دوم : شنیدیم که ایران و آمریکا مذاکراتی را انجام دادند و ظاهرا نتایج این مذاکرات مثبت بوده است و خلاصه صلح در راه است . اما بسیاری خوشحال هستند که ایران بعد از ۳۰ سال با آمریکا مذاکره کرده است . اما باید خاطر نشان کنم که هنوز هیچ چیزی مشخص نیست . ما همچنان شعار مرگ بر آمریکای خودمان را داریم !!!
سوم : مشایی گفته بود که با ملت اسرائیل دوست هستیم که همین مسئله باعث شد که دوستان ما در مطبوعات صحبت های مشایی را بیش از حد بزرگ کنند . اما اصلا مسئله بزرگی نیست . اگر به یاد داشته باشید در یکی از شبکه های خارجی آقای احمدی نژاد گفت که ما با ملت اسرائیل و آمریکا مشکلی نداریم بلکه با دولتشان مشکل داریم . خصوصا بر ملت اسرائیل تاکید بیشتری کردند . باتوجه به بزرگ کردن این موضوع توسط مطبوعات مشایی هم ترسید که مبادا خدشه ای به پست و مقامش برسد . این صحبت ها را از کل تکذیب کرد . دیگر بی سوژه گی هم روزگار مطبوعات را به کجا می کشاند ؟!!
چهارم : سریال ترانه مادری فیلم بدی نیست . اما این سریال نقطه ضعف های زیادی دارد که اشاره به آن ها وقت زیادی را می گیرد و ارزش آن را هم ندارد که در مورد آن چیزی بنویسیم . اما چیزی که بسیار جلب توجه می کند . بازی محسن افشانی که نقش پویا را به عهده دارد . محسن افشانی در این سریال بسیار عالی بازی کرده است و نشان داد که استعداد خوبی هم در زمینه بازیگری دارد . او قبل از این فیلم مجری یک برنامه نوجوانانه بود که بسیاری از نوجوانان به خصوص دخترهای نوجوان از طرفداران پرو پاقرص او هستند . افشانی اگر خودش را گم نکند و اسیر غرور نشود . می تواند آینده خوبی را برای خودش بسازد !
پنجم : این روزها روزهای عجیبی به نظر می رسد . در هر خیابان و کوچه ای که قدم می گذاری اعلامیه هایی می بینیم که خبر از مرگ یک انسان را می دهد . آن هم در سن های جوان ! بعد از مرگ شکیبایی و یکی از خویشاوندان ما این روزها بیشتر به مرگ فکر می کنم . امروز به همراه یار دبستانی در خیابان و کوچه قدم می زدیم که در حال گذر از خیابان و کوچه شاهد پر از اعلامیه های گوناگون بودیم . وقتی قدم به کوچه منزل یار دبستانی گذاشتیم صدایی از حیاط خانه همسایه می آمد . صدایی پر از ناله و گریه و جیغ به گوش می رسید . دیدیم که جوان های این خانه که یک عزیزی را از دست داده بودند چه بی قراری می کردند . ما غریبه ها هم که با دیدن این صحنه ها بیش از اینکه دلمان به حال آنها بسوزد . بیشتر به حال خودمان فرو می رویم که آخر دنیای ما هم همین است . به نظر شما نوبت ما کی می رسد ؟
اضافه کاری : ما هم روزمره نویس شدیم !!!
اضافه کاری دو : این پست را بخوانید : جملات قصار مسئولان در سالی که گذشت ( خورجین )
هامون ؟ چه فیلم ماندگاری ! چند بار هامون را دیدم ؟ چند بار با دیالوگ های حمید هامون که خسرو شکیبایی عهده دار این نقش بود زندگی کردم ؟ چه فایده ای دارد که این حرفها را می زنم ؟ او هم رفت و مثل خیلی از رفتگان با واژ ه های کلیشه ای روبرو شد : او به خاطره ها پیوست !!! چه جمله خنده داری ؟ این عبارت کلیشه ای برای هر کسی که صدق می کند برای خسرو شکیبایی ؛ برای حمید هامون صدق نمی کند ! او هنوز هم هست و هنوز با او زندگی می کنیم و باورش داریم !
چقدر دلم هوای خواهران غریب را کرده ! چقدر دلم هوای خانه سبز را کرده ! خصوصا قسمتی که با حبیب رضایی به بام تهران می رود ! چه شاهکاری بود ؟ آیا او به بام سینما رسید ؟ چه سوال خنده داری کردم ؟ سه تا سیمرغ جشنواره فجر و دپیلم افتخارش و جوایز دیگر برای رسیدن به بام سینما بس نبود ؟ برای او کافی بود ! اما برای ما دیدن شاهکارهاش کم بود ! خیلی کم !
دلم می خواهد چشمهایم را ببندم و وقتی باز کردم ؛ دوست وبلاگ نویسم (( خودم )) در کامنتش خبر دیگری می داد . اما وقتی چشمهایم را باز می کنم با یک حقیقتی روبرو می شوم که دوست ندارم آن را ببینم . مثل بعضی سکانس های فیلم های تلخ که از دیدنش عارم می آید . درست مثل سکانس آخر زندگی شکیبایی که در بیمارستان پارسیان با یک سکته قلبی تمام شد !!
همیشه مادرش به دنبالش می آمد و همین موضوع باعث شد که بچه ها او را به باد مسخره بگیرند . آدم وسواسی بود . وقتی پنجره کلاس را باز می گذاشتیم می گفت پنجره را ببند من سرما می خورم . در حالی که هوا خوب بود . وقتی که بچه ها گوش نمی کردند می دیدیم فرداش با حال مریض آمده بود کلاس یا اصلا نمی آمد . به قول معروف دست پاچلفتی بود . طوری راه می رفت که در حیاط مدرسه بچه های بزرگتر او را مسخره می کردند و دورش می کردند و هر چه که می خواستند به او می گفتند . با بچه ها رابطه خوبی نداشت چون اکثر بچه ها او را به باد مضحک می گرفتند و به طوری که سام در اکثر موقع ها به حیاط مدرسه نمی آمد و در کلاس می ماند .
اما وقتی بچه ها در درسی اشکال داشتند به سمت او می رفتند و از او کمک می گرفتند . اما بچه ها که قدرشناس نبودند ! درست همان رفتاری را با او انجام می دادند که قبلا می کردند . در بین بچه ها کسی دوست سام نبود . اما من ترجیح دادم طلسم شکنی کنم دوستش باشم . یه جورایی برایم جالب بود که با چنین شخصیتی دوست بشوم . همین طور هم شد و من و سام در یک نیمکت در کنار هم نشستیم . با اینکه بچه ها تعجب کردند چرا من در کنار سام نشستم !! اتفاقا من و سام هر دو شاگرد اول کلاس بودیم . البته اول او بعد من !! از سام خیلی چیزها یاد گرفتم . البته چیزهایی که یاد گرفتم فقط مربوط به درس بود چون او غیر از درس چیز دیگری نمی دانست . او تمام وقتش را به درس خواندن می گذراند . حتی زنگ های ورزش به جای ورزش کردن درس می خواند و اینم یه بهانه دیگر برای بازیچه شدن در بین بچه ها بود ! به طوری که کلمه به کلمه کتاب را حفظ می کرد . بعضی وقتها که از درس خواندن زیاد قاطی می کرد نمی توانست نمرات خوبی بگیرد . البته نمره پایین او ۱۸ بود . یک بار ۱۸ گرفت و زد زیر گریه و معلم و بچه ها تعجب کرده بودند و این بهانه ای شد که بچه ها بیشتر او را مسخره کنند . البته ناگفته نماند که من هم بعضی وقتها از سام سوی استفاده کردم و از او تقلب می کردم . البته تقلب های کوچک . اگر تقلب نمی کردم نمره ام می شد ۱۷ یا ۱۸ بعضی وقتها تا ۱۴ ۱۵ می شدم ! اما وقتی تقلب می کردم نمره ام می شد یک بیست ناقابل !
سام آدم جالبی بود . اطلاعات بالایی در مورد علم داشت اما در مورد هنر و ورزش و بازی و چیزایی که اکثر بچه ها دنبالش بودند هیچی نمی دانست . حرف زدنش هم جالب بود . هر وقت حرف می زد سرش را صد بار تکان می داد تا حرفش را بزند . اما سال سوم رفت . نمی دانم کجا رفت ؟ اما می دانم به جایی رفت که حقش آنجا بود . به جایی رفت که بیشتر درس بخواند . جایی که بچه های دیگر مثل خودش باشند . بچه هایی که فقط به درس فکر کنند . با اینکه بچه های کلاس او را جدی نگرفتند اما من برخلاف بچه ها آینده خیلی خوبی را در زمینه علم برایش تصور می کردم . حالا ۶ سال از آن روز گذشت و من از سام و مادرش و خواهرش که همیشه به دنبال سام می آمدند خبری ندارم . فقط می دانم که دلم برایش یک ذره شده و دلم می خواهد دوباره او را ببینم و بدانم که الان هم همین طوری هست که قبلا بود یا الان بهتر شده و غیر از درس خواندن چیزای دیگری هم یاد گرفته؟ شاید الان او برای خودش نابغه ای شده باشد !
سروش : خاک بر سر ما که سوریه واسطه می شود !!
آسفالت : پاک این جوان روغن نباتی حرف زد !
کلوخ انداز : بابا هر کی می خواد واسطه بشه مهم اینه که این آخر عمری جنگی پیش نیاد ! حالا هر ننه قمری می خواد باشه ! چه شارون باشه ! چه بشار اسد !
آسفالت : اسم شارون را نیار که بدبخت الان افتاده تو گوشه بیمارستان و کسی هم ازش خبر نداره ! بعدشم تو که اسم شارون را می آوری مگر خدای نکرده اسرائیل را به رسمیت می شناسی ؟!
کلوخ انداز : نه والا ! مگه از جونم سیر شدم ؟ می خوای به سبک ورزشکاران من هم کنار بکشم ؟!
آسفالت : مسخره می کنی ؟ از شما بعیده ! شما سن و سالی ازتان گذشته !
سروش : ببین احسان جون من چی می گم ! اینا چی می گن !
آسفالت : تو که از اول حرف مفت می زنی و مشخصه که تحت تاثیر غربی ها قرار گرفتی !
سروش : خب اگر معکوس این را بگویم ؟چی ؟ حتما می شوم یک جوان مسلمان ایرانی واقعی؟
آسفالت : ببین ! باتوجه به اینکه تو تحت تاثیر افراد بی هویت قرار گرفتی . نمی توانی این مسائل را درک کنی !
کلوخ انداز : به قول وبلاگ نویس ناراضی باید درک انقلابی داشته باشی !
آسفالت : دقیقا ! تو اگر درک انقلابی داشتی می فهمیدی که سوریه چون فهمیده انرژی هسته ای ایران صلح آمیزه داره واسطه می شه !
کلوخ انداز : اگه درک انقلابی داشتی می فهمیدی که موشک های ایران همشون راسته و به هیچ عنوان الکی نیست !
آسفالت : اگه درک انقلابی داشتی می فهمیدی تورم و گرانی محصول کارهای دولت قبلیه !
کلوخ انداز : تو اگه درک انقلابی داشتی می فهمیدی تغییر مدیران و وزیران به قول سخنگوی دولت اهمیتی ندارد .
آسفالت : تو اگه درک انقلابی داشتی می دیدی که معیشت مردم بهتره شده . چون کور هستی مثل سایر اصلاح طلبان و منتقدان نمی بینی ! حیف که عقلتان به اندازه اون فرمانده اشغالگر آمریکایی نمی رسه که با احمدی نژاد عکس یادگاری گرفته . از او یاد بگیرید !
سروش : بابا ایول شما دو تا چقدر باهم امشب هماهنگ شدین ؟ می گم برید توی تیم فوتبال سایپا تو سمت راست بازی کنید تا علی دایی شما دو تا را هم برای تیم ملی دعوت کند !
آسفالت : بیا ! تا داریم باهاش جدی حرف می زنیم از این مزخرفات می گه ! الحق که تو شایسته همون آفتابه سردار رادانی !
کلوخ انداز : راستی بچه ها ختم کجاست ؟!
ولی زاده : والا جلسه ای در باب انتخابات ریاست جمهوری سال آینده داشت نتونست بیاد اینجا!
آسفالت : از طرف من بهش بگو که مگه ندیدی دیشب احمدی نژاد چی گفت ؟ برای دور دوم هم برنامه دارند ! پس لازم نیست که خودشان را به زحمت بیاندازند !!
تهیه و تدوین توسط دوستان میزگرد شبانه
بدون شرح : رئیس کمیسیون انرژی مجلس هفتم گفتند که ۸۰۰ میلیارد دلار پس از انقلاب نفت فروختیم .
اضافه کاری : رشد جمعیت کشور از ۶۱/۱ درصد به دو درصد رسید . مبارک باشه ...! داریم به ارتش ۱۲۰ میلیونی نزدیک می شویم !
اضافه کاری دو : این داستان زیبا را بخوانید و لذت ببرید : سلام جنگ من فرزند توام
متاسفانه ثبات مدیریتی در کشورمان به هیچ عنوان مفهوم و تعریف خوبی ندارد و بسیار جامعه ما از این عدم ثبات مدیریتی ضربه ها خورده است . این عدم ثبات مدیریتی به خصوص در دولت نهم بیشتر به چشم می خورد . مدیر جدید که با مدیر قبلی دارای سلیقه های متفاوتی هستند چگونه می توان با این وضعیت به یک سازمان پایدار امیدوار بود ؟ آن هم در جایی که ایرانی جماعت با وجود همسان بودن سلیقه فکری ؛ طرح های مدیر قبلی را محکوم می کند و به دنبال رویه ای که خودش به آن علاقه مند است می رود .
در کشورهای پیشرفته و اروپایی با تغییر یک مدیر همان سیستم ها و همان عملکرد را رو به جلو پیش می برند اما در وطن خودمان با تغییر یک مدیریت از بیخ تا گوش یک سازمان دچار تغییرات می شود و آن هم به واسطه ی اینکه طرح های قبلی مورد پسندش نیست و ما هم محکوم هستیم که بگوییم اینجا ایران است !!!
با برکناری وزیر راه و ترابری اوضاع دولت نهم بیش از گذشته آشفته تر می شود . هر چند که سخنگوی دولت اظهار دارد که این برکناری ها و تغییرات اهمیتی ندارد . اما روشن است که تغییر یک مدیر زیر ساختاری چه ضربه سنگینی وارد می کند ! چه برسد به تغییر یک مقام مدیریتی در سطح بالا همچون یک وزیر ! در حالی این تغییر صورت می گیرد که دولت نهم هنوز دو وزیر مهم کشور را به مجلس معرفی نکرده است و همچنان کشور ما بدون یک وزیر کشور و وزیر اقتصاد روزگارش را سپری می کند و دولت هم با معطل کردنش انگار دوست دارد که این وضع ادامه داشته باشد . مانده ایم که دولت در این یکسال باقی مانده چه کاری را می خواهد صورت بدهد ؟ شاید دولت گمان می کند که به جای یکسال ۵ سال فرصت دارد ؟!
اما تغییر ۹ وزیر نشان دهنده یکسری اعترافات غیر مستقیم است ! اعترافی که کاملا روشن است که دولت از خودش ناراضی است ! رئیس جمهور با این تغییر دادن هایش اعتراف کرد که اشتباه کرده است . اعتراف کرد که عملکردش ضعیف بوده است ! اعتراف کرد که اقتصاد مملکت به جای رو به رشد بودن رو به نابودی است (( با برکناری وزیر اقتصاد )) ! و باز هم اعتراف کرد که از نظر سیاست داخلی نتوانسته موفق باشد (( با برکناری وزیر کشور )) !و خیلی از اعتراف های دیگر که دولت نهم هنوز جرئت بیان آن را ندارد . آیا با این اوضاع بهتر نیست که دکتر احمدی نژاد به جای برکناری وزیرانش ؛ برای برکناری خود آستین بالا بزند ؟!
اضافه کاری : یک سفر دو روزه به تبریز رفتم و برگشتم .
اضافه کاری دو : محمد آقازاده این پست را عالی نوشته و شما را به خواندن این پست دعوت می نمایم :
ولی زاده : بابا باهم حرف نزنید . من می خوام حرفهای شما را بنویسما ؟!
آسفالت : این از دست آورد های دولت نهمه که نشان از قدرت بالای ماست که امیدواریم فتح المبین دیگری هم رخ بدهد .
ختم : مثل اینکه منتظر جنگ هستید ؟ تا وقتی گفتگوی تمدن هاست این بحث ها جایی ندارد .
کلوخ انداز : من می گم با این موشک ها پدر و مادر آمریکا و جد و آباد اسرائیل را در می آوریم اما اونها بیشتر پدر و مادر ما را در می آورند !!
سروش : کلوخ جون راست می گه ! من چند وقت پیش تو ماهواره تصاویری از قدرت نظامی آمریکا را دیدم که خیلی کف کردم و گفتم ایران مورچه هم نیست در مقابل این ها !
آسفالت : خجالت بکش ! این حرفها چیه می زنی ؟ کشور ما از هر نظر قدرتمنده ! بعدشم تو خجالت نمی کشی ماهواره نگاه می کنی ؟ بچه کفر داره !
سروش : ول کن بابا ! آنقدر چیزای باحالی توش داره که اگر یه بار ببینی از فردا مشتری می شی !
آسفالت : استغفرالله . ببینم ماموران نیروی انتظامی نیامدند ماهواره ات را جمع کنند ؟!
سروش : نه بابا . یه جایی گذاشتم که کسی نمی تونه ببینه . اگر هم برش دارم بابام دیگه نمی ذاره . از وقتی ماهواره گذاشتم عاشق اون دختره توی کانال شب خیز شده و هر شب نشسته پای حرفهای اون !!
کلوخ انداز : سروش از اون کانال ها هم داری ؟
سروش : چه جورشم .
ولی زاده : بابا این حرفها چیه می زنید ؟ هر دفعه یک بحثی خواستیم بکنیم شما از این بحث ها راه انداختید !
کلوخ انداز : خب ولی جان این بحث ها همیشه مده !حالا بنال که چی می خوای بگی ؟
ولی زاده : به نظر شما توان نظامی ایران بالاتره یا آمریکا ؟
ختم : ای بابا چرا همش جنگ ؟ تا وقتی گفتگوی تمدن ها هست ...
کلوخ انداز : ای بابا تو هم وقت گیر آوردی ها ! هی تبلیغ حزب خودتان را می کنید ؟!
آسفالت : یه کلام قدرت ما از هر نظر بهتره !
سروش : آسفالت جون چرا خودتو گول می زنی ؟! حقیقتو بگو ! نترس ! می گم کاریت نداشته باشن !
آسفالت : ببین ولی جان این دیگه شورشو در آورده !
سروش : راست می گم دیگه ! اصلا شما به چند سوال من پاسخ بده . اگر حق با من نبود من خودمو از این میزگرد می اندازم بیرون .
کلوخ انداز : بگو عزیز دلم .
سروش : قربون جیگرت بشم !
ولی زاده : ای بابا سروش جنبه داشته باش . سوالتو بپرس !
سروش : باشه بابا ! اول اینکه ثروت آمریکا بیشتره یا ایران ؟
ولی زاده : خب آمریکا !
سروش : آمریکا در جهان قدرتمنده یا ایران ؟
ولی زاده : آمریکا !
آسفالت : ولی ما در خاورمیانه قدرتمندیم .
سروش : اونکه فقط خودمان می گیم ! سوال بعد کشورهای خارجی با آمریکایی هستند یا با ایران ؟!
ولی زاده : بازم آمریکا !
آسفالت : چی می گی ولی ! خیلی ها با ما هستند !
سروش : می توانی نام ببری !
آسفالت : خب ؛ حزب الله ـ حماس ـ ونزوئلا و.....
سروش : چه جلب !
آسفالت : مگه اینها چه مشکلی دارند ؟
سروش : اینها مشکلی ندارند ! ما مشکل داریم !
تهیه و تدوین توسط دوستان میزگرد شبانه
اضافه کاری : این پست ( هویت ما ) نشان می دهد که عکسهای مانور نظامی مونتاژه . نظر شما چیه ؟
سوال عکسی : دکتر محمود احمدی نژاد در حال گوش دادن به چه چیزی است ؟
گزینه یک : شعار انرژی هسته ای را گوش می دهد ؟!
گزینه دو : حرفهای زیر میزی !! مافیا را گوش می دهد ؟
گزینه سه : آهنگ اندی (( خوشگلا باید برقصن )) را گوش می دهد ؟!
گزینه چهار : حرفهای سخنگوی عزیز دل در رادیو را گوش می کند ؟!
گزینه پنجم : تمرین می کند تا لنکت زبانش را رفع نماید ؟!
گزینه ششم : با موبایلش با امام زمان تماس می گیرد ؟ ( بر ما خرده نگیرید خودشان گفتند که ارتباط دارند )
گزینه هفتم : اصلا به هیچ چیزی گوش نمی دهد و بی جهت آن را در گوشش قرار داده و حالش خوب نیست !!
وبلاگ نویس ناراضی
اضافه کاری : برای فرار کردن از نوشتن بد نیست با عکسهای ساده بازی کرد! نظر شما چیه ؟!
وقتی تصمیم به ترک گرفت ؛ پدر و مادر سالخورده اش که آنها را شدیدا دوست می دارم و از آدمهای سالم روزگار کثیف هستند ؛ فرزندشان را به بیمارستان می برند که ترک کند . اما فرزندشان در بیمارستان حالش به هم می خورد و نمی تواند ترک کند . اگر هم بخواهد ترک کند زندگی اش مجال و فرصت نمی دهد . چون دکترها او را جواب کردند . به همین راحتی ! او بی هوش در گوشه ی بیمارستان افتاده و همه در انتظار یه معجزه هستند . معجزه بازگشت به زندگی !
سخت است که بشود در مورد این چیزها با منطق و فلسفه بنویسیم . مگر بی آبرویی ؛ بی نزاکتی ؛ و از دست دادن با عقل و منطق جور در می آید ؟! این جوان هم مثل خیلی از جوان های دیگر اسیر بی صلاحیت یکسری از آدمهایی شدند که در صندلی گران قیمتشان نشسته اند و معشوقه هایشان آنها را خنک می کنند!! هرازگاهی از هوسشان بیرون می آیند و برای آینده من و تو و تمام جوان های ایرانی تصمیم می گیرند !
تصمیم می گیرند چه کسی را بدبخت کنند ! تصمیم می گیرند کدام یک از ما را به هلاکت برسانند ! چه آسان با زندگی جوان هایمان بازی می کنند . چه آسان او را به جایی می رسانند که برنگردد ! چه آسان ثروت دغدغه آنها می شود و برای دست یابی به آن جوان ما را به سمت کثافت کاری پیش می برند ؟! برای خودشان ستاد تشکیل می دهند که ما بدانیم آنها اهل خدمت هستند . بدانیم که آنها (( بد )) ما را نمی خواهند !! اما آنها هستند که مرگ من و تو را تعیین می کنند که مبادا خدشه ای به قدرت و ثروت و به صندلی شان وارد شود .
چه آدمهای پستی....! چه آدمهای کثیفی...! آدمهای کثیفی که مهر نمازشان را طوری به پیشانی شان می زنند که آنها را با خدا بنامیم . ای کاش مهر نمازشان خالصانه بود که اگر بود می فهمیدند که پدر و مادر این همه جوان که قربانی تصمیمات آنها شدند چه می کشند ؟! می فهمیدند که جوان از دست دادن چه دردی دارد ! چه صبر و تحملی می طلبد ؟!! اگر می فهمیدند...
اما آنها نمی فهمند ؛ اگر هم می فهمند خودشان را به کوری می زنند . خودشان و وجدانشان را طوری قاضی می کننند ..... وجدان ؟! نه ! آنها با این واژه هم آشنا نیستند . برای آنها این واژه بیگانه است . اگر وجدانی داشتند که... به یاد حرف مادرم می افتم که در عین سادگی چه خوش سخن می گوید : خدا لعنت کنه اونی که باعث بانیشه !
اضافه کاری :چرا اینقدر زندگی تلخه ؟!!
تقریبا تمام آدمهای اطراف دکه مطبوعاتی توجهشان به این پیرزن جلب شده بود و من هم بی هیچ حرفی مسیر بازگشت به خانه را پیش گرفتم . اما فکر و ذکرم شده بود حرفهای آن پیر زن که در عین سادگی حقیقت را گفت . حقیقت که زیاد شنیدیم . اما حقیقت حرفهای این پیر زن توام با یک صداقت بود . چیزی که الان کمتر در بین خودمان می بینیم !!!
آری مردم ما خسته هستند ! گرفتار هستند ! سرگرم .... آری باید بارها تکرار کنم مردم ما که به دور از هیاهو های سیاسی هستند چه کنند ؟ به قول پیر زن چه گناهی کردند که همیشه بر سر هر چیزی باید تنشان بلرزد ؟! حتی اگر فقط یک بازی سیاسی باشد . مردم چه گناهی کردند که با این قیمت سرسام آور نفت باید نگران مایحتاج اولیه زندگی شان باشند ؟! شاید عادت شده است که ایرانی ها از عصر قاجار به بعد هر چه بدبختی هست باید به سرشان بیاید! اما چرا ایرانی ها ؟! ایرانیهایی که از همان اول یکتا پرست بودند ؟ مثل اینکه مطلب امشب به جای اینکه طعم یادداشت بگیرد طعم پرسشنامه گرفته است . چون خیلی سوالها داریم که جوابش را نمی دانیم . یادداشت امشب را زود تمام می کنم چون خسته ام خسته.... !
اضافه کاری : بعد از مدتها دیشب یک رمان می خواندم که ۳۴۰ صفحه اش را خوانده ام . برای اینکه فحش نخورم . اسم نویسنده و رمانش را نگویم بهتر است !!
آسفالت : راست می گه ها... ! اصلا حواسم نبود . خداوکیلی دست خودم نبود . مرده شورتو ببره ولی ! با این خبر خواندنت . خبرو که گفتی کنترل خودم را از دست دادم .
ختم : بچه ها داشته باشید ؟خودشان هم خنده شون گرفته !
آسفالت : نخیرم . خنده من خنده شادی بود . خنده شوق... !
سروش : ببخشید آسفالت جون . اشک شوق شنیده بودیم اما خنده شوق نه !
آسفالت : از این به بعد هم بشنو ! اصلا ببینید خنده من با خنده شما ها خیلی فرق می کند !
ختم : چه فرقی دارد جناب اصولگرایا ؟
آسفالت : خنده من خنده خودی بود ! خنده شما ها خنده دشمن و آمریکایی دوسته !
ختم : عجب استدلالی ! واقعا که شما اصولگرایان چقدر خوب ما را قانع می کنید ؟ سپاس ما را پذیرا باشید . ( خندید )
آسفالت هه هه خندیدم ! ولی جان اگر بخواد میزگرد امشب اینطوری پیش برود من میزگردو ترک می کنم .
ولی زاده : آقایون خودتان را کنترل کنید . اصلا می خواهیم بدانیم چقدر این خبر صحت داره ؟
کلوخ انداز : این خبرو از کجا شنیدی ؟!
ولی زاده : یک خبرگزاری دولتی !
کلوخ انداز : والا ! آدم دیگر می ترسه به این خبرگزاری های دولتی اعتماد کنه . آنقدر خبرهای عجیب و غریب شنیدیم که ممکنه پس فردا خبرهای جالب تری بشنویم !
ولی زاده : چه خبرهایی ؟
کلوخ انداز : ول کن ! خوبیت نداره .
ولی زاده : حالا شما بگویید .
کلوخ انداز : خودت خواستی ها ؟ خبر بدهند که آنجلیا جولی نامه فدات شوم برای غلامحسین الهام ( سخنگوی دولت ) نوشته یا براد پیت از خانم فاطمه رجبی خوشش آمده .
ولی زاده : آقای کلوخ انداز این حرفها چیه می زنید ؟ میان بنده را به جرم انتشار این اراجیف می گیرن ها ؟
کلوخ انداز : خودت خواستی ! بعدشم مگه آدم قحطی یه که تو رو ببرن ؟!
ولی زاده : خب حداقل می آمدید در گوشم می گفتید .
کلوخ انداز : حرفهای در گوشی برای اینجور این حرفها نیست که ! برای از اون حرفهاست که...!
ولی زاده : خواهشا آقای کلوخ انداز ادامه ندهید . اینجا جای اینگونه بحث ها نیست !
آسفالت : چطور بحث کاپشن احمدی نژاد جاش اینجاست ؟ اما از اون بحث ها نباید بکنیم ؟
ولی زاده : اصلا می دانید کدوم بحث ها را می گوید ؟
آسفالت : آره می دانم ! اون بحث ها بهتر از این بحث ها ست که رئیس جمهور را زیر سوال ببریم ؟! اصلا چه معنی داره همه در مورد رئیس جمهور بشنوند ؟ یه کمی بهتره مردم سرگرم یه چیزای دیگه بشوند !!
ولی زاده : آهان از اون نظر !
تهیه و تدوین توسط دوستان میزگرد شبانه
اضافه کاری : پاسخ کامنت های پست سینه های شکافته شده در کامنتدونی قبلی داده شد و پاسخ کامنت های این پست هم داده می شود .
صدای آیفون به صدا در آمد . انگار همه چیز بر سحر خراب شده . نمی دانست چیکار بکند . دوباره صدای زنگ آیفون.... اما آهسته آهسته به سمت آیفون رفت و در را باز کرد . در خانه را هم به روی همسرش گشود و همسرش را با چهره خندان دید . جمشید سلام می گوید و بر لب های همسرش بوسه می زند و سحر همین طور مات و مبهوت زده می ایستد . جمشید می گوید :(( ببخشید که امشب دیر شد ؛ جلسه داشتیم . )) به سمت اتاق رفت ... سحر چیزی نمی گفت ... جمشید از اتاق بیرون می آید و گفت : (( گفتند که اول شام بخوریم بعد در مورد طرح ها حرف بزنیم . )) این بار به سمت دستشویی رفت و باز سحر چیزی نمی گفت... جمشید از دستشویی بیرون آمد و سحر را دید که هنوز دم در ایستاده :(( سحر چی شده ؟ چراخشکت زده ؟ واسه چی درو نمی بندی ؟ )) سحر که تازه متوجه حالش شده بود گفت :(( چیزی نشده . )) جمشید به طرف سحر می رود و دستش را می گیرد :(( بگو دیگه ! چیزی شده ؟)) سحر جواب داد :(( نه یه کم سرم گیج می ره .))
جمشید نگاهی به چمشهای سحر کرد :(( چرا چشمات قرمزه ؟ بیا بریم تو اتاق بخوابیم ! )) هر دو در کنار هم به سمت اتاق رفتند . سحر خودش را از جمشید جدا کرد . و تند رفت روی تخت و پتو را به روی خودش کشید . و رویش را به سمتی برد که جمشید او را نبیند . جمشید که تعجب کرده بود گفت :(( نه ! حتما یه چیزی شده ! )) سحر با همان حالت گفت : (( چرا اینطور فکر می کنی ؟)) جمشید خودش را روی تخت انداخت و صورتش به صورت سحر نزدیک کرد :(( آخه تو شبا اینجوری نمی خوابیدی . همیشه.... )) سحر حرفش را قطع کرد :(( جمشید امشب حوصله شو ندارم .)) جمشید بی درنگ جواب داد :(( ولی من خیلی حوصله شو دارم . ))دست برد به زیر بلیز سحر که او خشمگین شد و فریاد زد :(( دست نزن .)) جمشید مات زده گفت :(( چرا اینطوری می کنی ؟ تو که اینجوری نبودی ؟! )) سحر باز فریاد می زند :(( بس کن جمشید بس کن . ))
سحر به گریه افتاد اما دوباره با همان صدای بلند گفت :(( چی رو می خوای ببینی ؟ می خوای لختم کنی که چی بشه ؟ سحر هراسان بلیزش را در آورد :(( اینو می خواستی ببینی ؟! ))جمشید مات و مبهوت زده شد . لنکت زبان گرفته بود نمی توانست چیزی بگوید اما بالاخره گفت : (( چه بلایی سر خودت آوردی ؟ )) دوباره سحر فریادش را تکرار کرد : (( من سر خودم نیاوردم . سرم آوردند ! بدبختم کردند . هلاکم کردند .)) این بار نوبت جمشید بود که صدایش را بالا ببرد :(( کی ؟)) سحر جوابی نداد . بغض کرده بود ! اشک هایش پشت سر هم سرازیر می شد . بار دیگر جمشید گفت :(( کی ؟ صاحب کارت نه ؟ خوشدل ؟)) سحر سرش را آرام به نشانه تایید تکان می دهد . جمشید چشمهایش خون شده بود . با صدای بلند گفت :(( کثافت کثافت کثافت... ))
سریع شلوارلی اش را پوشید و به سحر گفت : (( همین جا باش بر می گردم . )) و از اتاق بیرون رفت . سحر به دنبال جمشید رفت و دستش را گرفت : (( کجا می خوای بری ؟ )) جمشید با عصبانیت گفت : ((خفه شو !)) جمشید دستش را از دستان سحر جدا کرد و از خانه خارج شد و در را هم قفل کرد . سحر گریه کنان به روی زمین افتاد . یک لحظه آرام قرار نداشت . حالش دست خودش نبود . به لحظه ای که صاحب کارش با کارد در اوج عصبانیت به او حمله کرد فکر می کرد . چه صحنه وحشتناکی ! اما باید اجازه می داد او هر کاری می خواست بکند ؟! او مقاومت کرد اما شکست خورد . خردش کردند .
دو ساعت بعد زنگ تلفن به صدا در می آید . سحر هراسان به دنبال تلفن می گردد . پیدایش نمی کند . به خودش لعنت فرستاد که تلفنش را پیدا نمی کند . بالاخره گشت و در اتاق پیدا کرد و جواب داد : (( بله ؟! بله خودم هستم... ! چی شده... ؟ اتفاقی افتاده... ؟ قتل... ؟ شوهر من...)) ؟ تلفن از دستانش رها می شود و با صدای بلند و فریادی از ته دل خدایش را صدا می زند اما صدا و فریادش جوابی نداشت !
فوتبال ایران با حاشیه هایش زنده است . افشین قطبی نمی تواند در پرسپولیس با حاشیه ها کنار بیاید . پارسال اگر در پرسپولیس دوام آورد به خاطر داشتن یک مدیر قوی و سالمی همچون حبیب کاشانی بود . نه آدمی مثل داریوش مصطفوی که عدم صلاحیت مدیریتی اش سالهاست که برهمه ثابت شده است . کار کردن با مصطفوی خیلی سخت است . مدیری که تنها افتخارش این است که مدیر فوتبالی است .
ای کاش افشین قطبی در همان دبی کار می کرد . ای کاش قطبی وسوسه قیمت نجومی پرسپولیس نمی شد . با بازگشت افشین قطبی خیلی از مسائل ممکن است مورد بازنگری قرار گیرد . مسائلی چون محبوبیت و شخصیت و صداقت و خیلی از رفتارهای مثبتی که افشین قطبی آن را دارد ممکن است جایش را به یک مسائل منفی بدهد . چون ایران و خصوصا فوتبال ایران شخصیت افراد را مورد بازیچه خودش قرار می دهد . سابقه نشان داده است که فوتبال ایران آدمهای خوب را از کوه به پایین پرتاب می کنند . آنها را از اینی که هستند بدتر می کنند . آقای قطبی دوباره به شما خوش آمد می گوییم . و آرزو می کنیم که زیاد بدبخت و بیچاره نشوید ! فقط یه ذره !
ختم : چت شده ولی جان ؟!
ولی زاده : هیچی بابا تو حساب کتاب خرج مرج موندم. نمی دانم چه کار کنم ؟ هر جنسی می خوای بخری گرون شده ! گرونی ها اجازه نمی دهد دست از پا خطا کنیم .
آسفالت: خجالت بکش ! چرا می خواهی شایعه درست کنی ؟ گرونی کجا بود ؟ جرا نمی گذاری مردم زندگیشان را بکنند . تا کی می خواهی اغتشاش ایجاد کنی ؟!
ختم : شما چرا می خواهید با این کلی سازی ها مردم را فریب دهید ؟
آسفالت : درست صحبت کن وگرنه به دوستانم دستور می دهم که حکم جلب شما را هم بگیرند !
ولی زاده : آقایون تو را به خدا از منافع سیاسی بگذرید ! هر چه قدر این بحث های سیاسی پیش بیاید این مردم هستند که ضرر می کنند ! اصلا مردم آنقدر مشکلات و بدبختی دارند که فکر و ذکرشان به جناح های سیاسی نیست .
آسفالت : قربون آدم چیز فهم ! ما که از اول هم با شعار سیاسی نیامدیم . اینها هستند که شعار سیاسی می دهند . هی شعار آزادی سر می دهند . ای تف به این آزادی که جوونای ما را بی ایمان می کند . لعنت بر شیطان !!
کلوخ انداز : ای بابا یه روز خواستیم که یه روز به دور از بحث های سیاسی حال کنیما ! آخه این چه تولدیه ؟ این از کادوهایتان که مثل بسته هسته ای عربی ها کادوپیچ کردین ! واقعا که ... ! عرضه نداشتید که مثل یه آدم تولد می گرفتین ؟ چی می شد یه پارتی می گرفتین ؟!
سروش : آخی... نازی ... پارتی می خواستی ؟! می گفتی با برو بچ هماهنگ می کردم که یه پارتی خفن می گرفتیم ! الان هم دیر نشده با یه تلفن همه بچه ها رو اعم از مذکر و مونث را جمع می کنم !
آسفالت : استغفرالله .. سروش اینقدر کفر نگو ! آقای کلوخ انداز از شما بعیده ! نا سلامتی شما ۸۳ ساله شدین .
کلوخ انداز : چون سنم زیاده دیگر ما آدم نیستیم ؟ دیگر دل نداریم ؟! آدم وقتی این بلوتوث های سروش را می بینه دلش می خواهد یه پارتی بگیره . سروش برو گوشی ات را بیار پارتی ... را نشون بده اینها هم مشتری می شن !
آسفالت : سروش تو مثل اینکه با آفتابه سردار رادان هم آدم نمی شی ؟! این مزخرفات چیه نشون مردم می دی ؟!
سروش : ولمان کن بابا ! تو خودت تو جوونی حال و صفاتو کردی آن وقت به ما رسیده می گی نکن ! تازه می خوام یه چیز مشت به کلوخ جان نشان بدهم !
آسفالت : مثل اینکه غیر از آفتابه باید به فکر یه شی دیگر باشیم !
سروش : بچه ها احسانو ببینید . مثل افسرده ها داره می نویسه . چته داداش ؟نگران خرج مرجی ؟
ولی زاده : آره !
سروش : نگران نباش . دوای دردت پیش منه ! برو دوست دختر پولدار پیدا کن !
ولی زاده : ما را باش کی رو جدی گرفتیم ؟ !!
سروش : جدی می گم . منو می بینی بابام کارمنده . ننه ام خانه دار درجه سوم . می رم با دخترهای بالاشهر و مایه دار و درجه یک رفیق می شم . ادکلن کادو می دم . تراول ۵۰ هزار تومانی کادو می دهند !! مثل فلان بانک که بهره می دهد منم اینطوری بهره می گیرم .
آسفالت : جلل خالق !!!!!
تهیه و تدوین توسط دوستان میزگرد شبانه
اضافه کاری : امیدوارم اعتماد ملی توقیف نشود .
اضافه کاری دو : پاسخ کامنت های پست قبلی داده شد و همچنین این پست هم داده می شود !
تازگی ها اقدامات صداو سیمای جمهوری اسلامی ایران چندان قابل توجیه نیست . با رفتار غیرقابل توجیه خود صدای هنرمندان و کارگردانان را در آورده است . به نظرم مقدمه این مطلب بیشتر از همه چیز برای صداو سیمایی ها صدق می کند که بدون برنامه و اهداف مشخصی پیگیر تصمیمات استثنایی خود هستند . واقعا آقای ضرغامی قضیه را روشن کند که آیا صدا و سیما اساسنامه ای برای سانسور فیلم ها در جهت اهداف خودشان دارند ؟!اگر چنین است که بدا به حال خودمان که رسانه ملی ما رسانه ای است که حتی به خودش هم دروغ می گوید!
ظاهرا صدا و سیمایی ها علاقه ی مبرمی برای بردن گوی سبقت از وزارت ارشادی ها در زمینه عجیب بودن دارند . رویه ای که صداو سیما دارد این است که نباید همه چیز را به مردم نشان داد و کاملا رویه صحیحی است . اما همه چیز از نگاه صداو سیما به چه معناست ؟! حذف کردن صحنه های پیش پا افتاده و توخالی چه خدشه ای می تواند بر ذهن مخاطبان وارد کند ؟! طوری این مسائل پیش پا افتاده را در فیلم ها سانسور می کنند که کل ریتم فیلم از دست می رود و ناگهان می بینی که فیلم شروع نشده به پایان رسیده است ! با چنین رویکردی می توان نسبت به این مسائل سکوت کرد ؟ در چنین مواقعی سخت است که فقط رهگذر باشیم !
شنیدید که می گویند هر کاری حدی دارد . این مثل هم در باب صداو سیمایی ها صدق می کند که واقعا سانسور هم حدی دارد . صداو سیما این حد و مرز را شکست ! آخرین اعتراض به صدا و سیما توسط شهرام اسدی به سانسور فیلم ۲۶ دقیقه ای فیلمش بود که در آخر فیلم سینمایی تبدیل به یک سریال یک قسمتی شد ! نگارنده آن را ندیده و طبیعتا در مورد آن هم اظهار نظری نمی کند . اما دو هفته پیش در عصر جمعه شبکه یک ساعت ۱۶ فیلمی به نام مزد عشق به کارگردانی محمود مقامی را پخش کرد . سانسور های این فیلم واقعا عجیب بود و سانسور های غیر قابل باور که چه دلیلی برای حذف آن داشته است ؟ این فیلم در نسخه اصلی دارای ریتم منظمی هست اما صدا و سیما ریتم فیلم را به هم می زند و کلا فیلم را نابود می کند . سانسور های خیلی عجیبی که نه طعم سیاسی داشت نه ضد فرهنگی که آقایون دنبال آن هستند . خواندن سانسور های فیلم (( مزد عشق )) خالی از لطف نیست .
در یک جایی از این فیلم پسر به دختر به طور معمولی ابراز عاشقانه می کند و صدا و سیما به سبک ناپلئونی با دو جمله کادر را بست و به سراغ سکانس بعدی رفت . خدا را شکر که دیالوگ اضافه نکردند که تاسف ما بیشتر می شد . در یک جایی پسر از خواب بیدار می شود و رو به همسرش می گوید : صبح بخیر غزاله عزیزم . در تلوزیون یک دفعه صورت خواب آلوده پسر را بدون هیچ کلامی نشان می دهد و دختر هم می خندد !! در اینجاست که مخاطب با خودش درگیر می شود که این آقا پسر کی از خواب بیدار شده ؟ اصلا دختر به چی خندید ؟! در یک جایی دیگر دوست آن دختر همدیگر را به طور اتفاقی می بینند . و دوست آن دختر می گوید که امشب تولد اینه بیا باهم باشیم که صداو سیما فقط سلام علیک و احوالپرسی آن زن و دوستش را نشان می دهد و حتما مخاطب هم بار دیگر ذهنش فعال می شود و به خودش می گوید : این صحنه احوالپرسی را نشان نمی داد اتفاقی می افتاد ؟ سانسور های عجیب دیگری هم وجود داشت که واقعا تکراری و تاسف بار است . آیا همین چند موردی را که ذکر کردم نکته بد آموزی خاصی داشت ؟ حجاب زن ها هم که از خود صدا وسیمایی ها هم کامل تر بود !!
تاسف بار است که با مدیران رسانه ای مواجه هستیم که با مفهوم سانسور آشنا نیستند . اگر هم آشنا هستند ؛ سلیقه خودشان را به مخاطب فراوان خود تحمیل می کنند ! در عقل هیچ موجودی نمی گنجد که چرا گفتن یک کلمه (( عزیزم )) اینطور دوستان را بر آشفته کرده که آن را حذف می کنند . از آقای ضرغامی سوال دارم که آیا گفتن کلمه (( عزیزم )) اشکال شرعی دارد ؟! آیا با گفتن کلمه عزیزم با فتوای روحانیان روبرو می شدید ؟! چه بد آموزی در این کلمه دیدند؟! شایدم دوستان ما در خانه مخصوص خودشان چنین حرفهایی بد آموزی دارد که ما از آن بی خبریم !!
وقتی در مسائل پیش پا افتاده گیر می کنیم نباید بلند پروازی کنیم . نباید از رسانه ملی ای که از گذاشتن اسم ملی در کنار رسانه برای این سازمان عارم می آید توقع خاصی داشت . تصور کنید که این سانسور ها را در حق فیلم های ایرانی با مجوز ارشاد انجام می دهند . آن وقت چه بر سر فیلم های خارجی می آورند خدا می داند ؟! حالا شما هی دکمه های گوشی ات را فشار بده و پیامک بزن به جشنواره های تابستانی فیلم سینمایی !! که فلان فیلم را پخش کنید و شما هم کیف کنید با کلی فیلم های توخالی !!
کلوخ انداز : خودمان قبر نداری و فقط ۲۰ هزار قبر در بهشت زهرا موجود است آن وقت برای خارجی ها آن هم متجاوزان قبر درست کردند ؟!
ختم : بد نیست که ما هم بریم شناسنامه خارجی بگیریم که مبادا بعد از مرگ بدون خانه باشیم .
سروش : آره ! اصلا هر چیز خارجی ارزش زیادی دارد . اصل جنس خارجی طلاست . این مدل زن های اروپایی را دیدی که...
آسفالت : لطفا از این حرفهای فساد برانگیز نزن .
ولی زاده : راست می گه دیگه ! این بحث ها در این مقال نمی گنجد .
سروش : تو چرا هنوز لفظ قلم حرف می زنی ؟!
ولی زاده : همین جوری ! شما ها فکر می کنید این بحث ها آخر به کجا می کشد ؟!
کلوخ انداز : والا سروش بیشتر از این مدل های زن خبر داره . سروش این کدوم کانال هاست که اینا را نشون می ده ؟!
ولی زاده : آقای کلوخ انداز زشته از شما ! سن و سال شما مجال چنین کارایی را نمی دهد . منظورم این جدال های لفظی سرحمله نظامی ایران !
کلوخ انداز : ای بابا ! اینم قضیه تکراریه ! مثل همان بسته های تکراری !
آسفالت : درود فراوان بر کلوخ جان ! آمریکا و اسرائیل هیچ غلطی نمی توانند بکنند . اینو همیشه آویزه گوشت کن !
ختم : حرف که زیاد می زنند . اما همین بحث های تنش زا ! حاصل دیپلماسی ضعیفه دولت نهمی محسوب می شود .
آسفالت : اگر آمریکایی ها هم مثل شما از ما حمایت می کرد دیپلماسی ما هم قوی شده بود .
سروش : بابا چه بحث کسل کننده ای ! خداوکیلی احسان این بحث های مدل زن و... را بگذاری بیشتر طرفدار دارد تا این بحث ها .
ولی زاده : بله می دانم این بحث ها در دنیای مجازی ماشالله خیلی طرفدار دارد . اما اینجا جای این بحث ها نیست .
سروش : بابا جنگ بشه آمریکا حمله بکند چه دخلی به ما دارد .
آسفالت : ای تف به این غیرتت ! نمی خواهی هیچ کاری بکنی ؟!
سروش : کدوم غیرت ؟ دلت خوشه ؟ فقط امیدوارم هر چه بشود کنسرت های داریوش ابی و لیلا.... در این جا برگزار شود .
آسفالت : اگر به ناموست تجاوز کنند تو بی خیال می شینی ؟!
سروش : کدم ناموس ؟ ناموس ما را باد برد ؟!
آسفالت : ای تف به این جوان روغن نباتی و فشنی ای تف...
کلوخ انداز : بابا آروم باش . منم که پاسپورت دارم آخر عمری می رم توی کاباره های دبی می میرم . تازه اونجا قبر ها زیاده !
سروش : کارت درسته ! می گن اونجا هم مدل های زن هم....
ولی زاده : ای بابا سروش... !! اه... ! کشتی ما رو با این مدل ها.. !
تهیه و تدوین توسط دوستان میزگرد شبانه
آسفالت : می خواستی چی بشه ؟ رفتی وام گرفتی اما هنوز وامت را پس ندادی ! ای مفسد اقتصادی ..!
کلوخ انداز : واقعا خجالت داره ! این همه دولت مهروز را با زبان کثیف کوبیدی . دیدیم که خودت ناکار از آب در آمدی ؟! هی امان از آدمهای شارلاتان و غرب زده هی ....
ولی زاده : عزیزان شما بفرمایید چه مشکلی پیش آمده که این چنین فریادتان را تا آن ور خیابان می رسانید ؟!
آسفالت : پولا رو تنها تنها خوردی ؟ لفظ قلم حرف می زنی ؟!!
سروش : نه بابا تحت تاثیر کنکور قرار گرفته . ای خر خون.... چقدر گفتم یه پولی بده آشنا پیدا می کنم سوالای کنکور را برات بگیرم !
ولی زاده : سروش لطفا ساکت باش ببینیم قضیه از چه قراره ؟
سروش : کدم قضیه ؟ هیچی بابا !! با دو سه تا از رفقای مونث بودیم . بهت سلام رسوندند و داشتیم از فضایل نیک تو می گفتیم . که آخرش به نتیجه رسیدیم که احسان کودن تر از این حرفهاست که در کنکور موفق شود .
ولی زاده : یه دقیقه ساکت شو ! آقای آسفالت بفرما ؟!
آسفالت : چی رو می خوای بشنوی ؟ بگذار این سروش حرف بزنه تا کمتر بر اعصاب روان ما بازی شود .
ولی زاده : از کی تا حالا طرفدار حرفهای سروش شدین ؟!
آسفالت : از وقتی که فهمیدم شما مفسد اقتصادی هستی ؟! این پسر بزرگترین خلافش اینه که با دوستان مونث می رود پارک . تخمه می خورد . کادو می دهد کادو می گیرد . بلوتوث می فرستد و..... که با آفتابه سردار رادان حل می شود !!
کلوخ انداز : البته باید اضافه کنی که زر هم می زنند .
ختم : فکر کنم این ضر درسته باشد یا ظر یا ذر !!
سروش : این ضرر که غلطه . یعنی زیان و ... ولی این ظر یا زر یا این ذر را نمی دانم شاید باشد یا نباشد .
کلوخ انداز : نه پسرجان ! مگر گفتیم ضرر ؟ ما می گیم ضر .
ولی زاده : آقایون اینقدر ضر زر نکنید زشته !
ختم : چی می گی احسان داریم بحث علمی و ادبی می کنیم . که یکی از اهداف گفتگوی تمدن هاست .
سروش : خب در هر حال فرقی نمی کنه . ضر با این ذر یا این زر فرقی نمی کند چون همشون یکیه ! و همشون مجانیه !!
ختم : برای چی مجانی ؟!
سروش : خب اگر مجانی نبود که این همه آدم از صبح تا شب این فک را باز نمی کردند. چون دیدند مجانیه . بیشتر زر می زنند .
ختم: آره ! اتفاقا مردم هر چیزی که مجانی باشد بیشتر به سمتش می روند .
آسفالت : چه مسائل جالب و عمیقی ! چه خوبه دولت نهم برای بیشتر بسته شدن دهان منتقدین یک طرحی مثل سهمیه بندی زر زدن به راه بیاندازد . وای چه می شود ! دیگر از دست فریبکاران و آمریکایی دوست ها خلاص می شویم .
ولی زاده : آقا مثل اینکه بحث عوض شد . من بالاخره نفهمیدم چرا مفسد اقتصادی هستم ؟!
آسفالت : برو بچه ! تو رفتی وام...... گرفتی اما الان پس ندادی !
ولی زاده : آهان ! آقایون من فقط یک میلیون تومان وام گرفتم که فقط دو قسطش عقب افتاده که این روزها جور می کنم .
آسفالت : فرقی نمی کند که چقدر گرفتی . هر منتقدی وام بگیرد مفسد اقتصادی به حساب می آید .
سروش : مثل پالیزدار که بعد از افشاگری تازه بهش ........ اااااا احسان ؟ چرا سانسور می کنی ؟!
ولی زاده : خب سروش مگر من جانم را از سر راه آوردم ؟
سروش : من که چیزی نگفتم !
ولی زاده : نه جانم ! من دوست ندارم شبانه بیایند منزل ما و خویشاوندان برای بارزسی خونه !
کلوخ انداز : حرفهای خطرناک می زنی ؟!
(( برق همین لحظه رفت ))
سروش : عجب شانسی !!
ختم : مگر قرار نبود ساعت ۱۱ شب تا ۱۲ برود ؟!
سروش : خر تو خری یعنی این !
متاسفانه ادامه میزگرد شبانه با قطعی برق به جاهای بدی کشیده شد . و دوستان برای اینکه حوصله شان سر نرود یه کارهایی کردند که .... چی ؟ ... بله ؟! اوه تازه بدتر از اون فیلم های... که در گوشی من و شماست !!
تهیه و تدوین توسط دوستان میزگرد شبانه
این روزها ؛ روزهای توأم با کنکوری و فوتبالی به شمار می آید . البته این به یک عادت تبدیل شده که این روزهای بهاری و تابستانی با هم انس بگیرند . سالهاست که کنکوری ها بر سر دیدن فوتبال اروپایی و مسابقات جام جهانی در خردادماه یا تیرماه با والدینشان کشمکش دارند . اما لذت و وسوسه شیطانی دیدن این مسابقات بسیاری از کنکوری ها را برای ساعتی از درس خواندن خارج می سازند . اما چیزی که نگارنده را به سوی نوشتن سوق داده است بازی جذاب و حساس امشب روسیه و اسپانیاست که حواس افراد جامعه را از دنیای سیاست و اقتصاد و اجتماع این مملکت پرت کرده است !!
امشب هم باید درس خواندن را رها کنیم و به دنبال فوتبالی برویم که هر چند سال یکبار این موقعیت پیش می آید . ظاهرا خودم را لو دادم . بله من هم کنکوری ام ! اما کنکوری با تب فوتبال ! با تب هیجان فوتبالی که منتظر است بار دیگر گاس هیدینگ شگفتی دیگری را خلق کند . امشب هم باید دو ساعت از وقتم را در اختیار فوتبال و مربی مورد علاقه ام گاس هیدینگ قرار بدهم . حتی اگر این وقت هدر دادن تاوان بدی داشته باشد . تاوانی بدتر از اینکه در دانشگاه سراسری قبول نشوم . آری قبول نشدن ته دنیا نیست ( شعاری کاملا بی مزه در رسانه ملی!! )
ندیدن تیم فوتبال گاس هیدینگ حیف است . آیا امشب گاس هیدینگ به همراه پدیده تیمش آرشاوین می تواند شگفتی دیگری را خلق کند ؟! شگفتی ای که با دیگر شگفتی های گاس هیدینگ تمایز اساسی دارد . همان طور که شگفتی من هم در آزمون کنکور با دیگر آزمون ها تمایز اساسی دارد . این بار گاس هیدینگ شگفتی ای خلق می کند نه با سیستم دفاعی و خسته کننده ! راستی من هم چقدر خسته ام از کنکور !! تیم او دیگر به دنبال اتفاق نیست . همان طور که من هم در کنکور سراسری نباید به دنبال شانس و اتفاق و ده بیست سی چهل کردن ها باشم . تیمش در این مسابقات شجاع و با آرامش بازی می کند . همان طور که من هم باید در آزمون سراسری آرامش داشته باشم . وای چه کنم با این همه استرس ؟!!
تیمش سراپا سرعتی و حمله به سوی حریف بازی می کند . همان طور که من هم باید با سرعت تمام و کمال تست های کنکور را رد کنم . حتی فرمول های خسته کننده ریاضی هم این بار وقت فکر کردن به من را نخواهد داد . لعنت بر یوفا که با این قرعه کشی اش ما را از فینال روسیه رویایی و هلند آرمانی محروم کرد و لعنت بر کنکور و امتحانات که همیشه ما را از لذت کامل دیدن فوتبال محروم می کند. دیدن فوتبالی با لذت اروپایی به همراه استرس و اضطراب کنکوری !! چه شود ..!
بسیاری از نویسندگان اروپایی هنوز بر سر قدرتمند بودن یا نبودن روسیه اختلاف نظر دارند . که امشب همه چیز بر همگان عیان و روشن می شود . همان طور که خیلی ها من را کودن تر این می دانند که دانشگاه سراسری قبول شوم !! راستی چه رویایی می شود قهرمانی تیم گاس هیدینگ و قبولی من در دانشگاه سراسری !
اضافه کاری : جالب است کسی باید از دکتر محمود احمدی نژاد سوال بپرسد که مشاور خود دکتر باشد !!!!
اضافه کاری ۲: التماس دعا داریم .
اضافه کاری ۳ : به همین زودی منتظر پست های روزانه من باشید !