تبليغاتX
طعم حاشیه
منزل جدید سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 10:13
اینم آدرس وبلاگ جدیدم :

http://khane-ab.blogfa.com

خانه ای روی آب

نوشته شده توسط احسان ولی زاده   | لینک ثابت |

خداحافظ طعم حاشیه جمعه بیست و سوم مرداد 1388 2:6
 خداحافظ طعم حاشیه...

نوشته شده توسط احسان ولی زاده   | لینک ثابت |

آدمای بد پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 3:46
 

(( در دنیا دو جور آدم وجود داره : آدمای خوب و آدمای بد . آدمای خوب شبا خیلی خوب می خوابن اما آدمای بد...می دونین ٬ اونا می دونن که از ساعات شب استفاده های بهتری هم می شه کرد . ))

                                                                                                                          وودی آلن

نوشته شده توسط احسان ولی زاده   | لینک ثابت |

قوه قضاییه را به کثافت کشاند و رفت..... سه شنبه بیستم مرداد 1388 0:36
در کنار یکی نشسته بودم که خبر خداحافظی هاشمی شاهرودی را شنید ٬ بهم گفت : خیلی مرد خوبیه خدا خیرش بده خیلی کارا کرد . خندیدم . گفتم : شما چند بار تا حالا پایت به دادگاه باز شده ؟ گفت یه بار اونم رفتم واسه پسرم که از خدا بی خبر زنشو طلاق بده . بهش گفتم : پس چطوری به این نتیجه رسیدی که خیلی کارا کرده ؟ جواب داد : والا خوبی هاشو زیاد از تلوزیون شنیدم . آدم خوبیه . نکنه شما می خواهی دم از مخالفت بزنی ؟ من خندیدم و گفتم : نه والا من فقط سوال کردم .

خیلی کارا کرده ؟ بله خیلی کارها کرده خیلی زیاد . نمی خواهم اخبار این چند سال را مرور کنم که چقدر قوه قضاییه در عملکردهایش سهل انگاری داشته ٬ تا چه حد عمدی و سهوا از آن رد شده و با اسم ها بازی کرده و فقط به خاطر بازی های سیاسی . نمی خواهم واردش بشوم . شما وارد دادگاه بشو یعنی وارد کثافت ترین جای ممکن شدید . کار قانونی ات را آنقدر طول می دهند که از ادامه ی آن پشیمان بشوی . اگر یکبار با منشی قاضی یا با خود قاضی چیزی رد و بدل نکنی کارت درست نخواهد شد که هیچ بلکه سرکارت هم می گذارند .

قاضی هایی که سر خود هر کاری می کنند و باج هایی از متهمان می گیرند که هیچ کس جلو دارش نیست . در این سالها جناب شاهرودی عزیز چه کاری جز به فساد کشاندن این دادگاه انجام داده ؟ آقایی که این روزها خداحافظی می کند آنقدر غرق بازی های سیاسی بوده که به یاد فساد کارمندان تحت امورش نمی افتاد . حالا می خواهد برود ای کاش زودتر می رفت . هر چند فکر نمی کنم نفر بعدی گلی به سر این قوه قضاییه بزند. از حالا گند کاری ها رئیس جدید را بخوانید و بشنوید .

نوشته شده توسط احسان ولی زاده   | لینک ثابت |

ما شنیدیم امشب نود پخش نمی شود

اما می گویند نود قرار است یک ماه دیگر پخش بگردد

ما شنیدیم نود قرار نبود پخش بشود

اما می گویند نود به دلیل تغییر دکوراسیون و تغییر در ساختار نیاز به زمان دارد

ما شنیدیم که عادل فردوسی پور تا چند روز بیش حاضر به اجرای برنامه با توجه به فشارها نبوده است

اما می گویند عادل فردوسی پور پیشنهادی داده که نپذیرفتند و باز تغییر دکور را بهانه کردند و خبری دیگری نیست

ما شنیدیم از مردم که : مگر نمی دانستند که لیگ از چه تاریخی شروع شده پس اگر خبری نیست پس چرا زودتر دست به کار نشدند

اینجا دیگر چیزی نگفتند و قضاوت با مردم .

فردوسی پور باز گفت : در آن صندلی معروف هم از حق و حقانیت دفاع خواهد کرد و طرفدارانش هورا کشیدند اما ...

یه خبر بی ربط دیگر شنیدیم که فدراسیون های ورزشی از احمدی نژاد خواستند که علی آبادی را ابقا نماید

ما هم می گوییم که صندلی و پست و مقام شما بالاخره از دست خواهد رفت .

نوشته شده توسط احسان ولی زاده   | لینک ثابت |

آدم خوبه ی من سبز پوش بود... دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 3:2
امروز شنیدم که تیم های فوتبال ذوب آهن اصفهان و پاس همدان که پیراهن لباسشان متمایل به رنگ سبز است ٬ از این به بعد با پیراهن سبز نمی پوشند تا سوی تفاهمی به وجود نیاید . البته نمی دانم این سوی تفاهم تا چه حد سیاسی ست ؟ من اطلاعی ندارم اما هر چه هست خیر ما را می خواهند حتما در این رنگ سبز چیزی دیدند ٬ حتما مورد منحرفی داشته . مگر ندیدید با این رنگ سبز چه بدبختی هایی به راه انداختند چه اغتشاشاتی .

یادم میاد در زمان بچگی قبل از اینکه به مدرسه بروم ٬ یک اسباب بازی ای به نام ساختمان سازی داشتم که اغلب بچه ها با استفاده از آن با کمک بزرگترهایشان چیزهای مختلفی می ساختند و خانه هم درست می کردند . اما من برعکس بقیه بچه ها از ساختن خوشم نمی آمد . به جای ساختن ٬ اجزای هرکدام را به عنوان یک آدم به حساب می آوردم . تقریبا سی چهل تا آدم (( همان شی و اجزای ساختمانی )) داشتم . با این آدمها زندگی می کردم . یعنی من خدایشان بودم و بین اینها زندگی به راه می انداختم . مثلا رنگ های آبی خانم ها بودند . رنگ های سفید آقایون . رنگ های زرد هم آدمهای بد و رنگ سبز هم آدمهای خوب و عالی بودند . البته یادم نمیاد که رنگ های زرد یا سبز مرد بودند یا زن ؟

ساعت ها با این اجزاهای ساختمان سازی بازی و زندگی می کردم . بعضی وقتها بین این آدمها عروسی به راه می انداختم و صدای هلهله ام ٬ ده تا خونه اون طرف تر شنیده میشد ٬ بعضی وقتها ماه محرم می شد صدای دقل و طبل در می آوردم . اونم چه صداهایی ٬ پدر و مادرم می شنیدند و می مردند از خنده ٬ البته من آن موقع نمی دانستم به چه چیزی می خندیدند .  دسته ای بین مردها به راه می انداختم . خانم ها آن طرف نشسته بودند و دسته ی مردها را تماشا می کردند . (( الان که یادش می افتم خنده ام می گیره ))

یک موقع هایی هم بین زن و مرد توی خونه دعوا می شد ٬ آدمهای سبز رنگ وساطت می کردند و خوبی می کردند و ختم بخیر می شد . خیلی وقتها آدمهای سبز رنگ من واسطه ی ازدواج ها می شدند . مشکلات مالی آدمها را رفع می کردند . تازه الان که فکر می کنم من یه چیزی کم داشتم توی این موجوداتم . اینکه من بچه ای واسه ی زن و شوهر ها نمی گذاشتم . شاید رنگ دیگه ای نداشتم و شایدم نمی دانستم که بچه چی جوری به وجود میاد ؟ شایدم نمی دانستم چه جوری زن مجرد نمی تونه بچه دار بشه اما زن شوهر دار می تونه ! البته الان دیگه به این موضوع اشراف کامل دارم !!

ما آن موقع که ماهواره هم داشتیم ٬ بعضی از کانال ها یه چیزایی نشان می داد که توصیف آن در جامعه اخلافی ما به دور است و من هم تحت تاثیر آن صحنه های ابتذال که بین یک دختر و یک پسر و آن هم نزدیک به هم انجام می شد ٬  به عنوان خدای آدمهای اسباب بازی ام در شبهای عروسی مرد و زن آنها را به خلوت ترین جای ممکن می رساندم و اعمال  را انجام می دادم . حتما الان با خودتان فکر می کنید ٬ من که از بچگی منحرف بودم الان دیگه چی هستم . الان چیزی نیستم فقط قضاوت را می سپارم به مردم !!

روزهای انتخابات که بیشتر از قبل رنگ سبز در جلوی چشمانم بود ٬ خیلی به یاد این بازی قشنگ که مخترعش فقط خودم بودم و فکر می کنم فقط خودم آن را بازی کردم ٬ می افتادم . رنگ سبزی که آدمهای خوب من را تشکیل می دادند و با رنگ های زرد من (( آدمهای بد )) می جنگیدند تا نسلشان منقرض شود . به نظر شما آدمهای رنگ زرد این روزهای ما چه کسانی هستند ؟!

نوشته شده توسط احسان ولی زاده   | لینک ثابت |

مجلس دارا و ندار یکشنبه هجدهم مرداد 1388 1:41
به گمانم دو ما پیش بود که یکی از اقوام دور ما یک پیر زن ۷۰ ساله دارفانی را وداع گفت و به رسم ادب و تسلیت به مجلس ختم رفتم . مجلس پر و پیمانی بود . یعنی مجلس پولدارها و سرمایه دار های تهران . خارج از میز و صندلی های شیک و مداح گران قیمت و مشهور و شیرینی ها و میوه های خوش رنگ و لعاب تمام مجلس پر بود از جمعیت . شاید حدود هزار نفری وارد این مجلس شده باشند . یکسری می رفتند و یکسری دیگر می آمدند . خلاصه مجلسی بود آبرومند که چه عرض کنم آبرومند آبرومند (( تاکید هزار باره !! ))

امروز هم مجلس ختم یک جوانی از اقوام دور ما بود و باز هم به رسم و ادب و تسلیت به مجلس ختم رفتم . مجلس آرامی بود . یعنی مجلس  ندارهای متوسط بود . صاحب مجلس پول داشت اما پولی نداشت که چشم آدمها را بگیرد ؛ فقط محتاج دیگران نبود . یک مسجدی بود مثل مساجد دیگر این شهر تهران . شیرینی ها و میوه های ساده که با این نداری آبرو خریدند و موزی هم در داخل میوه ها بود (( بیچاره ما آدمها با یک موز آبرو می خریم )) . مجلس خالی بود . خالی خالی . پرنده پر نمی زد . شاید فقط حدود ۵۰ نفر وارد این مجلس شده باشند . اما برای همین ۵۰ نفر مجلس آبرومند برگزار کردند (( اینجا دیگر تاکید نداشت !! ))

بله ما اینیم . خوشا به حالمان . واقعا خوشا به حالمان که جیبمان محبت خرج می کند . آبرو می فروشد . نمی خواهم بنویسم چقدر از آدمها ٬ از اینکه من هم آدم هستم ٬ نفرت دارم . نه نمی نویسم چون اینطوری می شود یه قضاوت سهل انگارانه . فقط دلم گرفت . دلم گرفت از این دنیایی که داریم ...فقط می خواهم در آخر این یادداشت کوتاه بنویسم که چه دنیای وحشتناکی داریم ما...

نوشته شده توسط احسان ولی زاده   | لینک ثابت |

(( درباره الی )) را دیدم . لذتی در من به وجود آمده که هم اکنون نمی توانم آن را به شکل صحیح بیان کنم . آنقدر محو فیلم شدم که متوجه گذر زمان و جای بدی که نشسته بودم ٬ نشدم . تمام که شد و از سالن سینما بیرون آمدم باز هم متوجه قدم زن هایم ٬ طی کردن مسیر نشدم . مرا بدجوری با خود برده ٬ باید بیشتر روی تمام اجزای فیلم فکر بکنم . بیشتر درباره ی صحنه ها و دیالوگ ها تمرکز کنم . به طوری من را به دنیای واقعی اش برد که روزها و ماه ها تا زمانی که محصول خانگی آن بیرون بیاید ؛ توانایی نگه داشتن آن صحنه ها را در حافظه ام دارم . همه اینها بر می گردد به لذت تماشای این فیلم . فیلمی که یک ثانیه هم احساس خستگی در مخاطب به وجود نمی آورد .

ذهن و خیالات مخاطب را اسیر حدس ها و نگاه ها می نماید . لذتی فراوان بردم از تمام اجزای آن . لذت بردم از کارگردانی یکدست اصغر فرهادی ٬ بازی های روان ٬ شوخی های واقعی ٬ عصبانیت های واقعی و پایان واقعی ؛ از اینکه هنوز آدمها شناخت واقعی ندارند . شناخت واقعی ندارند و قضاوت می کنند . اما در این فیلم قضاوت خوب و بد هر دو یش باهم آمده است .

دوستی که همراه من برای تماشای این فیلم آمده بود ؛ با من موافق است . او هم عقیده دارد این جایزه حق اصغر فرهادی است . از بازی های آن تعریف می کند و از صحنه های دریایی و اتفاقات واقعی و یکدست بعد از آن تمجید .  او معمولا آثارهای تجاری و کمدی را بیشتر می پسندد . در حال خداحافظی کردن بودم و به دوستم گفتم : برای اولین بار هم در چنین فیلمهای غیر کمدی هم عقیده شدیم . البته به شوخی هم گفتم : که تو هم داری روشنفکر می شوی .

اما این فیلم روشنفکر و غیر روشنفکر ندارد . همه آن را می توانند دوست داشته باشند . لذت ببرند . خاص و عام هر دو در کنار هم از خوبی های این فیلم می گویند . چنین کاری از دست هر کسی بر نمی آید . هر کسی دارای چنین توانایی ای نیست اما فرهادی کارگردان درباره الی دارای این خصوصیات است . او برای همه فیلم می سازد . برای خاص ارزش و برای عموم احترام قائل است . او به شعور مخاطب توهین و با آن بازی نمی کند . به خاطر همین باید وسواسی های او را دریافت و باور کرد .

بدون شک (( درباره الی )) بهترین فیلم ایرانی است که تا به حال دیدم . این فیلم می تواند تاریخ دیگری از سینمای ایران را بسازد . الگویی باشد برای دیگر سینماگران و ماندگار برای تماشاگران . این یادداشت یک نگاه سرسری به درباره الی ست . در روزهای آینده بیشتر از آن خواهم گفت . از جزئیات فیلم خواهم نوشت . فرهادی هنرمند جزئیات پشت سر کلیات است !

                                                                            منبع : وبلاگ سینما و تلوزیون با طعم حاشیه

نوشته شده توسط احسان ولی زاده   | لینک ثابت |

چقدر غریبه ایم با این چیزا ! پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 1:31
همین دقایقی بیش وبلاگ حسین نوروزی  را باز کردم و از روز مشروطه می گفت . یادم آمد که امروز فراموش کردم دفترچه تقویمم را نگاه کنم . حالا که قدرت تحلیل و تجزیه چنین واقعه ای را ندارم و البته چند روزی ست قدرت تحلیل و تجزیه بر من خشک شده و بی حرکت مانده می خواهم احساسی بنویسم :

 چقدر غریبیم با مشروطه . تبریزی یکی از علمای زمان مشروطه این را نوشت :

(( مشروطه طلب آزادی و آزادی بیان می خواهد ٬ یعنی قدرت امر به معروف و نهی از منکر )) دریغا که بعد از آن صدور فرمان مشروطیت روزگار ما این شده که به جرم قلم دوستانمان را می گیرند ٬ به جرم آزادی شکنجه می شوند ٬ باتوم می خورند ٬ از آدمهای زمان مشروطه کسی باور می کرد که زمانی با باتوم به جان مردم بیافتند و به قول خودشان امر معروف و نهی از منکر بکنند ؟ چقدر غریبه ایم با آزادی !

نگاه می کنم به تقویم امروز روز حقوق بشر اسلامی و کرامت انسانی ست . نگاهی به اتفاقات و حوادث این چند وقته می کنم و یادم می آید که در میدان انقلاب چه کردند یا در ونک چه آشی به پا کردند و خیلی جاهای دیگر و باز هم در می یابم که چقدر غریبه ایم با حقوق بشر اسلامی و کرامت انسانی ؟

چقدر غریبه ایم با....

نوشته شده توسط احسان ولی زاده   | لینک ثابت |

منم می خوام برم زندان تا آدم شم ! یکشنبه یازدهم مرداد 1388 1:31
سلام به شما وطن دوستان با غیرت که به رنگ سبز و نام هایی همانند موسوی و رفسنجانی (( اینجا به دلیل اینکه ایشان قدرتشان بیشتره صدایش قطع می شود اما از لب خوانی باید باهوش باشید و بفهمید )) و خاتمی آلرژی دارید . اینجانب بعد از دیدن صحنه های تاثیر گذار اعترافات ابطحی و عطریان فر به شدت شرمنده شدم . شرمنده خودم در نزد خدا که هیچی . در نزد آقا یا در نزد محمود یا در نزد مشایی یا در نزد هر چی اصولگرای باتوم به دسته . شرمنده شدم . به خودم گفتم ای کاش منو می بردن زندان که منم مثل این آقایون آدم شم و یادم بره قبلا چی گفتم و حالا چی می گم. اگر می دانستم فضای زندان تا به این حد معنوی و روحانی ست و آدمها را تغییر می ده . من با کله می رفتم . 

اون روز به جای فرار از دست آن مرد محاسن دار باتوم به دست ارشاد کننده ٬ خودمو در اختیارشان قرار می دادم و می رفتم زندان و کلی تغییر می کردم و آدم می شدم . حیف شد . حیف شد . خوشا به حال آقای ابطحی که بعد از خلع لباس روحانیت تازه به راه راست هدایت شده . حیف شد که از وجود  بازجوهای بافهم و باشعور و با ادب (( طبق گفته های ابطحی )) بی نصیب موندیم . آخه چقدر بافهم هستند این بنده خداها . هی شایعه کنید که فلانی به خاطر شکنجه از دنیا رفته . خب این بنده خداهای بازجو و وزارت اطلاعاتی ها چه کنند یه مشت سیاسی مریض و سنگ کلیه دار و منژیت دار گیرشان افتاده . 

 ولی از آنجایی که خدای بزرگ راه توبه را همیشه باز گذاشته من اعتراف می کنم که اشتباه کردم . اشتباه کردم که گفتم تقلب شده . کدوم تقلب ؟ کدوم کشک ؟ اصلا حالا که فکر می کنم خود منم مثل موسوی توهم زدم و اصلا آن روز به موسوی رای ندادم . من از این به بعد تضمین می دهم که روزی صد بار بگویم که تقلب نشده . روزی هزار بار هم بگویم انقلاب مخملین بوده . مثل رنگ لباس آقای معاون دادستان . آخ قربون ابطحی برم که شوخ طبعی اش  را در دادگاه هم نمایان کرد . از این شوخی طبعی می توان نتیجه گرفت که چقدر رابطه خوبی بین ایشان و وزارت اطلاعاتی و دادگستری بر قرار بوده . ماشالله اینقدر رابطه خوبی بر قرار بوده که مثل رابطه پدر و پسری ست . پدر هر چه گفت پسر گوش کرد . آفرین پسر حرف گوش کن.  به طوری که عاشق چنین رابطه هایی شدم که منم هوس چنین باباهایی کردم . بابا جان من چی بگم که تو را راضی کنه ؟

                                                                                                              وبلاگ نویس ناراضی

نوشته شده توسط احسان ولی زاده   | لینک ثابت |