تبریزی که اسمش وسوسه خوبی است که بخواهی به خاطرش فیلم ببینی ! دلیل دوم حضور مهران مدیری با چهره متفاوت که تازگی ها مهران مدیری هم نشان داده است هنر پیشه خوبی در سینما هست ! دلیل سوم بازی حبیب رضایی که دلم برای دیدنش تنگ شده و هر وقت حبیب رضایی را به عنوان بازیگر دیدم به خوبی از عهده اش بر آمده و من با تمام نقش هایش زندگی و باور کردم ! دلیل آخر هم انتخاب این فیلم به عنوان بهترین فیلم از نگاه مردم در جشنواره فجر که وسوسه خوبی است و رسیدن به پاسخ این سوال که : چرا دیگران این فیلم را انتخاب کردند ؟! پس از شما هم دعوت می کنم در این اوضاع گرانی دو هزار تومان از جیب مبارکتان خرج کنید و به دیدن این فیلم بروید . از دستش ندهید !
چهارم : هفته پیش چند ساعتی را در تحریریه روزنامه دنیای فوتبال بودم . بچه هایی که در آنجا بودند اکثرا جوان بودند که نشان می دادند خیلی باهم صمیمی هستند . اما من بهانه دور بودن مسیر قید بودن در این روزنامه را زدم و اصلا من کجا و روزنامه فوتبالی کجا ؟!! اما چیزی که در تحریریه این روزنامه جلب توجه می کرد . اخلاق بسیار خوب دبیر تحریریه روزنامه شخصی به نام آرش راهبر بود که جو صمیمی و خوبی را در بین بچه های تحریریه و نسبتا جوان ایجاد کرده است . اگر روزنامه دنیای فوتبال سال قبل به عنوان بهترین روزنامه ورزشی انتخاب شد . فقط پژمان راهبر ( سردبیر ) سهم نداشت . به زعم من سهم آرش راهبر از خود برادرش هم بیشتره چون خودم دیدم که چه جو خوب و دوستانه ای ایجاد کرده است .
پنجم : چند صباحی است که می خواهم از حسین نوروزی و وبلاگش بنویسم . اما هیچ وقت فرصتش پیش نیامد . حسین نوروزی قلم شاعرانه ای دارد که با خواندن متن هایش آرامش خاصی می گیرم . کمتر پیش می آید که با هر نوشته ای آرامش بگیرم . اما حسین نوروزی استعداد خاصی در انتقال آرامش به مخاطبانش دارد . متن زیبا ـ وبلاگی با قالب زیبا ـ مقدمه ای دلنشین و پر از غرور در گوشه ی وبلاگش ـ متفاوت بودن حسین نوروزی و از همه مهم تر موسیقی خاصی وبلاگ گاوخونی و بانو می تواند لحظات خوشی را برای مخاطب به ارمغان بیاورد ! تنها انتقادی که به حسین نوروزی وارد است ؛ ارزش قائل نشدن برای نظریات مخاطب هست که شاید همین دلیل موجب متفاوت بودن او با بقیه وبلاگ نویس ها باشد .
ششم : این روزها ؛ روزهای خوش من است . انگار آن روزهای سخت که تا هفته های پیش سایه به سایه در کنارم بود گذشته و روزهای پر از آرامش و خوب من هم فرا رسیده است . حالا کی این روزهای خوب جایش را به روزهای بد می دهد ؛ خدا می داند !
اضافه کاری : عیدتان هم مبارک !
سروش : خاک بر سرت کنم احسان ! نتونستی روی این دختر ها را کم کنی ؟
ولی زاده : فقط من یکی که نبودم ؟ خیلی های دیگه هم بودند .
آسفالت : خوب شد دولت طرح سهمیه بندی جنسیتی کنکور را راه انداخت وگرنه در آینده کل امور کشور هم به دست خانم ها سپرده می شود .
ختم : چه اشکالی ندارد ؟ مردها و زن ها باید برابر باشند . این شعار اصلاحاته !
آسفالت : بشین سرجات ! تو هم هی وقت گیر می یاری تبلیغ حزب خودتان را می کنید ! طبق فرمایشات رئیس جمهور زنان باید بیشتر در خانه باشند . باید بچه داری کنند . ما این طرح کم کردن کار خانم ها را واسه چی دادیم ؟ دادیم که خانم ها پایشان را از خانه بیرون نگذارند .
ختم : این خلاف برابر حقوق زن و مرد است . خیلی وقته که این مسائل در دنیا حل شده !
کلوخ انداز : چیه ما حل شده که این حل بشه ؟!
آسفالت : ببینید من حالم از این حرفهای روشنفکرانه به هم می خوره . همین حرفها را می زنید که جوونای پاک و انقلابی ما را بی ایمان می کنید . دیگه با این طرح دشمنان نمی توانند سوی استفاده کنند !
سروش : چرا مزخرف می گی ؟ به دشمنان چه ربطی داره؟!
آسفالت : بچه احترام به بزرگترت را نگه دار !
سروش : خب داری یه چیزی می گی که با عقل جور در نمیاد !
آسفالت : خیلی پرو شدی ها ؟ من نمی دانم شما نسل سومی ها کی می خواهید آدم شوید ؟!
سروش : وقتی که شما ها با منطق جواب بدهید !
آسفالت : ببین تو را خدا کی دم از منطق می زنه . اونم یه جوون روغن نباتی !
سروش : ببین....
ولی زاده : بس کن دیگه سروش !
سروش : ای بابا . وقتی دوست دختر بازی می کنیم اونطوری گیر می دید . حالا هم که بحث سیاسی می کنیم باز گیر می دید . اصلا من دیگه لال می شم .
آسفالت : آره بابا لال شو ! همه سیاستمدار ها همینو می خواین ! که بقیه لال شوند !
کلوخ انداز : حالا ولی جان تو قبول شدی ؟!
ولی زاده : متاسفانه فقط دانشگاه پیام نور مجاز به انتخاب رشته شدم !
سروش : خاک تو سرت ! ما فکر می کردیم تو می تونی سراسری روزانه یا شبانه قبول شی !
ختم : تو قرار بود لال شی !
سروش : نمی تونم !
آسفالت : ولی من می دانستم ولی جان قبول نمی شه !
سروش : از کجا می دونستی ؟ ای کلک تو هم پشت پرده ای ؟ فلانی که از لپ لپ اومد بیرون ! تو از کجا ؟ حتما تو از تخم مرغ شانسی بیرون آمدی ؟!
آسفالت : متاسفم برات ! من می دانستم قبول نمی شه چون که احسان کودنه !
ولی زاده : دست شما درد نکند . چقدر به من لطف دارید !
آسفالت : خواهش می کنم !
کلوخ انداز : بچه دانشگاه پیام نور هم بد نیست . همین که احسان مجاز به انتخاب رشته شده کلیه !
آسفالت : احسان جان به فامیل ها و خویشاوندانت نگو که مجاز به انتخاب رشته پیام نور شدی ! فقط بگو مجاز به انتخاب رشته شدی !
سروش : آره اینطوری کلاسش بالاتره !
ولی زاده : بابا ول کنید این حرفهای خاله زنکی رو !
سروش : از ما گفتن بود ! ولی یه وقت خام نشی بری پیام نور ! برو آزاد ! کلاس بری بهتره !
ولی زاده : آره پیام نور غیر حضوریه ! درس خواندن هم سخت تره !
سروش : بابا درس خواندنو نمی گم ! داشتن هم کلاسی مونث را می گم . آخ چه حالی می ده که باهاشون کل کل کنید !
آسفالت : تو آخر آدم نمی شی؟ تو را باید با آن ۲۹ نفر اعدام می کردند !
سروش : نترس ! آخر یه قانونی هم می ذارند که کل مردم اعدام شوند !
تهیه و تدوین توسط دوستان میزگرد شبانه
کلوخ انداز : چته ؟ همش تو خودتی ؟ اتفاقی افتاده ؟
ولی زاده : نه بابا ! مثل همیشه ام !
کلوخ انداز : اینطور که نشون نمی دی !
آسفالت : من فکر می کنم عذاب وجدان گرفته !
سروش : عذاب وجدانه چی ؟!
آسفالت : عذاب وجدانی که علیه دولت اغتشاش کرده و دیده که به اشتباه از دولت مهروز و خدمتکار نهم انتقاد کرده ! ولی جان همیشه جا برای توبه هست !
سروش : برای منم جا هست ؟!
آسفالت : تو که اصلا ! همین طبقه آخر جهنم برات رزرو شده ! اما ولی جان ! تو ده تا مقاله در مورد فتح المبین های احمدی نژاد بنویسی و چند تا مطلب هم در مورد ویژگی های برجسته سخنگوی دولت بنویسی که حتما تیتر یکی از آن مطالبت باید این باشه : (( مرد چند شغله ای که حقوق نمی گیرد ! )) چند تا دیگه هم از گرانی بنویس و بیانداز تقصیر دولت های قبل ! و همچنین در مورد مافیا بنویس ! اینطوری دیگه توبه می کنی و گناهات پاک می شه !!
ولی زاده : این مزخرفات چیه ؟ اصلا بحث این حرفها نیست !
ختم : من می دانم چشه ! وقتی شنیده خاتمی نمیاد ؛ دچار افسردگی شده !
ولی زاده : بابا چی می گی ؟ نیامدن و آمدن او چه دخلی به زندگی ما دارد ؟
کلوخ انداز : پس چته ؟!
ولی زاده : هیچی بابا چیزی نشده !
کلوخ انداز : عاشق که نشدی ؟ چون می دانم اصلا به گروه خونی تو نمی خوره !! از تنهایی و بی کسی اینطوری شدی ؟!
ولی زاده : شاید ....
سروش : پس دوای دردت پیش منه ! بیا با این پیکان سوسکی من یه چرخ توی خیابون های جردن بزنیم و چند تا جوجه مخ بزنیم !
ولی زاده : جوجه چیه ؟!
سروش : جوجه نمی دونی چیه ؟ بچه تهرونو باش ! جماعت مونث را می گم !
ولی زاده : بابا این چیزا چیه که می گی ؟ جوجه و مخ زدن زشته بابا ! یه دفعه این خانم ها میان در این وبلاگو به گل می گیرن ها !
سروش : ای بابا ! اصلا یه کاری بیا با ماشین من بریم شمال !
ختم : آره راست می گه ! اینطوری حال و هوای ولی جان عوض می شه !
آسفالت : منم به شرطی میام که توی ماشین آهنگ های غیر مجاز و اندی و این حرفها نذارید ! فقط آهنگ مجاز !
سروش : باشه بابا ! اصلا برات کویتی پور می ذاریم که گریه کنی !
کلوخ انداز : من هم به جای تریاک یه چیزه دیگه می یارم که تو شمال بیشتر توی فضا باشیم !
ولی زاده : ولی من کار دارم !
سروش : ای بابا باز تو گند زدی به برنامه ریزی ما !
ولی زاده : اما مرسی که این همه به فکر من هستید . راستش دلم گرفته بود که شما ها حالمو عوض کردید ! دوساله که شما لبخند به روی لب های من می یارید !
سروش : اوه چه لفظ قلم !
کلوخ انداز : این حرفها چیه ! درسته که ما تو را آدم حساب نمی کنیم . اما رسم رفاقتو بلدیم .
ولی زاده : قربونه رفیقای بامرام !
تهیه و تدوین توسط دوستان میزگرد شبانه
اضافه کاری : این پست را در عصر دلگیر جمعه نوشتم !
این بار خبر شوکه آور به ورزش و آن هم در وزنه برداری خلاصه می شود . خبری که مثل برق با سرعت و تمام کمال به گوش همه ایرانیان رسید . خبر اینچنین بود که حسین رضازاده به دلیل مشکل بدنی باید از دنیای ورزش خداحافظی کند . آن هم در آستانه المپیک که همه در انتظار طلای دیگری از او بودند . این خبر را برای هر کسی می خواندی با واژه آشنایی همانند (( نه بابا ـ جدی می گی ؟ )) روبرو می شدیم و باشنیدن چنین واژه هایی پی می بردیم که این دوستان هم شگفت زده می شدند . ما ایرانی ها که زیاد در دنیای شگفتی ها به سر می بریم دیگر کمتر با خبرهای شگفت انگیز حیرت زده می شویم . حالا چه شده است که بار دیگر مردم حیرت زده و مات زده به چشمان همدیگر خیره می شوند ؟
درسته ؛ برایمان سخت است که دیگر شاهد درخشش حسین رضازاده نباشیم. عادت بدی کردیم و از آن گذشتن هم سخت است . تا بخواهیم این عادت را ترک بکنیم . عمرمان تمام شده است و قهرمان دیگری همانند رضازاده نخواهیم دید و اگر هم ببینیم که در دنیای دیگری شاهد آن خواهیم بود که تازه در آن دنیا قهرمانان دیگری خواهیم دید که در این دنیا شبیه قهرمان نبودند ! داشتیم از رضازاده سخن می گفتیم که به کجاها پرت شدیم !!
رضازاده در این اواخر به قول دوستان مشکوک می زد . طوری رفتار می کرد که با آن حسین رضازاده دوست داشتنی و همیشگی شباهتی نداشت . حضور در تبلیغات ماهواره ای و دیگر تبلیغات ضد فرهنگی ؛ حرفهای چاپلوسانه در مورد آدمهای مسئول حکومتی و بوسیدن دستان آدمهایی که ما دل خوشی از آنها نداریم و رفتارها و گفتارهایی که نشان از یک غرور در حسین رضازاده می داد . همه اینها را باهم جمع کنید جوابش کاسته شدن محبوبیت می شود !!
اما با همه اینها همچنان محبوب است . همچنان او یک تپلی خوشمزه به حساب می آید . این چیزایی که به آن اشاره کردم برای مردم دلیلی بر فراموش کردن تکان دادن های بامزه رضازاده در مواقعی که وزنه را بالا می برد نیست ! دلیلی بر فراموش کردن یا ابالفضل گفتن او نیست و مهم تر از همه قهرمانی های او و بالا بردن پرچم ایران هیچ وقت فراموش شدنی نیست .
گیرم که چاپلوسه ! گیرم که غرور دارد . گیرم که رقص های او در تمرین تیم وزنه برداری با یا ابالفضل گفتنش در تضاده ! آیا دلیلی برای فراموش کردن آن خاطرات خوش است ؟ حتما نیست ٬ به راستی که یا ابالفضل گفتنش دوست داشتنی بود و به دل آدم می چسبید . چقدر زود به خط پایان رسید و چقدر هم زود گذشت !! یک قهرمان عمرش تمام شد !! قهرمان بعدی کیست ؟ من یا شما ؟
اضافه کاری : سه تا کتاب خریدم که فعلا با کتاب احمد غلامی نویسنده اصلاح طلب شروع کردم !
کمیسیون حقوق بشر در ادامه سلسله نشست های قلمی میزگردی را تحت عنوان ارزیابی نقش توسعه اقتصادی در تحولات حقوق بشر در منطقه خاورمیانه با حضور استادان دانشگاه و مختصصان برگزار کرد . و به یک نتیجه رسیدند که وقتی فقر نباشد احترام به حقوق بشر هم نخواهد بود .
کلوخ انداز : چه بیکار ؟ خب از همان اول می آمدند پیش من ! خودم همین اول نتیجه گیری می کردم .
ختم : نه آقای کلوخ انداز ! این بحث های نیاز به کالبد شکافی دارد که این دوستان هم لطف کردند که کالبد شکافی کردند !!
آسفالت :پاک این حرف روشنفکرانه زد . بابا جمع کن بساطت را ! اتفاقا مافیا هم از همین میزگردها شروع می شود !
آسفالت : برو خودتو سیاه کن ! حال کردی آخرش سرپرستی وزارت اقتصاد با حکم حکومتی تمدید شد ؟ چشم حسود کور شود !!
ولی زاده : آقای آسفالت این حرفهای چیه ؟ زشته !
آسفالت : زشته ؟ ببینم اینا که شایعه می سازند که در یک بهزیستی کودک آزادی شده زشت نیست ؟!
ولی زاده : اما این شایعه نیست که ؟
آسفالت : بیا تو هم را هم فریب دادند .
ولی زاده : حالا بگذریم از این حرفها ! بحث اصلی را پی بگیرید !
سروش : خب احسان حرف اول کلوخ جون رو گوش کن دیگه ! آدم وقتی گرسنه باشد حقوق بشر به چه دردش می خورد ؟ آزادی بیان می خواهد چه کار ؟ اصلا گور پدر آزدی بیان و حقوق بشر ! همین آزادی جنسی بدهند برای ما کافیه !
آسفالت : پاک این حرفهای فساد برانگیز زد !
ولی زاده : راست می گه ! سروش گندشو در آوردی دیگه !
کلوخ انداز : به نظر من کاری که حکومت می کند خیلی عالیه !
ولی زاده : برای چی ؟
کلوخ انداز : برای اینکه وقتی شکم مردم گرسنه باشد . فکر و ذکرشان اصلا به حقوق بشر و آزادی بیان نمی رسد !
آسفالت : شماها دارید اغتشاش ایجاد می کنید !
سروش : نه آسفالت ! اتفاقا کلوخ جون راست می گه ! اصلا نگاه کن الان مردم فکر ذکرشان چیه ؟!
آسفالت : به دست آوردهای دولت نهم فکر می کنند ؟
سروش : برو بابا ! تو هم دلت خوشه ها ؟
ختم : اینکه خاتمی بیاید یا نیاید ؟!
سروش : تو که کلا از دنیا پرتی !
کلوخ انداز : به این خبر مرد متجاوز به زنان خانه دار و مجرد ؟!
سروش : این چیزا که دیگه عادی شده توی این مملکت ما !
ولی زاده : خب پس چی ؟
سروش : به برق که مسئله مهم زندگی ما شده ! الان مردم در هرکجا می روند به قطعی برق گیر می دهند و سر این بحث می کنند . دیگه از بس سرشون گرمه دیگه کی وقت می کنند که دم از حقوق بشر و این حرفها بزنند !
ولی زاده : خب دیگه وارد حرفهای خطرناک نشو سروش ! من …
سروش : خب باشه می دونم ! من و زن بچه دارم و این حرفها ! تو که فقط بدی زن و بچه نداشته ات را به رخ بکشی ! راستی احسان میز گرد ما بهتره یا این میزگرد های این روشنفکران و استادان ؟
ولی زاده : نمی دانم ولی می دانم که آنها مثل ماها با شلوارک نیستند ! یا بساط قلیان و تریاک و چایی و نبات ندارند !
کلوخ انداز : دیگه دستی دستی آبروی مارو بردی دیگه ! اگر دلت می خواد بگو زیر شلوارک هم چی می پوشیم ؟
سروش : می خوای من بگم ؟
تهیه و تدوین توسط دوستان میزگردشبانه